خاطراتی از شهدا درباره حیا و عفاف (3)

چه حوصله‌ای داشت

از او تعریف‌های زیادی شنیده بودم. همه می‌گفتند دختر بسیار باهوش و درایتی است و از حجاب و ایمانش تعریف می‌کردند. شهید مریم فرهانیان همیشه در تکاپو بود؛ امّا از حجابش یک لحظه غافل نمی‌شد! خیلی مرتّب و منظّم بود. همیشه مانتو و مقنعه‌اش را می‌شست، طوری روی طناب می‌کشید که حتّی یک چروک هم روی آن نماند. بعد هم که خشک می‌شد زیر متکّا و تشک پهن می‌کرد تا صاف صاف شود. در آن معرکه خاک و خون و‌ آتش که برق هم نداشتیم، این همه تقیّد به نظم و آراستگی، واقعا حیرت آور بود!

همیشه می‌گفت: «اگر ما مرتّب و آراسته باشیم و رعایت کامل بهداشت را بکنیم، هم در سلامتی و هم در روحیۀ مجروحان اثر مثبت دارد.» همیشه لباس‌هایش را منظّم می‌کرد. در آن اوضاع واقعا تعجّب می‌کردم، می‌گفتم: در این شرایط دست بردار! چه حوصله‌ای داری؟! امّا او می‌گفت: «باید با سر و ریخت شلخته برویم که یک وقت خدای ناکرده بگویند بچّه مذهبی‌ها نامرتّب هستند؟»1

اعلام برائت

کنار خیابان داشتم با ابراهیم صحبت می‌کردم یکهو دیدم صورتش سرخ شد. رد نگاهش را دنبال کردم؛ یک زن بدحجاب کنار کیوسک تلفن ایستاده بود. ابراهیم با ناراحتی رویش را برگرداند. با همان ناراحتی هم گفت: غیرت شوهرش کجا رفته؟! غیرت پدرش کجا رفته؟! غیرت برادرش کجا رفت؟! رو کرد به آسمان و با حالی پریشان گفت: «خدایا تو خودت شاهد باش که ما حاضر نیستیم چنین صحنه‌های خلاف دینی را در این مملکت ببینیم؛ مبادا به خاطر این‌ها به ما هم غضب کنی و بلاهای خودت را بر سر ما نازل کنی!»2

آسایشگاه سرقفلی دارد

دزفول بودیم که زنگ زد گفت: اگر امکان دارد به تهران بیایید با شما کار دارم. من هم دو سه روزی مرخصی گرفتم و به تهران رفتم. گفت: آسایشگاهی که من در آن هستم، در طبقه دوم ساختمان است و من می‌خواهم به طبقه اول منتقل شوم. تعجّب کردم، گفتم: «شما یک سال در این آسایشگاه بیشتر نمی‌مانی، پس چه دلیلی دارد که می‌خواهی به آسایشگاه طبقه اول بیایی؟»

گفت: «این آسایشگاه مشرف به آسایشگاه دختران است؛ خوب نیست که نمازم باطل شود و مرتکب گناهش شده باشم. شما که مسئول خوابگاه را می‌شناسی، از او بخواه تا مرا به طبقه اول منتقل کند.» مسئول آسایشگاه در حالی که می‌خندید با لحن خاصّی گفت: «آسایشگاه بالا کلی سرقفی دارد! ولی به روی چشم؛ او را به طبقه اول منتقل می‌کنم.»3

ناهار با چاشنی حجاب

داشت با بچّه‌ها بازی می‌کرد. یازده دوازده سال بیشتر نداشت. زن‌دایی صدایشان کرد: ناهار حاضر است. همه گرسنه‌شان بود و زود سر سفره نشستند. محمّدعلی دست به غذا نمی‌زد. زن‌دایی تعجّب کرد و گفت: مگر گرسنه نیستی؟ محمّد علی سرش پایین بود، گفت: «می‌توانم خواهشی از شما بکنم؟ می‌شود چادرتان را سرتان کنید؟!» زن‌دایی از این که دید بچّه‌ای با این سن به این مسائل توجّه دارد خوشحال شد. زود چادرش را سر کرد تا محمّدعلی بنشیند و راحت ناهارش را بخورد.4

غیرت کیلویی چند

نسبت به عفاف و حجاب بسیار حسّاس بود و به فرامین الهی توجّه زیادی داشت. وقتی رژیم شاهنشاهی دستور داد که دخترها باید لباس‌هایی به رنگ آبی و قرمز بپوشند و در خیابان رژه بروند، غیرتش به جوش آمد. به مدرسۀ خواهرش رفت و با قاطعیّت به مدیر مدرسه گفت: «من به هیچ عنوان نمی‌گذارم خواهرم بدون حجاب از مدرسه خارج شده و رژه برود.» تهدید کردند کارش را به ساواک می‌کشانند. فایده‌ای نداشت؛ روی غیرتش با چیزی معامله نمی‌کرد!5

این کوچه به جایی ختم نمی‌شود

رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می‌رفته مدرسه و علی از کوچه‌ای دیگر. دوستش به او می‌گفته: چرا از آنجا می‌روی؟ بیا از این کوچه برویم؛ پر از دختر است! علی می‌گفته: «شما می‌خواهی بروی برو به سلامت من نمی‌آیم.»6

پی‌نوشت:
1. یادمان شهدای زن، شماره 27، بهمن ماه 86، ص 45و46، در قامت یک دوست، گفت و شنود شاهد یاران با فاطمه جوشی؛
2. ساکنان ملک اعظم 5، منزل شهید ابراهیم امیر عباسی، ص 23؛
3. پرواز تا بی نهایت، ص 34، شهید عبّاس بابایی به روایت ستوان محمّد سعید نیا؛
4. سیرۀ شهید رجایی، ص 34، به روایت از محمّد حسین رجایی؛
5. تندر تانک‌ها، ص 51، به روایت از مادر شهید رضا مجیدی؛
6. یادگاران 11، کتاب صیّاد شیرازی، ص 8. معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393