خاطراتی از شهدا درباره حیا و عفاف (1)

نگاه و گناه

هر خانواده‌ای برای خودش رسم و رسومی دارد. ما قبل از عروسی، مراسمی زنانه برگزار می‌کنیم که معروف است به پاتختی. خانم‌ها جمع می‌شوند و در حضور عروس و داماد جشن می‌گیرند. مراسم شروع شده بود؛ امّا هر چه اصرار می‌کردیم داخل خانه نمی‌آمد! به شوخی گفتم: همه که تو را نمی‌شناسند؛ شاید فکر کنند عیب و ایرادی داری! قبول نمی‌کرد، نمی‌توانست رو به روی آن همه نامحرم بنشیند، جلوی در ایستاد. می‌گفت همین کفایت می‌کند.1

مقنعه هدیه‌ای

یادم هست، {وقتی در لبنان بود} در یکی از سفرهایی که به روستا می‌رفت، همراهش بودم. داخل ماشین، هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود، و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همان جا باز کردم. دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم. امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچّه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند». از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من می‌دانستم بچّه‌‌ها به مصطفی حمله می‌کنند؛ که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد، می‌آوری مؤسّسه؟

می‌گفت:«ایشان خیلی خوبند؛ این طور که شما فکر می‌کنید نیست. به خاطر شما می‌آیند مؤسّسه، می‌خواهند از شما یاد بگیرند. ان‌شاءالله خودمان بهش یاد می‌دهیم». نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن‌چنانی‌اند؛ این‌ها خیلی روی من تأثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچّه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد.2

سرباز فراری

{... قبل از انقلاب بود که} باید برای ادامۀ خدمت، می‌رفت منزل جناب سرهنگ. همان اوّل، وضع زنندۀ همسر او را که دید فرار کرد و برگشت به پادگان. 18 توالت بود که هر نوبت 4 نفر باید تمیزشان می‌کردند. عبدالحسین برای تنبیه، باید جور همه را می‌کشید. یک هفته بعد، سرهنگ رو کرد به او و گفت: دوست داری برگردی همان‌جا مگر نه؟

تأثیری روی او نداشت! گفت:«اگر تا آخر خدمت مجبور باشم همه کثافت‌های توالت را در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم، باز هم آن‌جا پا نمی‌گذارم!» 20 روز دیگر به همان کار ادامه داد. مسئولان پادگان، خودشان خسته شدند و رهایش کردند.3

گلدسته عفاف

گلدسته، چون تنها دخترم بود خیلی به او علاقه داشتم. یک بار که در زمان جنگ به خانه‌اش در دزفول رفته بودم، دیدم شب موقع خواب با پوشش کامل می‌خوابد! تعجّب کردم؛ در آن هوای گرم جنوب، خوابیدن با لباس زیاد کار آسانی نبود! علّت را که پرسیدم، گفت: «پدر جان، این‌جا هر لحظه ممکن است بمباران شود؛ باید از هر نظر آمادگی داشته باشیم. ممکن است فردا صبح زنده نباشیم. پس باید پوشش کامل داشته باشیم تا وقتی ما را از زیر آوار خارج می‌کنند، مشکلی وجود نداشته باشد.»4

ماه را ببین

راه برایش مشخّص بود. با منطقی که داشت، ساده و صمیمی نوشت:

«خواهرم، راضیه جان! حجابت را خیلی محکم حفظ کن. بعضی‌ها نگاه نکن که به پیروی از شیطان، وجود خودشان را مانند افساری برای او درست می‌کنند تا شیطان بتواند کارش را انجام بدهد و این افسارها را به گردن بعضی‌ها بیندازد. نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی، مسخره‌ات می‌کنند؛ البته آنها شیطان هستند. شما به حضرت فاطمه ـ سلام‌ الله علیها ـ نگاه کن که چگونه زیست و چگونه خودش را حفظ کرد.»5

معیاری برای خواستن

وقت زن گرفتنش بود. خواهرم دوستی داشت که می‌خواست به او معرّفی کند. دختر خوبی بود. برادرم رفت او را ببیند امّا چشمش خورد به دختر خانمی که پوشش کاملی داشت. تحقیق کرد. دانشجوی فیزیک دانشگاه شریف بود. از حجاب او خوشش آمده بود. رفت خواستگاری‌اش. همین شد مقدّمۀ ازدواجشان.6

 

پی نوشت:
1. کتاب شهاب، ص 67، از زبان مادر شهید حسن آقاسی زاده؛
2. نیمه پنهان ماه 1، شهید چمران به روایت همسر شهید، ص 17 و 18؛
3. خاک‌های نرم کوشک، صفحات 18 و 19 و 20 ، عبدالحیسن برونسی؛
4. چهارفصل عشق، کنگرۀ خراسان، ص 68، یادی از شهدی گلدسته محمّدیان؛
5. سیرت شهیدان، ص 90، وصیّت‌نامۀ شهید سیّد محمّد ناصری علوی؛
6. یادمان شهدای دولت جمهوری اسلامی ایران، شماره 10، شهریور ماه 1385، ص 71، شمسی کلانتری (خواهر شهید موسی کلانتری - وزیر راه و ترابری).

  معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


محمّدعلی خدمتی هستم.

22 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم گرافیک و علاقه‌مند به هنرهای دیجیتال

پیشنهاد من: تبلیغ سبک زندگی اسلامی به روش‌های جدید

رایانامه من: ...

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 859 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393