خاطراتی از شهدا درباره حیا و عفاف (5)

دیگر بهانه‌ای نیست

فاطمه زمانی هم که برای کمک به مجروحان می‌رفت حجابش کامل بود. دستش دستکس می‌گذاشت تا تماس کمتری با نامحرم داشته باشد. توی کیفش همیشه مقنعه و جوراب اضافه بود! این‌ها رابه عنوان هدیه به خانم‌هایی می‌داد که برای بدحجابی‌شان نداشتن مقنعه و جوراب ضخیم را بهانه می‌کردند.1

حنابندان

محمّد، هم به خاطر درسش و هم به خاطر خطّش خیلی معروف شده بود. اسمش سر زبان‌ها افتاده بود. خیلی از بچّه‌های مدرسه دوست داشتند با او دوست بشوند. دور و برش همیشه شلوغ بود. یک روز که آمد، دیدم دست‌هایش را حنا بسته! تعجّب کردم . به مسخره گفتم: محمّد! این دیگر چه کاری است؟! گفت: «این طوری کردم که از شرّ این دختر مدرسه‌ای‌ها راحت شوم؛ بگویند این پسر اُمّل است و کاری به کارم نداشته باشند.»2

استاد حجاب

در جایی که بی حجاب‌ها بودند تدریس نمی‌کرد. آن‌هایی هم که حجاب مناسبی نداشتند، حساب کار دستشان آمده بود؛ به احترام استاد هم که شده می‌رفتند ته کلاس پشت سر بقیّه می‌نشستند تا حرف‌های ایشان را بشنوند. پدر تعصب نداشت؛ امّا اجازۀ بی بند و باری را هم نمی‌داد.3

چادر جهاد

آمده بود مرخصی. داشتیم درباره منطقه حرف می‌زدیم. لابه‌‌لای صحبت گفتم: «کاش می‌شد من هم همراهت به جبهه بیایم!» حرف دلم را زده بودم. لبخندی زد و پاسخی داد که قانعم کرد. گفت: «هیچ می‌دانی سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است؟! همین که حجابت را رعایت کنی، مبارزه‌ات را انجام داده‌ای.»4

مدال افتخار

اوّلش که قبول نمی‌کرد! با اصرارهای من، بالاخره راضی شد ازدواج کند. معیارهایی برای انتخاب همسر داشت. دلش می‌خواست همسرش باایمان باشد. می‏‌گفت: «مادر جان، زنی می‌خواهم که با خدا باشد. دوست دارم در خیابان طوری باشد که به حجابش افتخار کنم.»5

معلّم قرآن نمی‌خواهم

واقعا از او انتظار نداشتم. وقتی از دفتر مدرسه مرا خواستند و گفتند احمد این کار را کرده، داشتم شاخ در می‌آوردم! او بچّۀ بدی نبود؛ به مسائل مذهبی علاقه نشان می‌داد. با ناراحتی سراغش رفتم و پرسیدم: «کلاس قرآن را چرا به هم ریختی؟» گفت: «اگر قرار است یک زن با سر برهنه بیاید و قرآن درس بدهد، نیاید بهتر است! این‌ها دروغ می‌گویند؛ اهل قرآن نیستند.»6

پی‌نوشت:
1. خاطره‌ای از شهید فاطمه رضایی، چهار فصل عشق، ص 64، کنگره سرداران خراسان؛
2. شهید دکتر محمّدعلی رهنمون یادگاران 16، کتاب رهنمون، ص 14؛
3. یادمان شهید مطهّری، ص 56، از زبان فرزند شهید دکتر مجتبی مطهّری، فروردین و اریبهشت 85؛
4. کاش با تو بودم، ص 42، به روایت از همسر شهید محمّدرضا نظافت؛
5. کاش با تو بودم، ص 125، به روایت از طاهره مراد نژاد (مادر شهید سیّد احمد موسوی نژاد)؛
6. غربت سبز، ص 92. شهید احمد یزدی.

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


محمّدعلی خدمتی هستم.

22 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم گرافیک و علاقه‌مند به هنرهای دیجیتال

پیشنهاد من: تبلیغ سبک زندگی اسلامی به روش‌های جدید

رایانامه من: ...

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 705 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393