هدف از زندگی

 هر وقت به یک جوان یا نوجوان برخورد می‌کنی، شادابی و نشاط را در تمام حرکات و رفتارهایش می‌توانی ببینی؛ امّا همراه با یک غفلت. غفلت از سؤالی اصلی و اساسی که بعضی مواقع او را به خود مشغول می‌کند؛ ولی خیلی زود غرق در دنیای اطراف شده، آن سؤال را به فراموشی می‌سپارد. می‌پرسید: «کدام سوال؟» معلوم است: آخرش که چی؟ یا به صورتی دیگر: من برای چه آفریده شدم؟

هر کس زمانی که این سؤال را به صورت جدّی برای خود مطرح کند، ناخودآگاه دلسرد شده و دست از کار و زندگی می‌کشد تا این مسأله را برای خود حل کند و معمولاً جواب‌هایی را هم دست و پا می‌کند. به چند نمونه توجّه کنید:

از دانش‌آموز دبیرستانی می‌پرسی، جواب می‌دهد: «می‌خواهم درس بخوانم تا آخرش وارد دانشگاه شوم.»

از جوان دانشجو می‌پرسی، می‌گوید: «می‌خواهم آخرش مدرک بگیرم.»

از دانشجوی مدرک گرفته یا اصلاً نوجوانی که ترک تحصیل کرده می‌پرسی، جواب می‌ده: «دنبال کار می گردم. می‌خوام کار پیدا کنم.»

از کسی که کار می‌کنه می‌پرسی، می‌گوید: «می‌خواهم پیشرفت کنم و مال و ثروت یا مقام‌های بالاتر را به دست آورم.»

و اگر دوباره سؤال را تکرار کنی، جواب می‌شنوی: «می‌خواهم زندگی کنم.» آخرش همین است یا اگر بخواهد خیلی زیباتر جواب دهد، می‌گوید: «می‌خواهم خدمت به خلق کنم.»

سؤال‌ها از افرادی شد که در سنین مختلف و به صورت دنباله‌دار در پی هم هستند (به صورت عمومی و کلّی)؛ یعنی هر کسی اوّل دانش‌آموز است. بعد اگر درس بخواند، دانشجو می‌شود؛ سپس کار می‌کند و پس از آن، بازنشسته می‌شود و در آخر هم می‌میرد، بدون این که بداند چه می‌کرده یا چه می‌کند. فقط می‌خواهد بنا بر هدف آخری که در سؤالات مطرح شد زندگی کند یا مثلاً به زندگی‌کردن دیگران کمک کند که آن هم باز به زندگی خود او ختم می‌شود.

در نتیجه، ما زنده‌ایم که زندگی کنیم یا زندگی کنیم که زنده بمانیم؟ به نظر شما بیهوده نیست؟ کمی در این باره فکر کنید. از طرفی، وقتی بحث از زندگی پیش می‌آید، چند لفظ ذهن انسان را به خود مشغول می‌کند. نمی‌خواهم بگویم کلیشه‌ای؛ چون به دلیل پُراهمّیّت‌بودن این الفاظ است که زیاد به ذهن‌ها خطور می‌کند.

اوّلین کلمه «هدف» است. همانی که حرفش را زدیم؛ ولی اسمش را نیاوردیم. حالا واضح‌تر می‌توانیم در این مورد گفتگو کنیم:

یقیناً نمی‌توان هدف از زندگی را خود زندگی دانست؛ چون عبث و بی‌فایده است و این یک ادّعا نیست؛ بلکه هر کسی با رجوع به عقل خود به این حقیقت دست می‌یابد.

ظاهراً بیش‌تر ما انسان‌ها بر اثر روزمرّه‌گی است که از این اصل مهم و اساسی زندگی خود غافل می‌شویم و به جای آن که هدفی برای زندگی خود مشخّص کنیم، اجازه می‌دهیم تا زندگی و در واقع روزگار برای ما هدف مشخّص کند و بدون این که بدانیم شب‌ها و روزهای زندگی خود را تلف می‌کنیم، آن هم برای چیزی که خود از آن اطّلاعی نداریم.

پس بیایید کمی بیشتر به این کلمه و در واقع به هدف از زندگی خود فکر کنیم تا بتوانیم زمام زندگی را بدست گرفته و هدفی که برای آن ارزش واهمیت قائل می‌شویم را بشناسیم تا از تلاشی که در راه رسیدن به آن انجام می‌دهیم احساس رضایت و خوشبختی کنیم.

کلمهٔ دوم همین لفظ «خوشبختی» است. به راستی خوشبخت کیست و خوشبختی چیست؟ یا در چیست؟ من جوابم را داده‌ام. به نظر من خوشبختی در رسیدن به هدف است و زمانی که انسان به آن دست یافت، در واقع خود را خوشبخت می‌یابد و خوشبختی همان حالت رضایت و خوشنودی است که انسان در اثر رسیدن به هدف یا در راه رسیدن به هدف آن را احساس می‌کند.

کلمه و کلمات بعدی را فقط نام می‌برم و امیدوارم که نظرات شما مرا به معنا و مفهوم درستی از آن‌ها برساند. آن کلمات عبارتند از الفاظ مقدس و زیبای: «عشق»، «دین» و «امام».

در این مورد جواب اوّل و کلّی این است که اگر بخواهیم زندگی عبث و بیهوده‌ای نداشته باشیم، باید هدفی داشته باشیم که انتها نداشته باشد؛ چون انتهاداشتن به معنای بیهودگی و نابودی است که تلاش برای رسیدن به آن از بی‌عقلی نشأت می‌گیرد؛ بنابراین با رجوع به عقل، وجود خالق را اثبات می‌کنیم و بعد در پرتو اعتقاد او، معاد را اثبات می‌کنیم که صحبت درباره آن‌ها از حوصلهٔ این بحث خارج است.

وقتی معاد اثبات شد، طبعاً دین هم در کنار آن اثبات می‌شود؛ پس تمام کارها و اهداف ما در پرتو دین رنگ می‌گیرند و در چارچوب آن هماهنگ می‌شوند و چون معاد هم امری بی‌منتهاست، انسان راضی می‌شود و آرامش پیدا می‌کند؛ ولی باز هم عقل و فکر مجال آرامش را از آدم می‌رباید که مگر نه اینکه دنیا مزرعه‌ای است برای آخرت؛ پس در این لجن‌زار چگونه می‌توان چیزی کشت که آن‌جا در آن سرای پاکی‌ها مورد استفاده باشد یا اصلاً چگونه می‌توان در این فضا نفس کشید و دشمنی‌ها، بدی‌ها و ضلم‌ها را را بویید. بعد با این سینهٔ مالامال از سیاهی به فضای پر از عطر عدل، احسان، و عشق قدم گذاشت. تا عاشق نشوم، محسن و نیکوکار نشوم، و رنگ و بوی بهشتیان نگیرم، چطور وارد بهشت شوم؟

پس از روی ناچاری باید دست به دامان عشّاق بی‌دل بزنم و دل به آن‌ها بسپارم تا رسم عاشقی به من بیاموزند و با معشوق یگانه آشنایم کنند و اینجاست که با دیدن این همه عشق و بی‌دلی عاشق، عاشقی دیگر می‌شوم تا به واسطهٔ او به معشوق برسم؛ پس یقیناً باید واسطه‌ای باشد تا با او و به وسیلهٔ او راه را طی کرده و در آبادی دنیا و افراد آن بکوشم.

در این گیر و دار، نظرم به هیچ کس نمی‌افتد جز یک نفر ، آن هم:

حجة ابن الحسن المهدی ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ

پس هدف و زندگی‌ام را برای یک چیز تنظیم می‌کنم تا هم خودم و هم دیگران را شایستهٔ دیدار روی او و درک گفتار و رفتار او نمایم که این خود مقدمه‌ای دارد و آن هم شناخت دین و نظام و قوانین خداوند است.

اگر کسی همین جا از من بپرسد: «آخرش که چی؟»، جواب می‌دهم محبّت و عشق پایان و سرانجام نمی‌شناسد؛ چون باز هم ختم به معشوق بی‌همتا می‌شود که ازلی و ابدی است؛ پس هیچ احساس بیهودگی ندارم. حال هم که قرار است او راه را به من نشان بدهد و من با محبّت و عشق به او، به بی‌نهایت زیبایی‌ها و کمالات برسم، پس یک هدف کوچک و میان‌مدّت برایم روشن و واضح است و آن، شناخت دقیق امام زمان ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ با تمام زیبایی‌ها و کمالاتش به صورتی می‌باشد که مرحله‌های نخست عشق و محبّت را شروع کنم. تا عاشق او نشوم، نمی‌توانم عاشق زیبایی مطلق شوم و تا زمانی که چشمم به دیدن نور ماه عادت نکند و از آن در حراس باشد، نمی‌توانم به دیدار خورشید برسم؛ پس باید قدم در راه شناخت او بگذارم. در راستای همین بحث از این پس بحثی در مورد شناخت امام و مخصوصاً امام زمان ـ عجّل الله تعالی فرجه الشّریف ـ برای شما خواهم داشت.

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

حسن رضازاده اندواری هستم.

31 ساله از شهر آمل

درس خارج حوزه و علاقه‌مند به صعود به مراتب انسانیّت

پیشنهاد من: تلاش برای رسیدن به مدینه فاضله در سایه حکومت ولی خدا

رایانامه من: 313yas@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 1132 عدد

تعداد کلّ نظرات بازدیدکنندگان برای این مطلب: 1 عدد
نظرات تأییدشده بازدیدکنندگان: 1 عدد

سعید ابراهیمی


5


4

من سوم راهنمایی هستم و برای موضوع انشایم به شما مراجعه کردم. هم خودم توجیح شدم وهم انشایم. خیلی خوب بود.


 

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393