خاطراتی از شهدا درباره حیا و عفاف (2)

قول مجّدد

«ملیحه جان! در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه وطن و عبادت باقی می‌ماند! تا می‌توانی به مردم کمک کن. حجاب!!! حجاب را خیلی زیاد رعایت کن. اگر شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت، ... را که چیزی ندارد و کسی که بیچاره است را از بدبختی نجات بده. تا می‌توانی خیلی خیلی عمیق دربارۀ چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو؛ از او بپرس که مثلا چرا این کار را کردی و بعد دربارۀ آن فکر کن و تصمیم بگیر...
... ملیحه! به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می‌گویم شاید من مُردم؛ باید ملیحه‌ام همیشه خوشبخت باشد، هرگز اشتباه فکر نکند و همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند؛ چون جز این راه، راه دیگری برای خوشبتخی وجود ندارد. ملیحه! باید مجّددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی، همیشه با ایمان باشی، همیشه به مردم کمک کنی و به همه محبّت کنی. در جوانی پاک بودن، شیوه پیغمبری است و راه خداست...1

فروشی نیست

دختر یک آدم طاغوتی بود. یک روز آمد در مغازه. یادم نیست چه می‌خواست؛ ولی می‌دانم محمود چیزی به او نفروخت. دختر عصبانی شد، تهدید هم کرد حتی! شب با پدرش آمد دم خانه‌مان. نه گذاشت نه برداشت، محکم زد توی گوش محمود! محمود خواست جوابش را بدهد، پدرم نگذاشت. می‌دانست پدرش توی دم و دستگاه رژیم برو بیایی دارد. هر جور بود قضیّه را فیصله داد. دختره دو سه بار دیگر هم آمد در مغازه. محمود چیزی به او نفروخت که نفروخت؛ می‌گفت: «ما به شما بی‌ حجاب‌ها، هیچی نمی‌فروشیم.»2

حساب حسابه و کاکا برادر

چند نفر با هم قدم می‌زدند و گفت و گو می‌کردند. بازار بحث و جدل‌های سیاسی و اعتقادی حسابی داغ بود. حلقه‌هایی تشکیل می‌شد و چند ساعتی همه را مشغول می‌کرد. او هم برای خودش فکر و اندیشه‌ای داشت. از حرف حق کوتاه نمی‌آمد؛ امّا این خصلت باعث نمی‌شد مثل خیلی دیگر از دانشجوهای دانشسرا، چشم در چشم دخترهای بی حجاب بنشیند و بحث کند! رجایی این جمع‌ها را که می‌دید، راهش را کج می‌کرد و می‌رفت. به حفظ حریم‌ها معتقد بود. حضور در این نوع بحث‌ها را حرام می‌دانست.3

نخواستیم بابا، دکتر نخواستیم

در کانادا که درس می‌خواند برای معاینه پیش دکتر رفت. آقای دکتر گفت باید داخل اتاق مخصوص رفته و لباس‌هایش را در بیاورد. حسن وارد اتاق که شد فهمید مسئولیت معاینه را یک خانم پرستار بر عهده دارد. سریع از اتاق زد بیرون. دکتر تعجّب کرده بود. حسن برایش توضیح داد که ما از نظر مذهب خود برای ارتباط با نامحرم محدودیت‌هایی داریم؛ تا زمانی که ضرورتی پیش نیاید، معاینه توسط نامحرم جایز نمی‌باشد. آخرش هم گفت: «اگر این طوری می‌خواهید معاینه کنید، همان بهتر که معالجه نشوم!»4

گزینش با واسطه

از آموزش و پرورش آمده بودند برای تحقیقات اداری. رفت استقبالشان. با همان لبخند شیرینش گفت: اگر ضرورتی در میان نیست به جای صحبت حضوری، سؤال‌ها را مکتوب کنید بهتر است. من هم اینطوری راحت تر بودم. جلوی مرد غریبه، آدم دست و پایش را گم می‌کند. سوال‌ها را آورد داد دست من، پاسخ‌ها را هم برد تحویل داد. نه کاغذها را خواند نه از مطالبش پرسید. قصدش تجسّس نبود؛ فقط می‌خواست حریم‌ها حفظ بماند.5

تک و پاتک

خبر که نداشت؛ می‌رفت مجلس و مراسمی، ناگهان غافلگیر می‌شد! چشمش که به زن‌های بی‌حجاب می‌خورد چیزی نمی‌گفت؛ می‌نشست یک گوشه سرش را پایین می‌انداخت؛ چند لحظه که می‌گذشت، بلند می‌شد چیزی را بهانه می‌کرد و زود خداحافظی می‌کرد. دیگر لازم نبود چیزی بگوید! همه دستگیرشان می‌شد محمّدعلی رجایی آدمی نیست که به هر محفلی پا بگذارد و در مقابل عمل حرام بی تفاوت بماند!6

پی‌نوشت:
1. یادمان سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی، شماره 33، مرداد ماه 1387، ص 80؛ گزیده‌ای از نامه‌های شهید بابایی به همسرش؛
2. ساکنان ملک اعظم 1، منزل شهید کاوه، ص 4؛
3. خواندنی‌ها از زندگی یک رئیس جمهور، ص 37؛
4. شهاب، ص 56 و 57، به نقل از پدر شهید حسن آقاسی زاده؛
5. سردار شهید یوسف کلاهدوز، یک سجده تا بهشت، ص 43؛
6. خواندنی‌ها از زندگی یک رئیس جمهور، ص 22.

  معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


محمّدعلی خدمتی هستم.

22 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم گرافیک و علاقه‌مند به هنرهای دیجیتال

پیشنهاد من: تبلیغ سبک زندگی اسلامی به روش‌های جدید

رایانامه من: ...

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 672 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393