زندگی‌نامه و آشنایی تفصیلی (2)

حُجر بن عدى و زياد

پس از مرگ مغيره والى كوفه‌، زياد به ولايت كوفه منصوب شد. بصره را نيز تحت فرمان داشت‌. شش ماه از سال در كوفه مى‌ماند، شش ماه ديگر را در بصره‌. اولين‌بار كه زياد به عنوان والى وارد كوفه شد، سخنرانى تند و تهديدآميزى بر ضد مخالفان كرد. بارزترين چهرهٔ مخالف‌، حجر بن عدى بود. در سال‌ها پيش‌، حجر و زياد با هم دوست و هم‌فكر بودند، ولى زياد به امويان پيوست‌.

حجر را خوب مى‌شناخت و از سوابقش خبر داشت‌. حجر را به حضور طلبيد و ابتدا با وى به نرمى سخن گفت و افزود: مى‌دانم كه با مغيره چه رفتارى داشتى و او تو را تحمل مى‌كرد؛ ولى من مثل او نيستم‌. مى‌دانى كه زمانى دوستدار علی و دشمن معاويه بودم‌؛ امّا آن روزگار گذشته است‌. امروز به جاى آن‌، دوستى و رابطه با معاويه در دل من است‌. زبان خود را نگهدار، در خانه‌ات بنشين‌، هرچه نياز داشتى بخواه‌، ولى مواظب خودت باش‌، مبادا كارى كنى كه دستم را به خونت بيالايم.1 پس از مدّتى تصميم گرفت به بصره برگردد. عمروبن حريث به جانشينى خود گماشت و عزم سفر كرد؛ ولى چون از شورش حجر و مبارزه‌اش بيمناک بود، به او پيشنهاد كرد كه با وى به بصره رود. حجر نپذيرفت و گفت‌: بيمارم‌، نمى‌توانم با تو بيايم‌. زياد گفت‌: به خدا قسم‌، راست مى‌گويى‌، بيمارى دين‌، بيمارى‌ دل‌، بيمارى عقل. به خدا قسم‌، اگر گزارش ناخوشايندى از تو در يافت كنم‌، تو را خواهم كشت. ببين چه خواهى كرد.

او رفت و عمر بن حريث به جاى او بر مسند نشست‌. ولى نبض كوفه در دست حجر بن عدى و يارانش بود و نمى‌گذاشتند كارها طبق دلخواه والى پيش برود. كارگزار زياد هم قضيه به زياد نوشت و از او يارى خواست. حجر و يارانش در مسجد كوفه مى‌نشستند و مراقب اوضاع بودند. يک بار كه عمربن حريث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سويش سنگ ريزه پرتاب كردند. ناچار پايين آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و جريان را به زياد گزارش كرد و گفت‌: اگر نيازى به كوفه دارى‌، چاره‌اى بينديش‌. شيعيان با حجر، رفت و آمد داشتند و دسته جمعى همراه او به مسجد مى‌آمدند و گاهى تا نصف مسجد از ياران او پر مى‌شد و نگاه‌ها به آنان بود. كار به جایی رسيد كه آشكارا از معاويه و زياد بدگويى مى‌كردند. عمربن حديث به مسجد آمد. فاصله قصر تا مسجد اندک بود. بزرگان شهر هم حضور داشتند. به سخنرانى پرداخت و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى و يک‌پارچگى فرا خواند و از تفرقه بر حذر داشت‌. گروهى از ياران حجر، هماهنگ از جا بر خاستند و تكبيرگويان به سوى او رفتند و در حالى كه از وى بدگويى مى‌كردند به سويش سنگريزه پرتاب كردند. عمرو پايين آمد و به قصر شتافت و در را بست و در نامه‌اى جريانات را به زياد نوشت‌. زياد از وضع كوفه نگران شد و بر آشفت و گفت‌: اگر من نتوانم از عهده حجر برآيم و كوفه را از چنگش در آورم‌، كسى نيستم. واى بر تو اى حجر. كارى كنم كه عبرت ديگران شوى... و تصميم گرفت كه به كوفه برود و مشكل را حل كند. حجر بن عدى هم خود را براى برخورد با حوادث بعدى آماده ساخته بود و تصميم داشت تا در مقابل آن ستمگران فاسق‌، كوتاه نيابد، هر چند جان خويش را در اين راه بگذارد.

زياد به كوفه آمد و در مسجد سخنرانى تند و تهديدآميزى كرد. آنان را كه به عمرو سنگ پرتاب كرده بودند، شناسايى كرد و انگشتانشان را بريد. در پى آن بود كه با حجر بن عدى هم برخوردى سخت كند. حجر نيز، آن پارساى دلاور و آن شيعه پاک ، از گفتن حق و افشاى فاسقان حاكم هراسى نداشت . يک بار كه زياد در سخنرانى‌اش مكرر از معاويه به عنوان اميرالمؤمنين ياد كرد، حجر بن عدى كه اين لقب را ويژه و شايسته حضرت علی ـ علیه‌السّلام ـ مى‌دانست نه معاويه‌، به زياد اعتراض كرد و گفت‌: دروغ مى‌گویی، چنان نيست‌. اين صحنه بار ديگر تكرار شد. حجر، مشتى ريگ برداشت و به سوى او پرتاب كرد و گفت‌: دروغ مى‌گويى‌، لعنت خدا بر تو. زياد از منبر پايين آمد، نماز خواند سپس به قصر رفت‌، حجر هم به خانه‌اش بازگشت‌. زياد، سوارانى را براى دستگيرى يا احضار حجر فرستاد. درگيرى‌هايى چند ميان ياران حجر و سواران زياد در گرفت‌؛ ولى حاضر نشد پيش زياد برود. زياد، اين ماجرا را نيز به معاويه نوشت‌.

حجربن عدى در كوفه نفوذ بسيار و ياران مسلّح فراوانى داشت و وجود او موى دماغ والى خيره سر بود. يک بار كسانى از سوى والى مأمور شدند تا نزد حجر بروند و با او صحبت كنند تا دست از آن كارها بردارد و نزد والى برود، ولى حجر به آنان اعتنايى نكرد. يک بار زياد، در خطبه‌هاى پيش از نماز جمعه آن قدر حرف زد و طول داد كه وقت نماز گذشت‌. دوباره حجر بن عدى با گفتن الصلاة‌، الصلاة اشاره كرد كه وقت نماز مى‌گذرد، والى اعتنايى نكرد و به سخنرانى ادامه داد. حجر به نماز برخاست و عدّه‌اى به او اقتدا كردند. زياد كه چنين ديد، فرود آمد و نماز خواند و به قصر رفت‌. باز هم نامه‌اى نوشت و معاويه را از عملكرد حجر آگاه ساخت. معاويه هم در پاسخ نوشت كه‌: او را دستگير كرده‌، به شام بفرست2 وقتى زياد در مسجد خطبه مى‌خواند، حجر بن عدى و يارانش در گوشه‌اى با حضور خود فضاى مسجد را پر مى‌كرد و حرف‌هاى مخالفت‌آميز مى‌گفتند. زياد، كوفيان و بزرگان شهر را جمع كرد و گفت‌: شگفتا. بدن‌هاى شما با من ولى دل‌هاى شما با حجر است‌. با يک دست زخم مى‌زنيد و با دست ديگر مرهم مى‌گذاريد‌؟ شما با من هستيد، ولى فرزندان و افراد قبيله‌تان با حجر؟ هر يک از شما بلند شويد و نزد اين گروه برويد و هر كس برادر و فرزند و خويشاوندانش را از اين جمع جدا كند، تا كار درست شود. و... چنان كردند و بيشتر آن گروه را از گرد حجر پراكندند.3 حجر، با ياران اندكى در مسجد ماند. مأموران به سوى او آمدند تا نزد زياد ببرند و نرفت‌. نزديک بود كه كار به درگيرى بكشد. زياد از بالاى منبر صحنه را تماشا مى‌كرد. هواداران حجر، او را در ميان گرفتند و از يكى از درهاى مسجد بيرون بردند. ميان آن دو گروه درگيرى پيش آمد؛ امّا حجر بن عدى از صحنه خارج شد و خود را به قبيله آزاد رساند و شبانه روز آن جا ماند.4 از آن پس پنهان شد، چون مى‌دانست كه زياد، دست از او بر نخواهد داشت‌. هرچه مى‌گشتند، او را نمى‌يافتند. اولين كسى كه از بزرگان كوفه به ديدار زياد رفت‌، محمدبن اشعث بود. زياد از او خواست كه برود و حجر را نزد او آورد. هر چه بهانه آورد كه ميان من و حجر رابطه‌اى نيست و... و زياد نپذيرفت و تهديد كرد كه اگر او را نيابى و نياورى‌، شكمت را پاره خواهم كرد. محمدبن اشعث‌، غمگين و نگران بيرون رفت‌. در راه جريربن عبدالله را ديد و از او كمک خواست‌. جرير نزد زياد وساطت كرد كه به محمد‌ بن اشعث كارى نداشته باش‌، من خودم حجر بن عدى را نزد تو خواهم آورد. او هم پذيرفت‌؛ ولى تهديد كرد كه او را حاضر نكنى خودت را قطعه قطعه خواهم كرد. او سه روز مهلت خواست‌. نزد حجر رفت‌. دوازده تن از ياران حجر نيز با او بودند. حجر به اين شرط پذيرفت نزد زياد برود كه او قول دهد كه او را نزد معاويه بفرستد، تا هر چه نظر او باشد عملى شود.5 حجربن عدى پس از آن كه زياد، شرط او را پذيرفت‌، نزد او رفت‌. زياد كه بر حجر بن عدى دست يافته بود، دوست داشت او را بكشد، ولى امان و پيمانى كه داده بود، مانع شد. دستور داد او را به زندان افكندند. حجر، ده شب در زندان بود،‌6 ياران حجر نيز مخفى شدند. زياد، با تلاش بسيار و با كمک چهره‌هاى سرشناس كوفه و قبايل اطراف‌، توانست دوازده نفر از آنان را دستگير كرده‌، و به زندان افكند.

پيش از آنان را به شام بفرستد، استشهادى بر ضد آنان فراهم كرد. متنى تنظيم كردند، مبنى بر اين كه حجر بن عدى‌، از اطاعت خليفه بيرون رفته‌، از مردم جدا شده‌، خليفه را لعن كرده و به جنگ و فتنه فرا خوانده است‌، مردم را دور خود جمع كرده و به بيعت شكنى و كناره گذاشتن معاويه از خلافت تحريک كرده و به خداوند كافر گشته است‌. زياد از اين متن خوشش آمد. سران كوفه را واداشت تا امضا كنند. گروهى از مردم را هم وادار كرد آن متن را تأييد كنند، نوعى پرونده‌سازى براى از ميان برداشتن يک مخالف. وقتى پرونده تكميل شد، حجر و يارانش را از زندان بيرون آوردند، همراه با غل و زنجير و با همراهى نزديک به صد نفر از مطمئن ترين سربازان و چند چهره ديگر را براى گواهى دادن نزد معاويه‌، آماده حركت به سوى شام شدند. زياد، نامه‌اى هم ضميمه آن استشهاد كرد و ضمن اشاره به آنچه شاهدان امضا كرده‌اند و تاءكيد بر فتنه انگيزى و آشوبگرى حجر و يارانش‌، تصميم در بارهٔ آنان را به خليفه واگذار كرد.

صحنه پرشور و غم انگيزى بود. مردم دور آن آزادگان به زنجير كشيده شده و شيران در بند، جمع شده بودند و ناراحت و گريان بودند و در آن لحظه هم كارى نمى‌توانستند بكنند. بيم آن مى‌رفت كه هواداران در هنگام عزيمت آنان دست به تعرض بزنند. زياد، آن گروه را از صبح تا شام در محوطه مسجد كوفه نگه داشت و شبانه حركتشان داد. دختران حجر، بر سر راه او گريان ايستاده بودند. حجر بن عدى رو به آنان كرد و گفت‌: آن كه خوراک و پوشاک شما بر عهده اوست‌، خداست‌. خدا هم پس از من باقى است‌. تقوا داشته باشيد و خدا را بپرستيد. اگر كشته شوم‌، شهيدم و اگر باز گردم، مورد احترام‌. دست خدا بر سرتان باد. و همراه هم زنجيرهاى خود به راه افتاد‌.7

يكى از زنان شيعى‌، در ترسيم اين صحنه و اندوه دختر حجر بر فراق پدر، ابياتى سرود، كه مضمون آن چنين است‌: اى ماه تابان‌، بر آى و بتاب ، مگر نمى‌بينى كه حجر را مى‌برند؟ او سوى معاويه مى‌رود تا او را به شهادت برساند. پس از حجر، جباران گستاخ‌‌تر شده‌، در كاخ‌‌هاى خود آزادى بيشترى خواهند داشت‌. سرزمين‌ها خشک و بى‌باران خواهد بود. اى حجر، سلامت و شاداب باشى‌. بيم آن دارم كه طاغوت پير شام كه كشتن نيكان را حق خود مى‌داند، تو را شهيد كند. اگر هم حجر شهيد شود. هر پيشواى قومى از دنيا كوچ خواهد كرد.8

اين كاروان‌، با تدابير شديد امنيتى راه شام را پيش گرفت‌. وقتى از منطقه قصر بنى مقاتل مى‌گذشتند، عبيدالله بن حر جعفى كه ساكن آن جا بود گفت‌: كاش گروه‌هايى بودند كه به كمک آنان اين دلير مردان را نجات مى‌داديم‌. ندا مى‌داد و افسوس مى‌خورد و كسى ندايش را پاسخ نگفت‌. گروه حجر، با ايمان استوار پيش مى‌رفتند. هر چند مى‌دانستند رفتار معاويه با آنان سخت خواهد بود و شهادت را پيش رو مى‌ديدند، امّا خوشحال بودند كه در راه انجام تكليف و مبارزه با باطل‌، به اين آزمون بزرگ مبتلا شده‌اند. خود را كامياب مى‌ديدند و پيروز، هر چند در دست مأموران اموى اسير و دست بسته بودند.

چه زيبا و شكوهنده است در تاريكى شب‌ها درخشيدن و با مرگ اسير و با مرگ و جهاد خويش‌، به مردم بينش و آگاهى و انديشه بخشيدن، غرور كاذب دشمن به يک تكبير بشكستن، ز پاى ملّتى آزرده و در بند كمند و حلقه زنجير بگسستن، ز پا افتادن‌، امّا تا توان واپسين از پاى ننشستن‌.

به سوى دمشق

گروهى كه بر پيشانى آنان چلچراغ شهادت مى‌درخشيد و شوق ديدار خدا در دل‌ها‌يشان شعله مى‌كشيد، دست‌بسته همراه مأموران به سوى پايتخت حكومت شام روان بودند، تا پس از رسيدن به دمشق‌، معاويه در باره آنان تصميم بگيرد. به منطقه مرج العذراء رسيدند.‌9 آن‌جا در زندان بودند، تا خبر به معاويه برسد و كسب تكليف شود. برخى بر آنند كه آنان را وارد دمشق نكردند و معاويه آنان را نديد و فقط دستور كشتن آنان را داد؛ امّا بيشتر بر اين باورند كه آنان را به دمشق هم بردند و دوباره به مرج العذراء برگرداندند. گروهى كه زياد به شام فرستاده بود، دوازده نفر بودند، به نام‌هاى‌:

حجر بن عدى‌، شريك بن شداد، صيفى بن فسيل‌، قبيصه بن ضبيعه‌، محرزبن شهاب‌، كدام بن حيان‌، عبدالرّحمان بن حسان‌، ارقم بن عبدالله‌، كريم بن عفيف، عاصم بن عوف‌، ورقاء بن سمى و عبدالله بن حويه‌. دو نفر ديگر را زياد به اين جمع ملحق كرد كه عتبه بن اخنس و سعدبن نمران نام داشتند و مجموعه آنان چهارده نفر شدند. نامه زياد، همراه استشهاد محلّى عليه حجر و يارانش به دست معاويه رسيد. معاويه در اين كه با اين گروه چه كند، ترديد داشت‌. از پيامدهاى كشتن آنان بيمناک بود؛ چرا كه حجر بن عدى سابقه درخشان و شخصيت مشهور و بر جسته داشت‌. ابتدا درباره كشتن آنان به رايزنى پرداخت‌، تا نظر ديگران را بداند. گرچه مردم در اثر تبليغات معاويه‌، درخواست كشتن مى‌كردند، امّا برخى از چهره‌هاى سرشناس تر نظر به گذشت و عفو مى‌دادند. برخى هم سكوت مى‌كردند. معاويه به ظاهر همچنان در ترديد بود. نامه‌اى به زياد نوشت و اين دو دلى خود را به او خبر داد. زياد، بار ديگر نامه‌اى نوشت‌، با اين مضمون كه شگفتا كه در باره آنان هنوز در ترديدى‌؟ اگر كوفه را نياز دارى‌، حجر و يارانش را ديگر به اين جا بر نگردان‌.10

پيكى كه نامه او را به دمشق مى‌آورد، سر راه به مرج‌العذراء عبور كرد و زندانيان را ملاقات نمود و گفت كه حامل نامه‌اى هستم كه از آن بوى مرگ مى‌آيد. اگر حرفى‌، سفارشى و كارى داريد كه برايتان سودمند باشد بگوييد تا عمل كنم‌. حجر گفت‌: به معاويه پيغام برسان كه ما عهد‌شكنى نكرده‌ايم و آن گواهى را دشمنان و بدخواهان تنظيم كرده‌اند. پيک‌، پيام آنان را رساند؛ ولى معاويه گفت‌: در نظر ما، زياد راست‌گو‌تر از حجر است.11 دو نفرى را كه بعدها ضميمه حجر و يارانش كردند، كمى ديرتر به مرج‌العذراء رسانده بودند. مأمورى كه خبر آمدن آنان را به شام مى‌برد، با حجر ديدار كرد. حجر كه در غل و زنجير بود، گفت‌: به معاويه بگو كه خون‌هاى ما حرام و كشتن ما نارو است‌، به ما امان دادند، كسى از مسلمانان را نكشته‌ايم كه خونمان به قصاص ريخته شود.

در مجلسى كه معاويه درباره آنان تصميم مى‌گرفت‌، برخى به وساطت پرداختند و درباره تعدادى از آنان در خواست آزادى كردند. معاويه‌، شش ‍ نفر از آنان را به سبب در خواست شش نفر از يارانش كه با آن زندانيان دوستى يا خويشاوندى داشتند بخشيد و دستور داد آزادشان كنند. مالک بن هبيره هم در خواست كرد كه پسر عمويم حجر را هم به خاطر من ببخش‌. معاويه گفت‌: او سر كرده گروه است و اگر رهايش كنم‌، دوباره به كوفه رفته آشوب مى‌كند، آن گاه مجبور مى‌شويم تو را به عراق بفرستيم تا او را براى ما بياورى. او هم رنجيد و از نزد معاويه رفت و خانه‌نشين شد.‌12

در شهادتگاه مرج‌العذراء

سرزمين مرج‌العذراء كه بازداشتگاه حجر و ياران او شده بود، از جهتى براى حجر بن عدى عزيز و خاطره‌انگيز بود بود. در فتح اين سرزمين و گسترش ‍ دامنه اسلام به آن سامان‌، حجر بن عدى نقش داشت‌. در زمان خليفه دوم آن ديار، آغوش به روى اسلام گشود. وقتى حجر را دست بسته به آن‌جا آوردند و نام آن‌جا را پرسيد و فهميد، گفت‌: من اولين مسلمانى بودم كه در اين منطقه تكبير گفتم و خدا را ياد كردم‌، اينک دست بسته و اسير مرا به اين جا آورده اند. شايد اين رفتار با حجر، از پليدى و كينه معاويه با اسلام سر چشمه مى‌گرفت‌. او به هيچ ارزش دينى پايبند نبود. نخستين فاتح اين سرزمين را در همان‌جا زندانى كرد و سرانجام هم همان جا به قتل رساند. اين نوعى دهن كجى به اصول ارزشى اسلام و علاقه‌اى بود كه حجر بن عدى به اين سرزمين داشت و در آن جا جهاد و فتح كرده بود.

معاويه سه نفر را مأمور كرد كه به مرج‌العذراء بروند و آن گروه را به قتل برسانند. يكى از آنان به نام هدبه بن فياض‌، يک چشم داشت‌. كريم بن عفيف‌، يكى از ياران زندانى حجر كه نگاهش به او افتاد، گفت‌: اگر فال بد زدن حقيقت داشته باشد. به نظرم نصف ما كشته مى‌شويم و نصف ديگر آزاد مى‌شويم و... همان‌گونه هم شد. همراه آن سه مأمور، كسى هم براى رها ساختن آن شش نفر آمده بود. آنان كه از مرگ نجات يافتند عبارت بودند از: عاصم‌، ورقاء، ارقم‌، عتبه‌، سعد و عبدالله‌. مأموران به بقيه گفتند: مأموريّت داريم به شما ابلاغ كنيم اگر از علی ـ‌ علیه‌السّلام ـ اظهار برائت كنيد و او را لعن كنيد، رهايتان مى‌كنيم‌، و گر نه كشته خواهيد شد. گفتند: هرگز چنين نخواهيم كرد. آن مأمور يک چشم وقتى پيش حجر آمد، گفت‌: اى سر‌دسته گمراهى و سر‌چشمه كفر و سر‌كشى‌، اى دوستدار ابو تراب معاويه مرا به كشتن تو و يارانت فرمان داده است‌، مگر آن كه از كفر خود برگرديد و از علی ـ‌ علیه‌السّلام ـ بيزارى بجوييد. حجر و همراهانش گفتند: صبر بر تيزى شمشير، برايمان آسان‌تر از چيزى است كه ما را به آن مى‌خوانيد. رفتن به ديدار خدا و پيامبر و على‌، بر ايمان محبوب‌تر از ورود به دوزخ است.13

بارها از آنان خواستند كه از علی ـ‌ علیه‌السّلام ـ بيزارى بجويند تا آزاد شوند؛ ولى آنان زير باز نرفتند و پذيراى شهادت در راه عشق مولا شدند. قبرهايى براى آنان كندند، كفن‌ها يشان را آماده ساختند. حجر گفت‌: مثل اين كه كافريم‌، ما را مى‌كشند و مثل آن كه مسلمانيم‌، ما را كفن مى‌كنند.14 غل و زنجيرهايشان را گشودند. آنان همه آن شب را به نماز پرداختند. زمزمه دعا و نمازشان بلند بود و آماده رو به رو شدن با عروس شهادت بودند. شب خوشى داشتند. صبح شد. باز هم براى آخرين‌بار، به آنان پيشنهاد شد كه از علی ـ‌ علیه‌السّلام ـ بيزارى بجويند. گفتند: خير، ما پيرو و شيفته اوييم و از آنان كه وى از ايشان بيزار بود، بيزاريم‌. مأموران آماده شدند كه آنان را به قتل برسانند. در آن لحظه ، حجر بن عدى حديثى نقل كرد. گفت‌: پيامبر خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلّم ـ به من فرموده بود:

اى حجر؛ در راه محبّت على‌، با شكنجه كشته مى‌شوى‌، وقتى سرت به زمين برسد، از زير آن چشمه‌اى مى‌جوشد و سرت را شست و شو مى‌دهد. ياران حجر، بى‌تاب شهادت بودند و پروانه‌وار برگرد چلچراغ شهادت مى‌چرخيدند و هر كدامشان مى‌خواستند زودتر به اين فيض بزرگ برسند. يكایک در خون خويش تپيدند و داستان جاودانگى در سايه شهادت را نگاشتند، تا آن كه نوبت به حجر رسيد. هدبه بن فياض‌، مأموريت داشت حجر بن عدى را گردن بزند.

طبق برخى نقل‌ها، فرزند حجر به نام همام نيز همراه پدر بود. صحنه كشتن پدر در پيش چشمان فرزند، بسيار تكان دهنده و براى حجر نگران كننده بود. حجر بن عدى بيم آن داشت كه اگر فرزند كم سن و سالش شاهد آن صحنه فجيع و هولناک باشد. روحيه خود را از دست بدهد و دست از راه حق و مرام اهل بيت بردارد. به جلاد گفت‌: اگر به كشتن پسرم همام نيز مأموريت دارى‌، او را زودتر از من به قتل برسان‌. جلاد نيز چنين كرد. وقتى به حجر گفته شد چرا چنين خواستى و داغدار فرزند نوجوان خويش شدى‌، گفت‌: ترسيدم وقتى شمشير را بر گردن من ببيند وحشت كند و دست از والاى علی ـ‌ علیه‌السّلام ـ بردارد و در نتيجه‌، در روز قيامت من و او در بهشت برين كه خداوند به صابران وعده داده است‌، همراه هم نباشيم‌. اين بود كه نخواستم او شاهد شهادت من باشد. اين نهايت ايثار و فداكارى در راه حق است و از صحنه‌هاى نادر به شمار مى‌رود.

يكى از محققان15 در ترسيم اين بخش از حادثه‌، كه بسيار زيبا و بر خور دار از اوج حماسه است مى‌نويسد: سر مطهر آن نوجوان در برابر نگاه‌هاى پدر بر زمين چرخيد و كنار آن پيكر پاک و خونين قرار گرفت‌. در حالى كه پدر، اين منظره جانگداز را تماشا مى‌كرد، دست به آسمان گشود و خدا را بر اين نعمت سپاس گفت‌، نعمت جهاد و صبر، نعمت اين كه فرزندش فداى راه حق شد و از عقيده‌اش دست نشست‌. پدر كنار جسد فرزند دلبند و شهيدش نشست‌، خاک و خون از چهره او پاک كرد و بر پيشانى او بوسه زد، بوسه‌اى كه عميق‌ترين رنج‌هاى يک انسان را همراه داشت. سپس خطاب به فرزند شهيدش چنين گفت‌: خداوند رو سفيدت گرداند، همچنان كه مرا نزد پيامبر پيامبر خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلّم ـ رو سفيد ساختى‌. راستى كه ايمان معجزه مى‌كند و انسان را در پيشگاه اين همه عظمت روحى و جلوه باطنى و جان روشن و الهى‌، خاضع مى‌سازد. همين روحيه‌ها و ايمان‌ها بود كه از سوى پيروان حق و ياران على ابن ابى طالب ـ علیه‌السّلام ـ آشكار مى‌شد و قدرت اهريمنى امويان را به لرزه مى‌انداخت‌. حجر بن عدى ديگر نگران فرزند و باختن روحيه و سست شدن ايمان او نبود و آمادگى كامل براى استقبال از شهادت در راه عقيده داشت‌، ولى در آخرين لحظات‌، مى‌خواست باز هم روح بلند خويش را در آستان عظمت خدا به نيايش وا دارد. حجر، در آستانه شهادت‌، از آنان مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند و براى آخرين بار، بندگى خويش را در آستان پروردگار، ابراز كند.

به آنان گفت‌: بگذاريد وضو بگريم‌. اجازه دادند. چون وضو ساخت‌، گفت‌: بگذاريد دو ركعت نماز بخوانم‌، به خدا سوگند من هرگز وضو نگرفته‌ام مگر آن كه با آن‌، دو ركعت نماز خوانده‌ام‌. گذاشتند دو ركعت نماز خواند. به نظر آنان نمازش طولانى شد. گفتند: خيلى طول دادى‌، نكند از مرگ ترسيده‌اى‌؟حجر گفت‌: اگر هم بترسم رواست‌، شمشيرى آخته مى‌بينم و كفنى گسترده و قبرى كنده شده‌. ولى باور كنيد كه اين كوتاه‌ترين نمازى بود كه تا‌كنون خوانده‌ام. آن‌گاه گفت‌: خدايا، از اين امّت به درگاهت شكايت مى‌آورم‌. كوفيان بر ضد ما گواهى دادند و شاميان ما را مى‌كشند؛ و افزود: به خدا سوگند، اگر مرا در اينجا مى‌كشيد، بدانيد كه من نخستين كسى هستم كه در اين سرزمين نداى توحيد سر دادم و نخستين كسى هستم كه در اين جا مرا مى‌كشند.16 به آنان گفت‌: مرا با همين بند و زنجير بكشيد و خون هايم را مشوييد، مى‌خواهم معاويه را در قيامت با اين حال‌، ديدار كنم.17

سرانجام‌، حجر بن عدى با تيغ همان هدبه يک چشم به شهادت رسيد، در حالى كه مى‌گفت‌: حبيبم پيامبر خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلّم ـ مرا به چنين روزى خبر داده بود. آن روز، مرج‌العذراء به خون اين شش شهيد جاودانه رنگين شد:

حجربن عدى‌، شريک بن شداد حضرمى‌، صيفى بن فسيل شيبانى‌، قبيصه بن ضبيعه عبسى‌، محرز بن شهاب تميمى‌، كدام بن حيان عنزى‌.

در برخى نقل‌ها، نام همام‌، فرزند نوجوان حجر بن عدى را هم آورده‌اند كه پيش از پدر، او را به شهادت رساندند. بر پيكر آن شهيدان نماز خواندند و همان جا به خاک سپردند. اكنون ضريحى قبر آن شش شهيد را در بر گرفته است و در كنار آن مسجدى قديمى است‌. مزار حجر بن عدى و ياران به خون خفته‌اش‌، سمبل جهاد در راه عقيده و حب اهل بيت و عشق به اميرالمؤمنين و الهام بخش فداكارى در راه حق است‌.

شهادت حجر بن عدى و يارانش در سال 51 هجرى بود. خون حجر، به ما چنين مى‌آموزد:

فداكارى و قربانى شدن در راه محبت و دوستى‌، آسان است‌.
شهيدان عشق‌، با شهادت خود راه حق و عزت را هموار ساختند.
مسلمانان راستين‌، مصالح دين را بر منافع دنيوى ترجيح مى‌دهد.
استوارى بر سر ايمان و عقيده‌، خصلت مردان آزاده است‌.
برترين جهاد، سخن حق در برابر حكومت ستمگر است‌.
دوره باطل گذرا، امّا دولت حق‌، ابدى است‌.

پس ازشهادت

پس از شهادت او، عدّه‌اى از چاپلوسان دربار معاويه‌، به او تبريک گفتند كه يكى از سرسخت‌ترين دشمنانش در كوفه از ميان رفت‌؛ امّا در همان مجلس‌، سخن از صلابت و پايدارى حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو مى‌كردند.

معاويه لب به سخن گشود و گفت‌: اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم‌، دامنه حكومت امويان را تا همه جاى دنيا مى‌گستراندم‌؛ ولى‌... حيف و هيهات. كجا من امثال حجر را دارم‌؟ كسانى كه در راه باورهايشان با تمام صلابت‌، فداكارى مى‌كنند. و پس از درنگى آميخته به غصه و حسرت گفت‌: روز من باحجر، بسى طولانى خواهد بود.18 (اشاره‌اى بود به دادگاه عدل الهى در قيامت‌).
زياد در كوفه پس از شهادت حجر، دستور داد خانه‌اش را ويران كردند. مختار هم كه در كوفه قيام كرد، كسانى را در پى محمد بن اشعث (از عوامل تحويل دهنده حجر به زياد) فرستاد. او گريخته بود. به دستور مختار خانه‌اش را ويران كردند و با خشت و گل آن خانه حجر بن عدى را كه زياد خراب كرده بود، بازسازى كردند.‌19 شهادت حجر، بر مردم كوفه تأثير بسيار گذاشت‌. از كوفيان نقل شده است كه‌: نخستين ذلّتى كه بر ما وارد شد:

شهادت حجر،
دعوت زياد به برائت از على ـ علیه‌السّلام ـ
و شهادت امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ

بود.20

پس از آن فاجعه‌، هر كس آن را مى‌شنيد متأثر مى‌شد. حتى وابستگان به دربار اموى نيز گاهى نمى‌توانستند حسرت و ناراحتى خود را مخفى كنند. عايشه نيز در اين مورد به معاويه انتقاد كرد و حجر را ستود. معاويه پاسخ قانع‌كننده‌اى براى معترضان نداشت‌. گاهى استناد به گزارش ‍ زياد از كوفه مى‌كرد كه حجر را ياغى و فتنه‌انگيز معرفى كرده بود.

وقتى معاويه به سفر حج رفت‌، به مدينه آمد. مى‌خواست به ديدار عايشه رود. عايشه اجازه نمى‌داد و اعتراضش يكى بر كشته شدن محمد بن ابى بكر بود، يكى هم بر شهادت حجر، كه هر دو به دست معاويه انجام گرفته بود. معاويه آنقدر عذر خواهى كرد تا عايشه راضى شد. عايشه براى معاويه اين حديث پيامبر را خواند كه فرموده بود: در مرج‌العذراء گروهى كشته مى‌شود كه خداوند و آسمانيان به نفع آنان خشمگين مى‌شوند.21 كوفيان‌، پيوسته شهادت او را بزرگ مى‌دانستند و از حوادث تلخ مى‌شوند.
وقتى خبر به كوفه رسيد، جمعى از بزرگان كوفه در مدينه خدمت امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ رسيدند و گزارش دادند. شهادت وى بر امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ نيز بسيار تلخ و گران بود. آن گروه مدتى در مدينه بودند و با سيّد‌الشّهدا ـ علیه‌السّلام ـ رفت و آمد مى‌كردند. مروان بن حكم كه آن روز والى مدينه بود، به معاويه خبر داد. معاويه كه اين‌گونه فعاليت‌ها را بر خلاف پيمانى مى‌پنداشت كه با امام مجتبى ـ علیه‌السّلام ـ بسته بود، نامه‌اى به امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ نوشت و اعتراض كرد.

حسين بن على ـ علیه‌السّلام ـ در نامه‌اى بلند، پاسخ ياوه‌هاى معاويه را نوشت‌. از جمله در آن نامه آمده بود: آيا تو قاتل حجر و ياران پارسا و عابد او نبودى‌؟ آنان كه با بدعت‌ها سر ناسازگارى داشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى‌كردند و تو آنان را از روى ستم و تجاوز كشتى‌، پس از آن كه به آنان امان داده بودى و اين از روى گستاخى بر خدا و سبک شمردن عهد و پيمان بود... .22 در سالى كه معاويه پس از قتل حجر به مكه آمده بود، امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ را ملاقات كرد. به امام حسين ـ علیه‌السّلام ـ گفت : آيا خبر دار شدى كه با حجر و يارانش و پيروان او و شيعيان پدرت چه كرديم‌؟ امام پرسيد: چه كرديد؟ معاويه از روى طعنه و استهزا گفت‌: آنان را كشتيم‌، كفن كرديم و بر آنان نماز خوانديم و به خاک سپرديم‌. حسين بن على ـ علیه‌السّلام ـ خنده‌اى كرد و فرمود: اى معاويه، آنان روز قيامت با تو به دشمنى بر مى‌خيزند ولى‌... ما اگر پيروان تو را مى‌كشتيم‌، نه كفن مى‌كرديم‌، نه بر آنان نماز مى‌خوانديم و نه به خاک مى‌سپرديم23 (يعنى آنان را مسلمان نمى‌دانيم). مى‌گويند معاويه بعدها از كشتن حجر و يارانش پشيمان شد؛ ولى‌... اين پشيمانى سودى نداشت‌. همواره آن فاجعه را ياد مى‌كرد و كشتن حجر، همچون كابوسى گريبان‌گير او بود و تا دم مرگ‌، رهايش نمى‌كرد. معاويه و زياد، گرفتار عذاب درون و نفرت مردم و مرگى ذليلانه شدند. ولى شهيدان خطه مرج‌العذراء، به جاودانگى پيوستند و نامشان سر لوحه دفتر عشق و ديباچه شرف و آزادگى شد.

اينک‌، كدام مرد رشيدى است‌ تا رشتهٔ رسالت او را در دست‌، عاشقانه بگيرد؟

اينک‌... كدام مرد؟

پی‌نوشت‌ها:
1. ابن سعد، طبقات ، ج 6، ص 151؛
2. الدرجات الرفيعه ، سيد على خان ،ص 427؛
3. تاريخ طبرى ، ج 5، ص 258؛ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 474؛
4. ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476؛
5. تاريخ ابن عديم (جلد مربوط به امام حسين و حجر)، ص 144؛
6. ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476؛
7. ابن كثير، البدايه و النهايه ، ج 8، ص 50؛
8. ترفع اءيها القمر المنير، تبصر هل ترى حجرا يسير...؟ (ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 488)؛
9. نام منطقه اى سرسبز، در حدود 20 كيلومترى دمشق ، كه حجربن عدى فاتح آن سرزمين بود؛
10. تاريخ طبرى ، ج 5، ص 272؛
11. همان ص 373؛
12. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 484؛
13. اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580؛
14. ابن اثير، كامل ، ج 3 ص 485؛
15. مروج الذهب ، ج 3، ص 12؛
16. الدرجات الرفيعه ، ص 428؛
17. سيد محمد بحر العلوم ، در كتاب من مدرسه الامام على عليه السلام ، ص 50؛
18. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 485؛
19. اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580؛
20. از نويسنده؛
21. من مدرسه الا مام على عليه السلام ، ص 52؛
22. ابن اثير، كامل ، ج 4، ص 244؛
23. الاغانى ، ج 17، ص 153.

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

محمّدصادق اسکندری هستم.

27 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم فقه و اصول و علاقه‌مند به نهادینه‌سازی مفاهیم ارزشی

پیشنهاد من: حرکتی گسترده و رو به جلو در در جادّه‌ی خدامحور

رایانامه من: mese@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 565 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393