زندگی‌نامه و آشنایی تفصیلی (1)

القاب معروف حُجر

حجر بن عدی کندی
يكى از قبايلى كه در كوفه مى‌زيست "كنده" بود.حجر را به سبب آن كه از اين قبيله بود.حجربن عدى كندى مى‌گفتند.
حجرالخیر
چون اهل خير مى‌گذاشت ،به حجرالخير نيز معروف بود.1

مسلمانی حُجر

پيش اسلام به دنيا آمده بود؛ امّا در سال‌هاى آخر عمر رسول خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلّم ـ توفيق يافت كه مسلمان شود. اگر تولد او را آنچنان كه گفته‌اند ـ در عصر جاهليّت بدانيم، هنگامى كه پس ‍ از فتح مكه به اسلام گرويد، حدود 27 سال داشت. از اين رو، بهره‌گيرى وى از حضور پيامبر، چندسالى بيش نبود؛ امّا پيوسته در عمر خويش‌، پيكارگرى در راه حق بود. در جنگ قادسيه در زمان خليفه دوم حضور داشت و فاتح مرج عذاربود.2

فضیلت‌های اخلاقی

وى، عابدى پارسا، مجاهدى ظلم ستيز، آمر به معروف و ناهى از منكر بود و از پيامبر خدا و اميرمؤمنان حديث روايت مى‌كرد.او شيفتهٔ نماز و نيايش، مستجاب‌‌الدّعوه و از اصحاب برجستهٔ پيامبر خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلّم ـ بود.

چنان دلباختهٔ زهد و عبادت و نماز و روزه بود كه او را راهب اصحاب محمّد مى‌گفتند3. هم در زيبايى چهره ، از خوش سيماترين مردان كوفه بود4 و هم در زيبايى روح و كمال اخلاقى، از نوادر روزگار به شمار مى‌رفت. هر چند دير اسلام آورد و در سن او در آن هنگام چندان زياد نبود، ولى در عمق ايمان و صداقت عقيده و باور استوار نسبت به دين خدا رسالت پيامبر، از بسيارى از كهن‌سالان و سابقه‌داران پيش‌تر و بارزتر بود. به تعبير مرحوم «‌ سيّدمحسن امين»:

حجر، از نيكان صحابه بود؛ فرماندهى شجاع؛ بلند همّت؛ عابد و زاهد؛ مستجاب‌الدّعوه؛ عارف به خدا؛ مطيع محض فرمان پروردگار؛ حق‌گوى صريح؛ ظلم ستيز صبور؛ بى هراس از شهادت؛ ايثارگر در راه خدا. او از هواداران خالص اميرالمؤمنين ـ علیه‌السّلام ـ بود.اين كه از سوى حضرت على ـ علیه‌السّلام ـ به فرماندهى سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد، نشانهٔ شجاعت اوست .حاضر بود كه بميرد، ولى خوارى و ذلّت نپذيرد. آغوش به روى شهادت گشود؛ امّا حاضر نشد از على ـ علیه‌السّلام ـ بيزارى بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد كه پسرش پيش از خودش شهيد شود، تا مبادا با ديدن تيغ جلّاد بالاى سر پدرش، سست شود و دست از ولاى على بردارد... .5 اين‌ها گوشه‌اى از فضيلت‌هاى اخلاقى و روحى حجر بن عدى است، كه او را شايستهٔ الگو بودن براى هر مسلمان حق‌جو و شهادت‌طب و وفادار به آرمان‌هاى والا ساخته است.

حوادث تاريخى

حجر بن عدى پس از افتخار شرف يابى به محضر پيامبر خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلّم ـ و ايمان آوردن به آيين او، پيوسته در راه گسترش اين مكتب و دفاع از آن مى‌كوشيد، سخنان پيامبر را مى‌شنيد و به ديگران مى‌رساند. چون در عراق مى‌زيست، از حوادث مدينه كه مركز خلافت بود، كمى دور بود؛ امّا در جريان حق و باطل بى‌تفاوت نبود. وقتى يار پارسا و انقلابى پيامبر، ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كردند و آن بزرگ مرد در تبعيد گاهش غريبانه به شهادت رسيد، حجر بن عدى و مالک اشتر از جمله كسانى بودند كه شاهد جان باختن او بودند و بر پيكر آن صحابى نستوه، نماز خواندند.6

در دوران خلافت عثمان، حجر بن عدى در كوفه مى‌زيست. خلاف‌كارى‌هاى عثمان گسترش يافته و آوازه آن به همه جا رسيده بود. دوازده نفر از چهره‌‌هاى برجسته و پارسا و مقتدر كوفه، نامه به خليفه نوشتند و ضمن انتقاد از عملكرد نادرست او در امور مسلمانان، او را نهى از منكر كردند و راه صلاح و اصلاح را به وى يادآور شدند. حجر بن عدى نيز يكى از نويسندگان اين نامه اعتراض آميز بود.7 موضع سياسى حجر، جانب‌دارى از حق مجسم در وجود على بن ابى طالب ـ علیه‌السّلام ـ بود و با حكمان غاصب هرگز كنار نيامد و در اعلام مواضع خويش بى‌پروا بود و سازش كارى نداشت.

وى شاهد ماجراهاى تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حكومت بود و خون دل مى خورد، تا آن كه پس از كشته شدن عثمان، حجر بن عدى فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه‌ٔ نورانى علوى، همه ظرفيت وجودى خويش را به كار گرفت و با همهٔ توان به ميدان آمد. حتى در عرصهٔ فرهنگ دينى و نقل حديث نيز از راويان معتبرى به شمار مى‌آمد كه تنها از على ـ علیه‌السّلام ـ روايت مى‌كرد، نه از ديگران و در سروده‌هاى خويش حتّى در ميدان جنگ جمل، على ـ علیه‌السّلام ـ را وصى راستين پيامبر خدا ـ صلّى الله عليه و آله و سلّم ـ معرفى مى‌كرد و از خداوند متعال، سلامتى آن وجود پربركت و هدايت‌گر را كه ولى خدا و وصى پيامبر بود، مسألت مى‌كرد.

حادثه جمل

در دوران خلافت على ـ علیه‌السّلام ـ، زمانى كه پيمان‌شكنان از حكومت حق علوى سر بر تافتند و فتنه جمل پيش آمد، آن حضرت، نماينده‌اى به كوفه فرستاد تا مردم را براى يارى امام فراخواند. دلباختگان مولا، پاسخى مناسب و حمايت‌گرانه به فرستادهٔ حضرت دادند و يک به پا خاسته، اطاعت و همراهى خويش براى پيكار با فتنه‌انگيزان را اعلام كردند. حجر بن عدى نيز يكى از كسانى بود برخاست و گفت اى مردم، به نداى اميرمؤمنان پاسخ دهيد و سواره و پياده بكوچيد، حركت كنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.8

حادثه صفين

جبههٔ نبرد صفين، موقعيت ديگر بود كه حجر توانست با حمايت از امام خويش، جوهرهٔ ناب ايمان خود را به نمايش بگذارد. عملكرد او را در اين مقطع تاريخ، جداگانه مى‌آوريم. دلباختگى حجر نسبت به مولايش على ـ علیه‌السّلام ـ بسيار شديد بود. شيفتگى در حد عشق و اطاعت و فرمانبردارى در حد اعلا را به هم آميخته بود.

وقتى نبرد صفين و رويارويى اميرمؤمنان با سپاه معاويه پيش آمد، حجر در طليعه ياران امام و از كوشاترين اصحاب، چه در حضور در صحنه، چه در حمايت از امام، چه بسيج نيرو براى نبرد و چه در ميدان نبرد بود.

در ماه ذی‌الحجّه كه مصادف با ايام كارزار بود، على ـ علیه‌السّلام ـ يكايک چهره‌هاى بارز و با نفوذ ياران را به همراه عدّه‌اى از رزم‌آوران به مصاف دشمن مى‌فرستاد، يک بار مالک اشتر را و بار ديگر حجر بن عدى را. در عين حال، مراقب بود كه فرماندهان و سربازانش از مرز ادب فراتر نروند. در همين نبرد، حجر بن عدى و عمرو بن حمق، از شاميان اظهار برائت كرده و لعنتشان مى‌كرند. امام پيغام داد كه دست از اين كار بردارند. خدمت امام آمدند و گفتند مگر اين كه ما بر حقيم و آنان باطلند؟ فرمود چرا، ولى دوست ندارم كه شما ناسزاگو و فحّاش باشيد، بهتر است كه زشت‌كارى‌هاى آنان را بازگو كنيد، و بهتر آن كه خواستار هدايتشان و صلح و آشتى ميان مسلمانان باشيد. آن دو گفتند اى اميرمؤمنان. پندت را مى‌پذيريم و به تربيت تو ادب مى‌شويم.

سپس حجر به امام على ـ علیه‌السّلام ـ گفت: ما مرد جنگ و پروردهٔ ميدان رزميم، قبيله ما نيز هم بسيارند و هم شايسته و جنگ آزموده. همه ما نيز گوش به فرمانيم. اگر بدرخشى مى‌درخشيم. اگر غروب كنى غروب مى‌كنيم و هر چه فرمان دهى همان كنيم. حضرت فرمود آيا همهٔ قبيله تو با تو هم عقيده اند؟ گفت از آنان جز نيكى نديده‌ام. همه مطيع فرمانيم. امام آنان را ستود، سپس پرچم نبرد قبايل مختلف را بست و حجر بن عدى را فرمانده قبيله‌اش كنده قرار داد.9

در هنگامهٔ نبرد، حجر بن عدى ولاى خود به امام را نشان داد. پيوسته بر دشمن مى‌تاخت و هنگام حمله، چنين رجز مى‌خواند:

پروردگارا؛ على را، اين انسان پاک و پرهيزكار را، اين مؤمن هدايت يافته و پسنديده را بر ايمان نگه دار. او را هادى اين امّت قرار بده و آن‌گونه كه پيامبرت را حفظ كردى، او را هم نگهبان باش، كه پيامبر سرپرست ما بود و او را به جانشينى خود پسنديد.10

حجر الخیر مصادف با حجر الشر

در يكى از صحنه‌هاى نخست درگيرى در جنگ صفين حجر در لشكر على ـ علیه‌السّلام ـ بود و پسر عمويش كه نام او حجر بود در سپاه معاويه .حجر بن عدى به حجر خير معروف بود و پسر عمويش به حجر شر. آن دو با هم به نبرد برخاستند و كسانى از دو سوى جبهه به كمک اين دو هماورد آمدند و در اين ميان، حجر طرفدار معاويه كشته شد و على ـ علیه‌السّلام ـ بر هلاكت او خدا را شكر كرد.

حماسه‌هاى حجر در نبرد صفين، از او چهره‌اى شاخص و دوست داشتنى و دلاور ترسيم كرد. جنگ صفين با حكميّت شوم پايان يافت‌. نتيجهٔ حكميّتى كه آميخته به نيرنگ و فريب، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت. فتنه‌انگيزى‌‌هاى معاويه در قلمرو حكومت امام على ـ علیه‌السّلام ـ اوضاع را متشنّج ساخته بود. امام، ناچار براى فرونشاندن در انديشهٔ بسيج نيرو و سازماندهى دوباره ياران رزمنده بود. مردم كوفه را دوباره به جنگ با شاميان فرا خواند و از بزرگان قبايل خواست كه تعداد نيروهاى رزمى قبيله خود را به آن حضرت گزارش دهند. حجربن عدى از جمله كسانى بود كه در پاسخ به در خواست امام ، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مكتوب براى حضرتش ‍ نگاشت .11

حادثه نهروان

در آن ميان، فتنهٔ ديگرى سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهى از سربازان ساده‌‌لوح و نابخرد امام بود كه با عنوان خوارج نهروان شناخته مى‌‌شوند. در جنگ نهروان ، امام على ـ علیه‌السّلام ـ با ياغيان فريب‌خورده و فتنه‌جو جنگيد و آنان را از ميان برد. در نبرد نهروان، حضرت على ـ علیه‌السّلام ـ به سبب رشادت و اخلاص و كاردانى حجر بن عدى، او را به فرماندهى جناح راست خويش گماشت.12

هيچ صحنه‌اى از رويارويى حق و باطل نبود، كه حجر بن عدى در آن حضورى فعّال و نقش‌آفرين در حمايت از جبههٔ اميرالمؤمنين نداشته باشد. مگر از يک مسلمان با ايمان و مخلص، به ويژه آن كه دم مسيحايى پيامبر و نگاه پرجذبهٔ على ـ علیه‌السّلام ـ به او خورده باشد، انتظارى جز اين است؟

فتنه‌هاى معاويه

بصيرت و ايمانى كه در حجر بن عدى بود، او را در بروز فتنه‌هاى كور و آشوب‌هاى گمراه‌كننده‌، در خط مستقيم ولايت اميرالمؤمنين و دفاع از حق پيش مى‌برد. اين حركت در مسير پاک، تا پايان عمرش تداوم داشت. پس از پايان جنگ نهروان و شكست خوارج، معاويه پيوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام على ـ علیه‌السّلام ـ مى‌فرستاد و با شبيخون، غارت، ترور، ايجاد ناامنى، شايعه‌پراكنى و تفرقه‌آفرينى براى حكومت علوى مشكل مى‌آفريد.

امام على ـ علیه‌السّلام ـ از سهل‌انگارى و كوتاهى و عافيت‌طلبى گروه زيادى از ياران و واليان خود به ستوه آمده بود. مى‌خواست باز هم نيرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاويه ) برود تا ريشهٔ فتنه‌ها را بخشكاند؛ امّا همراهى نكردن مردم، او را ناكام مى‌ساخت. يک بار كه در كوفه مردم را به جنگ فرا خواند و آن گونه كه خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام، حرف‌هاى دلسردكننده و ناروا بر زبان آورند، امام به شدّت رنجيد. آن جا بود كه حجر بن عدى برخاست و گفت:

يا اميرالمؤمنين، خداوند روز اندوه براى تو نياورد؛ فرمان بده تا اطاعت كنيم. به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان‌هاى ما و همه قبيله ما فدا شود، هرگز بى‌تابى نخواهيم كرد.13 ولى... مگر از اين‌گونه ياران مطيع و گوش به فرمان، چند نفر براى على ـ علیه‌السّلام ـ مانده بود؟

در يكى از شبيخون‌هايى كه ضحاک بن قيس بر منطقهٔ قطقطانه زد خبر آن به امام رسيد، حضرت على ـ علیه‌السّلام ـ در جمع مردم كوفه به سخنرانى پرداخت و آنان را براى دفع این‌گونه شبيخون‌هاى دشمن فرا خواند. مردم واكنش سردى از خود نشان دادند؛ امّا حجر بن عدى برخاست و ضمن ستايش از شهادت و شوق بهشت و يادآورى اين كه حق، از سوى خدا يارى مى‌شود، آمادگى خود را براى عزيمت به آن سامان ابراز كرد و از امام خواست كه جمعى را همراه وى سازد و خدا هم پشتيبانى خواهد كرد. امام از اين موضع و آمادگى حجر ستايش كرد و فرمود هرگز مبادا كه خدا تو را از فيض شهادت محرم سازد، من يقين دارم كه تو از مردان شهادت طلبى. آنگاه حجر، دو شبانه روز در آن سرزمين با مهاجمان بيگانه به نبرد پرداخت.14

اين واقعه را ابن اثير مورّخ اين گونه گزارش كرده است:

سال 39 هجرى بود كه معاويه، ضحاک بن قيس را همراه 3000 نفر گسيل داشت و دستور داد كه از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران على ـ علیه‌السّلام ـ روبه رو شد، غارتشان كند. و چنان كردند، تا به ثعلبيه رسيدند و به يكى از پاسگاه‌هاى سپاه على ـ علیه‌السّلام ـ شبيخون زدند و تا قطقطانه پيش آمدن. چون خبر به اميرالمؤمنين رسيد، آن حضرت حجر بن عدى را با 4000 نفر به سوى آنان فرستاد. با ضحاک در منطقه تدمر رو به رو شدند و كار به درگيرى كشيد. نوزده نفر از سربازان ضحاک و دو نفر از ياران حجر كشته شدند. تاريكى شب كه فرارسيد، ضحاک و سربازانش از آن جا گريختند، حجر و همراهانش نيز بازگشتند. 15 اين آشوب‌هاى پراكنده، از يک سو على ـ علیه‌السّلام ـ را براى سركوبى معاويه مصمم‌تر ساخته بود، از سوى ديگر سستى ياران او، دشمن را گستاخ‌‌تر كرده بود. توطئه‌ها بيخ گوش كوفه شكل مى‌گرفت و مردم خسته از جنگ، به هشدارهاى رهبرى توجهى نداشتند.

شب شهادت امیرالمؤمنین

وقتى ابن ملجم و وردان و شبيب، براى كشتن حضرت على ـ علیه‌السّلام ـ همدست شدند، تصميم خود را با اشعث بن قيس در ميان گذاشتند. او كه از دشمنان كينه‌توز خاندان پيامبر بود و در همه دسيسه‌ها دست داشت، با آنان همكارى كرد و در آن شب شوم كه على ـ علیه‌السّلام ـ ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.

آن شب، حجربن عدى در مسجد خوابيده بود. شنيد كه اشعث به ابن ملجم مى‌گفت زودباش، بجنب، وگرنه روشنى صبح رسوايت مى‌سازد. حجر از اين گفت و گو احساس خطر و توطئه كرد. به سرعت از مسجد بيرون آمد و به سمت خانه على ـ علیه‌السّلام ـ روان شد تا آن حضرت را از خطرى كه در كمين او است آگاه سازد. از مسجد به خانهٔ على ـ علیه‌السّلام ـ دو راه بود. حجر بن عدى از يک راه به سوى خانهٔ امام روان شد و امام از مسير ديگرى راه مسجد را در پيش گرفت و به هم بر نخوردند و... آن حادثه واقع شد و حجر و ديگران، وقتى به مسجد رسيدند كه كار از كار گذشته بود و مى‌گفتند على كشته شد.16

اين فاجعه براى حجر بن عدى بسيار جانكاه بود. وى با على ـ علیه‌السّلام ـ حال و هواى ديگرى داشت. امام دربارهٔ او دعا كرده بود كه شهادت، روزى او شود و اينک خود امام در بستر شهادت افتاده است و حجر در آستانهٔ از دست دادن پيشواى خود قرار دارد.

غیب گوئی امیرالمؤمنین درباره حُجر

يک بار در يک پيش‌گويى، اميرمؤمنان به حجر فرمود چه خواهى كرد اگر روزى تو را بگيرند و بزنند و از تو بخواهند كه مرا لعن كنى‌؟ گفت چه كنم يا على؟ فرمود اگر مجبورت كردند، مرا لعن كن، ولى از من بيزارى و برائت مجوى، چرا كه من در دين و آيين خدايم.17 حجر، پيش‌بينى مى‌كرد كه با رفتن سرور و سالارش ، آن روزگار سخت فرا مى‌رسد و عرصه بر پيروان راستين حق، تنگ مى‌گردد.

اين ديدار و گفت و گو، وقتى بود كه على ـ علیه‌السّلام ـ ضربت خورده و در خانه بسترى بود. روز بيستم رمضان بود. شيفتگان به نوبت به ملاقات حضرت مى‌آمدند، سلام مى‌گفتند و جواب مى‌شنيدند. امام مى‌فرمود پيش از آن كه مرا از دست دهيد، بپرسيد، ولى سؤالتان را كوتاه كنيد، امامتان ضربت خورده است. حاضران به گريه افتادند و براى مراعات خال او، سؤال نمى‌كردند. حجر بن عدى برخاست و احساس خويش را در فقدان پيشواى پرهيزكار و حيدر كرار، در قالب چند بيت شعر بيان كرد.18 وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنيد، فرمود چگونه خواهى بود آن‌گاه كه تو را برائت جستن از من وادار كنند؟ حجر گفت به خدا قسم يا على اگر با شمشير قطعه قطعه‌ام كنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است كه از تو بيزارى بجويم. حضرت فرمود اى حجر، خدا بر هر نيكى توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيک دهد.19

امام على ـ علیه‌السّلام ـ به شهادت رسيد. حجر بن عدى ماند و عشقى كه به مولا داشت و عهدى كه براى پايبندى به اين عشق بسته بود، و جامعه‌اى گرفتار ستمگران جبار، و روزگارى پراندوه و دشوار. او مصمم بود تا از عشق و ايمان و آرمانش دست نكشد و تغيير اوضاع، او را به تغيير موضع نكشاند.

روزگار تاريک

اين كه حجر بن عدى چرا قيام كرد و در راه مبارزه با چه كسانى شهيد شد نيازمند شناخت ويژگى‌هاى آن دوران و حاكمان فاسد آن روزگار است. براى رسيدن به مقطع پر شور و حماسى جهاد مقدس حجر، بايد مطالعه اين فصل تاريک از تاريخ را پشت سر گذاشت و هر چند تلخ و رنج آور، امّا بايد شناخت، تا ارزش مبارزه و شهادت حجر، آشكارتر شود. بدبختى جامعهٔ اسلامى روزى بود كه حكومت اسلامى و سرنوشت مسلمانان در اختيار كسى همچون معاويه، عمروعاص، مغيره و زياد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگ‌ها فاصله داشتند و انبوهى از مردم هم پيرو آنان بودند و از روى ترس يا طمع، دين فروشى مى‌كردند. در آن شرايط بود كه كسانى چون حجر بن عدى، ميثم تمار، رشيد هجرى و عمرو بن حمق مردانه در مقابل اين شرک نقابدار و نفاق حاكم ايستادند و مبارزات بيدادگرانه‌اى كه به قيمت جانشان تمام شد، زمينه‌ساز نهضت جاودانه سيّد‌الشّهداء ـ‌ علیه‌السّلام ـ گشتند.

بد نيست گوشه‌اى از چهره ننگين اين بازيگران عرصه حكومت در آن زمان را بشناسيم، تا به عظمت كارى كه آن فرزانگان شهيد انجام دادند، بيشتر آگاه شويم.

معاويه بن ابى سفيان

مادرش هند، همسر ابوسفيان از زنان بدكاره بود و معاويه را از راه حرام به دنيا آورد. معاويه در دل، ايمانى به خدا و پيامبر نداشت. با على ـ علیه‌السّلام ـ هم مى‌جنگيد و بسيارى از بزرگان دين را به شهادت رساند. وقتى نام پيامبر را در اذان مى‌شنيد، از روى خشم مى‌گفت: آن قدر تلاش خواهم كرد تا اين نام را براندازم، دستور داده بود تا در منبرها على ـ علیه‌السّلام ـ را لعن كنند و دشنام دهند. بارها به ابوذرغفارى و اصحاب برجسته پيامبر توهين كرده بود، او بود كه فرزند شراب‌خوارش يزيد را پس از خود به خلافت گماشت و با زور، از همه به نفع او بيعت گرفت و دشمنى خود با اهل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم ـ را اوج رساند و در عين حال ، از مكاران و فريب كاران بود و افكار عمومى سرزمين شام را به سود سياست‌هاى خود، جهت داده بود.

عمر و عاص

مادر او نيز از بدكاره‌هاى مكه بود. مردان متعددى با ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص، مولد اين روابط گناه‌آلود بود و چند نفر مدعى بودند كه پدر اويند. خود عمرو عاص نيز هرگز به اسلام ايمان نياورد. تنها با دين بازى مى‌كرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جازده بود و با اسلام ميانه‌اى نداشت، مگر از روى ريا و تظاهر از كينه‌توزترين دشمنان على ـ علیه‌السّلام ـ بود كه جنگ صفين و فتنه‌هاى ديگر را رهبرى مى‌كرد و دست او در پشت همه دسيسه‌ها نمايان بود.

مغيره بن شعبه

او نيز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت. در سفرى با جمعى همراه بود. از يک لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده كرد و همه آن سيزده نفر را كشت و اموالشان را برداشت و به مدينه آمد و اظهار مسلمانى كرد. در واقع مسلمان شدنش وسيله‌اى براى حفظ جانش بود. همهٔ عمرش در فسق و فجور و شهوات‌رانى و شكم‌بارگى گذشت، با اين حال در حكومت هم به منصب‌هايى دست يافت.20 از كسانى بود كه در حمله به خانهٔ حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ و صدمه ديدن وى دست داشت.

زياد بن ابيه

او نيز ناپاک زاده‌اى بود كه ابوسفيان با مادرش رابطهٔ نامشروع داشت، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدّت‌ها معلوم نبود كه پدرش كيست. سرانجام معاويه ادّعا كرد كه او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفيان دانستند.21 فرزند ناپاک او عبيدالله زياد هم حادثه كربلا را آفريد و سيّد‌الشّهداء ـ‌ علیه‌السّلام ـ و يارانش را شهيد ساخت.

اين چهار نفر، از عناصر اصلى جريان بودند كه در پديد آمدن بدعت‌ها و انحراف‌ها در اسلام و ظلم به اهل بيت و به بازى گرفتن سرنوشت دين و مسلمانان، نقش عمده‌اى داشتند و بازيگران سياسى حكومت اموى به شمار مى‌آمدند.

معاويه، به على ـ علیه‌السّلام ـ حسادت و دشمنى خاصّى داشت و حتى نام او را نمى‌توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاكى از على ـ علیه‌السّلام ـ ياد مى‌كرد و ديگران را نيز وا مى‌داشت كه به على ـ علیه‌السّلام ـ ناسزا گويند و او را لعن كنند. خود امير المؤمنين هم به مردم خبر داده بود كه مردى گشاده حلقوم و شكم گنده، پس از من بر شما مسلّط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد كرد.22 معاويه در خطبه‌هاى نماز جمعه، همواره على ـ علیه‌السّلام ـ را لعن مى‌كرد و به همهٔ مناطق بخش‌نامه كرده بود كه چنان كنند و اين برنامه سال‌ها ادامه داشت‌. پس از 83 سال‌، در زمان عمربن عبدالعزيز، آن شيوه زشت برافتاد.23

اين‌، در شرايطى بود كه مردم حديث پيامبر را شنيده بودند كه فرموده بود: هركس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است .24 آن هتک حرمت و گستاخى به حريم حضرت على ـ علیه‌السّلام ـ را معاويه بنيان نهاده بود. معاويه‌، بر پيروان على ـ علیه‌السّلام ـ سخت مى‌گرفت‌. سهم شيعيان كوفه در اين سختگيرى‌ها بيشتر بود. وى زياد را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان على ـ علیه‌السّلام ـ را خوب مى‌شناخت‌. در پى آنان بود و هر جا مى‌يافت‌، مى‌كشت و بر دار مى‌آويخت‌، چشم‌ها را كور مى‌كرد، دست‌ها را مى‌بريد تبعيد مى‌كرد. در محكمه‌ها، گواهى هواداران على ـ علیه‌السّلام ـ را نمى‌پذيرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى‌كرند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى‌ساختند. مغيره‌، از فرومايه‌ترين دشمنان اهل بيت بود. جز به دست يابى به قدرت و حكومت نمى‌انديشيد و از مهم‌ترين مهره‌هاى با نفوذ در ستم به خاندان پيامبر و بر سر كار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على ـ علیه‌السّلام ـ درباره او به عمار ياسر فرمود: او از دين همان مقدار را مى‌چسبد كه دنيايش را تأمين كند.25 فسادهاى اخلاقى و جنايات او، صفحات تاريخ را تيره ساخته است‌. به حكومت رسيدن او، پاداش خوش‌خدمتى‌هايى بود به غاصبان خلافت كرده بود.

حجر بن عدى ، به عنوان يک مسلمان بيدار و شيعه پر شعور و مدافع حريم ولايت‌، با تعهدى كه به اسلام و حق داشت و خون غيرتى كه نسبت به دين در رگ‌هايش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت‌، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سكوت شوم را بشكند و به تكليف قيام در برابر ظلم عمل كند.

حُجر بن عدى و مغيره

به همان اندازه كه حجر بن عدى‌، دوستدار و شيفتهٔ اميرالمؤمنين ـ علیه‌السّلام ـ و فدايى او بود، مغيره بن شعبه از آن حضرت كينه داشت و آشكارا بر منبر كوفه‌، اميرالمؤمنين ـ علیه‌السّلام ـ را لعن مى‌كرد. پس از قرارداد صلح امام حسن ـ علیه‌السّلام ـ با معاويه در سال 41 هجرى‌، معاويه وقتى به نخيله در نزديكى كوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشكارا اعلام كرد كه همه شرطها و مواد صلحنامه زير پاى من است و هيچ يک وفا نخواهم كرد. مغيره را نيز به امارات كوفه گماشت‌.

اين حادثه‌، براى ياران امام‌، از جمله حجربن عدى بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آميز به صلح داشت‌. يک بار به امام حسن ـ علیه‌السّلام ـ گفت‌: كاش تو و ما همه مرده بوديم و چنين روزى را نمى‌ديديم كه ما از صحنه جنگ‌، سر شكسته و نا خرسند برگرديم و دشمن خوشحال و پيروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از كلام او ديده شد. امام حسین ـ علیه‌السّلام ـ به او اشاره‌اى كرد و ساكت شد. حسن ـ علیه‌السّلام ـ فرمود: اى حجر؛ همه هم‌فكر تو نيستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند. صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در كارى است.26

اما شور و غيرت دينى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسین ـ علیه‌السّلام ـ رفت و او را به قيام و جنگ تحريك كرد؛ امّا سيّد‌الشّهداء علیه‌السّلام ـ فرمود: ما عهد و پيمان بسته‌ايم و راهى براى پيمان شكنى نيست.

معاويه كه مغيره را همان سال والى كوفه قرار داده بود، به او توصيه كرد كه بدگويى از علی ـ علیه‌السّلام ـ را فراموش نكند و ياران او را تبعيد كند و بر آنان سخت بگيرد. مغيره اين سياست را در تمام مدّت هفت سال و چند ماه كه بر سر كار بود، اعمال كرد. حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى‌ايستاد و انتقاد مى‌كرد و مردم را عليه او مى‌شوراند. مغيره با همه خباثتى كه داشت‌، مى‌كوشيد دست خود را به خون حجر آلوده نكند، ولى پيوسته به او تذكر مى‌داد و گاهى تهديد مى‌كرد و از عواقب كارش مى‌ترساند.

حجر بن عدى مصمم بود كه بر ضد حكومت اموى و دست‌نشانده‌هاى آن فعّاليّت آشكار كند، وى مى‌ديد كه مغيره‌، با بيت‌المال مسلمانان بازى مى‌كند، سهم شيعيان را نمى‌دهد، با فشار و تهديد، مردم را به ناسزاگويى به اميرالمؤمنين وا مى‌دارد، عناصر ظلم‌ستيز را از بين مى‌برد، احكام خدا و سنّت پيامبر را دگرگون مى‌سازد. اين‌ها از نظر حجر، كافى بود كه حكومت و فرمانروايى او را نا مشروع سازد و جهاد بر ضد او را يک تكليف دينى كند.

حجر و برخى ياران سلحشور، وقتى مى‌ديدند كه مغيره يا ديگرى علی ـ علیه‌السّلام ـ را لعن مى‌كنند، برمى‌خواستند و اعتراض كرده‌، لعن را به خود آنان بر مى‌گرداندند. يک بار كه مغيره روز جمعه‌اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و يارانش او را سنگباران كردند. فورى از منبر پايين آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى‌پنداشت كه با اين حق‌السكوت‌، مى‌تواند زبان حجر بن عدى راببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنكه مبارزه او با انگيزه خدايى بود و مال در اين عرصه‌، اثر نداشت. روزى مغيره در اواخر حكومتش در منبر، به علی ـ علیه‌السّلام ـ و پيروان او دشنام داد و لعنت كرد. حجر حاضر بود. به پا خاست و فرياد كشيد كه همه‌، حتى افراد بيرون از مسجد صدايش را شنيدند. سپس به مغيره گفت‌: تو گويا نمى‌دانى كه نسبت به چه كسى بد‌زبانى مى‌كنى‌؟ به ناسزاگويى اميرالمؤمنين و ستايش از تبهكاران حريص شده‌اى. بيش از سى نفر برخاستند و يک صدا گفتند: حجر راست مى‌گويد.

به نقل ابن اثير، بيش از دو سوم حاضران در مسجد برخاستند و هم صدا با حجر شدند و گفتند: اين حرف‌هاى به درد ما نمى‌خورد، دستور بده جيره و سهم ما را كه قطع كرده‌اى بدهند.27

عدّه‌اى نزد مغيره رفتند و به كوتاه آمدن او در برابر حجر بن عدى اعتراض ‍ كردند. مغيره در پاسخ آنان گفت‌: من به اين وسيله حجر بن عدى را نابود مى‌كنم‌. پس از من اميرى ديگر خواهد آمد. حجر، به خيال اين كه او هم مثل من است‌، همين‌گونه حرف‌ها را خواهد زد، آن‌گاه آن امير در اولين فرصت او را دستگير كرده و به بدترين وجهى خواهد كشت‌. من به آخر عمرم رسيده‌ام‌. نمى‌خواهم در اين شهر، خون نيكان را بريزم كه خودم بدنام و بدبخت شوم و آنان شهيد گردند.28

مغيره بر اين اساس ، با حجر بن عدى سياست نرمش و مدارا پيش گرفت و معترض او نشد. در سال 51 هجرى درگذشت زياد با حفظ سمت - كه والى بصره بود - به امارات كوفه نيز منصوب شد. از آن پس‌، بر خورد ميان حجر بن عدى و زياد بن ابيه‌، شدّت يافت و كار به جاهاى باريک كشيده شد.

پی‌نوشت‌ها:
1. برگرفته از كتاب : آشنايي با اسوه ها - حجر بن عدى نوشته : جواد محدثى؛
2. نام منطقه اى در شمال دمشق ، حجر و يارانش را در همان جا نيز شهيد كردند و مدفن آنان نيز همان جاست؛
3. حاكم نيشابورى ، مستدرك صحيحين ، ج 3، ص 468؛
4. الاغانى ، ج 16، ص 89؛
5. اعيان الشيعه ، ج 4، ص 571؛
6. ابن حجر، الاصابه ، ج 1، ص 329؛
7. اعيان الشيعه ، ج 4، ص 585؛
8. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 231؛
9. وقعه صفين ، ص 104؛
10. همان ، ص 381؛
11. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 340؛
12. همان ، ص 345؛
13. الدجات الرفيعه ، ص 423؛
14. تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 196؛
15. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 377؛
16. شيخ مفيد، ارشاد، ص 17؛
17.كشى ، رجال ، ص 94؛
18. آغاز اشعار چنين است؛
فيا اءسفى على المولى التقى؛
ابى الاطهار حيدرة الزكى؛

19. بحارالانوار، ج 42، ص 290؛
20. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 8؛
21. اين حادثه كه معاويه ، يك زنازاده را به خاندان خود نسبت داد و او را برادر خويش خواند،به استلحاق معروف است و داستانى دارد و از ننگ هاى ماندگار معاويه به شمار مى رود؛
22. نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، خطبه 56؛
23. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 56؛
24. من سب عليافقد سبنى (احمد بن حنبل ، فضائل الصحابه ، ج 2، ص 594؛
25. نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، حكمت 397؛
26. اعيان الشيعه ، ج 4، ص 574؛
27. تاريخ طبرى ، ج 5، ص 254؛
28. ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 473.

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

محمّدصادق اسکندری هستم.

27 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم فقه و اصول و علاقه‌مند به نهادینه‌سازی مفاهیم ارزشی

پیشنهاد من: حرکتی گسترده و رو به جلو در در جادّه‌ی خدامحور

رایانامه من: mese@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 553 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393