آشنايی مختصر با زندگی امام عسکری ـ علیه‌السّلام ـ

 

نام مبارک: حسن
لقب: زکي، عسکری، ابن الرضا (همان طور که به امام جواد و امام هادی ـ عليهما السّلام ـ می‌گفتند.)
کنيه: ابوالحسن (در اهل بيت عليهم السّلام 3 امام داريم که کنيه آن جنابان ابوالحسن است.)
ولادت با سعادت: ماه ربيع الثّانی سال دويست و سی و دو در روز هشتم يا بنابرنقلی در دهم يا چهارم.
مکان: مدينه طيبه
نام پدر آن حضرت: امام علي النقی الهادی ـ‌ عليه السّلام ـ
نام مادر ايشان: حديث و به قولی سليل بوده که او را جدّه می‌گفتند و ايشان زنی بودند بسيار مؤمنه و صالحه.
سن رسيدن به امامت: 22 سال
سن به شهادت رسيدن ايشان: 28 سال
تاريخ شهادت آن جناب: روز هشتم ربيع الاول سال دويست و شصت هجرى قمرى
علّت و عامل شهادت: حضرت به دستور معتمد خليفه عباسى بوسيلۀ سم، مسموم شدند و به در جوانی به شهادت‌ رسيدند.
مدّت امامت: کمترين مدّت امامت در ميان ائمۀ هدی عليهم السلام را ايشان داشته‌اند؛ هشت سال.
مرقد مطهر آن حضرت: در کنار پدر گرامی ايشان حضرت امام هادی ـ عليه السّلام ـ در سامرا (نام اصلی سامرا: سر من رأی)
اصحاب و شاگردان معروف: شيخ اجلّ ابو على احمد بن اسحاق‏، احمد بن محمّد بن مطهّر، ابو سهل اسماعيل بن علىّ بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت‏، محمّد بن صالح بن محمّد همدانى دهقان‏.1
بسم الله الرّحمن الرّحيم‏
«الهى انطقنى بالهدى و الهمنى التّقوى»
كم‏ كم دارد سال 89 تمام مى‏‌شود. بحث را بيننده‏‌ها در آستانۀ روزها و شب‏‌هايى مى‏‌بينند كه مربوط به آقا امام حسن عسكرى ـ علیه‌السّلام ـ است. راجع به امامت ما 3 تا اصل را بايد در نظر بگيريم.
◊ معرفت
◊ مودت
◊ اطاعت‏
بيش از اين ما وظيفه ‏اى نداريم. متأس~فانه گاهى آدم نگاه مى ‏كند، يك كلماتى را از بعضى‏‌ها مى‏‌شنود، كه روى آن هم اصرار دارند. غير از اين 3 جمله اگر جملۀ ديگرى باشد خلاف است. ما اذان كه مى‏‌خواهيم بگوييم، مثلًا بايد بگوييم: «اللَّهُ أَكْبَر»! حالا بگوييم: «اللَّهُ أَكْبَرُ كَبِيرا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كَثِيراً» اين حرف‏‌ها، حرف‏‌هاى درستى است. امّا به ما نگفتند اين‌ها را در اذان بگوييد. يا بايد قبل از اذان بگوييم، يا بعد از اذان! در اذان همان را كه گفتند بگوييد. مى‌‏خواهيم قرآن سر بگيريم، گفتند: بگوييد «بالحسين». ده مرتبه‏ «بالحسين، بالحسين، بالحسين»! آنوقت ما وسطش روضه هم مى‏‌خوانيم. اين قرآن سنگين است، هى خوابش مى‌‏گيرد و هى قرآن از دستش پايين مى‏‌افتد. مردم زجركش مى‏‌شوند. و حال آنكه نه واجب است و نه مستحب. شما عزاى امام حسين ـ علیه السّلام ـ را اقامه كن، عزادارى كن، يا قبل از قرآن سر گرفتن، يا بعد از، اين‌ها را در هم ادغام نكنيد. لا به لاى اذان چيزى نگوييد. همان كه گفتند بگوييد. من اين را چند بار گفتم، ولى مثل اينكه بايد صد بار گفت تا اين قصّه فرهنگ شود و جا بيافتد.
امام فرمود: «يُحْيِى وَ يُمِيت» خدايا تو زنده مى‌‏كنى و مى‌‏ميرانى. طرف گفت: خدايا، «يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِى» امام فرمود: جملۀ دوم شما را نگفتيم. امام فرمود: «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوب» طرف كه دعا مى‌‏خواند گفت: «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» امام فرمود: ما «ابصار» نگفتيم.
حالا يك كسى به هر دليلى گفته من مثلًا سگ امام رضا هستم. سگ امام حسين هستم. سؤال: دين ما از دو منبع است، منبع سوم ممنوع! «كِتَابَ اللَّهِ» دومى را هم شما بگوييد ... «وَ عِتْرَتِى» قرآن و اهل بيت! اگر در قرآن گفته، روى چشم، اهل بيت هم گفته‌‏اند، روى چشم! فلان عالم اسم خودش را گذاشته سگ اهل بيت، فلان مرشد، فلان عارف، فلان صوفى، فلان ... نمى‏‌دانم. هركس هركارى مى‏‌خواهد بكند، بكند. ما دينمان را از «كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى» مى‌‏گيريم. و چون‏ «كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى» را ممكن است نفهميم، گفتند: مرجع تقليد، يعنى فقيه عادل بى‏‌هوس! سه شرط دارد:
◊ فقیه
◊ عادل
◊ بی هوس‏
ما كه نمى‏‌توانيم مردم را به سمتى ببريم، كه نه در قرآن آيه داريم، نه در روايات، نه هيچ مرجعى به آن فتوا مى‏‌دهد. بنابراين بايد مواظب باشيم مقدم نرويم. جلو نيفتيم.
معرفت امام عسكرى ـ مودّت و اطاعت
◊ معرفت به علم غيب امامان معصوم ـ عليهم‏السّلام ـ
ابوهاشم نامى است، مى‏‌گويد: از امام شنيدم كه در بهشت درى است به نام معروف. اهل معروف از آن در وارد مى‏‌شوند. يك خاطره از مطهّرى بگويم.
شهيد مطهّرى در فيضيۀ قم نهج‌‏البلاغه مى‏‌گفت. رسيد به اين‌كه بهشت درى به نام‏ «باب‌‏المجاهدين» دارد. يكى از شاگردهايش مى‏‌گفت: مرحوم مطهّرى كه اين جمله را خواند، نهج‌‏البلاغه را زمين گذاشت. گفت: من يك دعا مى‌‏كنم آمين بگوييد. خدايا مرا از اين در شهدا وارد كن. مى‌‏گفت: ما هم گفتيم: الهى آمين! يك درى در بهشت است به نام‏ «باب‏‌المعروف». آن‌هايى كه اهل خير هستند. ابوهاشم گفت: من گفتم ما «الْحَمْدُ لِلَّه» گاهى مشكل مردم را حل مى‏‌كنيم. حاجت مردم را برمى‏‌آوريم. اين در دلم گذشت. تا امام مرا ديد يك نگاهى كرد و فرمود: بله! تو هم حاجت مردم را برمى‌‏آورى. تو هم اهل معروف هستى، تو هم از همان در بهشت مى‌‏روى. يعنى آنچه من به ذهنم آمد، امام يازدهم به زبان آورد. يعنى امام باطن مرا خواند.
امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ خانه‌‏اش در پادگان حكومت بود كه تحت كنترل باشد. گاهى از پادگان بيرون مى‏‌رفت. به يارانش مى‏‌گفت: خانۀ فلانى جمع شويد من مى‌‏آيم اطّلاعات را به شما مى‏‌دهم. يعنى گاهى يك جاهايى قرار مى‏‌گذاشتند. از زمان امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ نمايندگى شعله كشيد. از امام جواد شروع شد، در زمان امام دهم ... چون اين بنى ‏عبّاس ظلمشان كمتر از بنى اميّه نبود. بنى اميّه دو سه امام را كشتند، بنى عبّاس باقى امامان را كشتند. همه هم جوان شهيد شدند. امام هادى ـ علیه السّلام ـ 40 ساله شهيد شد. امام جواد ـ علیه السّلام ـ 25 ساله شهيد شد. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ 28 ساله شهيد شد. يعنى امامان ما را اين‌ها در جوانى با سم شهيد مى‏‌كردند. يعنى با جنگ سرد، با سم!
گاهى امام وقتى مى‌‏خواست اصحابش را ببيند، در خانه‏‌هاى افراد اين رقمى قرار مى‏‌گذاشت... ما يك‌وقت مسئول تبليغات حج بوديم، وهّابى‏‌ها نمى‌گذاشتند ما تبليغ كنيم. آنجا بعضى جاها هست كه مثلًا حاجى‏‌ها مى‌‏روند مى‏‌خوابند. در كنارهاى مسجد! اين يک حاجى پيدا مى‏‌كرد، مى‌‏گفت: اگر ما دو تا با هم صحبت كنيم اين وهّابى‏‌ها مى‌‏آيند نمى‌‏گذارند. برويم بخوابيم! آنوقت مى‌‏رفت مى‌‏خوابيد اين يک بادبزن زير دهانش مى‏‌گذاشت، از زير باد بزن حرف‏‌هايش را به او مى‌‏زد. او هم خُر خُر مى‌‏كرد، ولى حرف‌‏ها را گوش مى‏‌داد. يعنى در اين قالب مثلًا در سعودى به نفع شيعه تبليغ مى‏‌شد.
رسيدگى امام عسكرى به درماندگان‏
شخصى به نام «محمدبن على» مى‌‏گويد كه: خيلى فقير بودم و زندگى بر ما سخت مى‌‏گذشت. گفتيم: با پدرم خدمت امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ برويم، مى‏‌گفت: همانطور كه مى‌‏رفتيم، پدر گفت: اگر امام امروز به دلش برات شود 500 درهم به ما بدهد، ما مشكلاتمان حل مى‏‌شود. پسر گفت: اگر امام 300 درهم به من بدهد، من هم مشكلاتم حل مى‌‏شود. اين‌ها همينطور مى‏‌گفتند و به خانه امام مى‌‏رفتند. رفتند خدمت امام رسيدند و امام احوالپرسى كرد و فرمود: چرا نمى‏‌آييد؟ گفتند: مشكلاتى داريم و فلان ... بعد امام 2 تا كيسه آورد. يك 500 تومان به پدر داد، يك 300 درهم هم به پسر داد. مى‌‏گفت: عين آنچه كه گفتيم عملى شد. اين چيست؟ يعنى ائمۀ ما علم غيب دارند.
يك روايت داريم: «بَلَ اللَّهُ لَهُ عَمُوداً مِنْ نُورٍ يُبْصِرُ بِهِ مَا يَعْمَلُ أَهْلُ كُلِّ بَلْدَهٍ»2 چطور الآن شما به اينترنت وصل مى‌‏شوى، از هرجاى دنيا خبر مى‌‏گيرى، عكس مى‏‌گيرى، پيام مى‏‌گيرى. اين‌ها يك عمود الهى دارند. حديث داريم. اينكه‏ مى‏‌گويم حديث است. تحليل سياسى و عرفانى نيست. حديث داريم امامان ما فرمودند: ما يك عمود نورى داريم، يك ستون نورى داريم، كه به آن كه مراجعه مى‌‏كنيم اطّلاعاتى كسب مى‏‌كنيم. شخص ديگرى به نام «محمد بن حمزه» مى‏‌گويد: نامه‌‏اى به امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ نوشتم، كه دعا كن، وضع ما بهتر شود. امام فرمود: تو يك پسرعمو دارى؛ مى‏‌ميرد. سرمايه‌‏دار است. وارثى هم ندارد. فلان مقدار ارثش را به تو مى‌‏دهند. وضعت خوب مى‏‌شود. مى‏‌گفت: هنوز پسرعمويم نمرده بود. بعداً پسرعمويم مرد، وارث هم نداشت و همان مقدارى كه امام فرموده بود به ما دادند. اين‌ها نشان دهندۀ اين است كه امامان غير از ما هستند.
معناى درست تقوا و پرهيزكارى‏
دو تا برادر بودند، يكى از آنها با امام زاويه گرفته بود. يك خرده با امام فاصله داشت. يكى مريد امام بود. آن مريد امام خدمت امام رسيد، اين كه مى‌‏خواهم بگويم، ظاهرا براى امام صادق ـ علیه السّلام ـ است. براى امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ نيست. امام فرمود: برادرت كجاست؟ گفت: والله ايشان اهل تقوا است. سعى مى‏‌كند از خانه بيرون نيايد. امام فرمود: تقوا اين نيست كه نزد ما نيايند، از ما فاصله بگيرند. به او بگو: اگر مى‌‏خواهى تقوا بگيرى، پشت در بايد تقوا بگيرى كه دست بردى در سينۀ كنيز! رفت به برادرش گفت: شما پشت درى، جايى بوده‏‌اى، در را زدى، كنيز آمده در را باز كرده، تو ديدى كنيز خوشگل است، دست در سينه‏‌اش كردى. جا خورد! چه كسى به تو گفت؟ گفت: امام امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: اگر خيلى مى‌‏خواهى تقوا بگيرى، آنجا تقوا داشته باش. فاصله از امامت تقوا نيست. تقوا این نيست كه شما خطت از خط امام جدا شود. آخر بعضى‌‏ها تقوا دارند، فكر مى‏‌كنند تقوا اين است كه كنار بروند. معناى تقوا كنار رفتن نيست. تقواى پا اين است كه پايت را در كفش كنى، تيغ در پايت نرود. تقوا يعنى خودت را حفظ كن. پايت را حفظ كن. تيغ در آن نرود. معنايش اين نيست از خانه بيرون نيا. بايد از خانه بيرون بيايى، بدوى، كار هم بكنى، منتهى خودت را هم حفظ كنى كه تيغ در پايت نرود. گناه نكن اما از مردم فاصله نگير.
امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ را هم زندان كردند. امام ـ رضا علیه السّلام ـ هم زندان رفت. فقط اين زندانى شدن موسى بن ‏جعفر در بورس است. امام ـ رضا علیه السّلام ـ را نمى‌‏گفتند: زندان است. مى‌‏گفتند: ممنوع الملاقات است منتهى براى اينكه نگويند، ما امام را زندان كرديم، هارون الرّشيد مى‌‏گفت: به خاطر اينكه فتنه نشود، و بين مردم اختلاف نشود ما امام را زندانى مى‏‌كنيم. امام رضا را زندانى كردند، منتهى گفتند: امام رضا فرموده كسى با ما ملاقات نكند، من مى‏‌خواهم با خدا مناجات كنم. مى‏‌خواهم نماز بخوانم. چون مى‏‌خواهم نماز بخوانم كسى با من ملاقات نكند. يعنى به مردم مى‌‏گفتند: ملاقات نكردن زير سر خود امام ـ رضا علیه السّلام ـ است. زندانش مى‌‏كردند، اما نمى‏‌گفتند: ما زندانى‏‌اش كرديم. مى‏‌گفتند: ملاقات ممنوع. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ هم همينطور. يک مدّتى در محاصره بود، يک عدّه از طرفدارانش هم در محاصره بودند. يک روز يكى از آن‌ها بيرون رفت. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ فرمود: اينكه بيرون رفت از ما نيست. اين عامل نفوذى دشمن است در بين ما آمده است. الان هم يک گزارش تهيّه كرده است، لاى لباسش كُک زده است. برويد او را بگيريد، فلان قسمت از پيراهنش را پاره كنيد. آن نامه را از داخلش دربياوريد. دويدند رفتند او را گرفتند. آن قسمت را شكافتند. نامه را بيرون آوردند و ديدند عجب گزارش تلخى تهيه كرده است. يعنى امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ هم در زندان بود. هم يارانش در زندان بودند، هم عامل نفوذى مى‌فرستادند و هم عامل نفوذى از داخل زندان گزارش تهيّه مى‏‌كرد، كه امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ به اين‌ها چه مى‌‏گويد؟
نامه‌‏هاى امام عسكرى براى روشنگرى‏
امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ تقريباً 200 صفحه نامه دارد. خدا آيت‌الله احمدى ميانه‌‏اى را رحمت كند. از محقّقين و از علما و مجتهدين بسيار وارسته و زاهد و پارسا و انقلابى و مخلص، هرچه بگويم برايش كم است. در اين مدّت 30 سال دو سه نفر از علما به من تلفن زدند. يكى علامۀ عسكرى بود، يک روز زنگ زد و گفت: اينكه خواندى بسيار خوب خواندى. فرمود: نه بار لبت را ببوسم. گفتم: متشكرم! يكبار ديگر زنگ زد گفت: اه چرا اين حرف را گفتى؟ گفتم: آقا حديث است. گفت: نه، نبايد اين حديث‏‌ها را بگويى. اين حديث سندش چنين است. گفتم: آقا من اصلًا سندش را نمى‌‏دانستم. يعنى هم يک تلفن كرد و مرا توبيخ كرد، هم يک تلفن كرد و تشويق كرد. يكبار هم آقاى احمدى ميانه‌‏اى زنگ زد گفت: آقاى قرائتى 3 تا حديث مى‏‌گويم در تلويزيون بگو. خدا رحمتش كند.
◊ حديث داريم پيغمبر اسلام تابستان، لباس‏‌هايش را در ديگ مى‏‌جوشاند كه ضد عفونى شود. 1400 سال پيش پيغمبر ما لباس‌‏هايش را در ديگ مى‌جوشانده. حالا نمى‏‌دانم دكترها الآن يک چنين دكترى داريم يا نه؟ كه لباس‏‌ها را در ديگ بجوشانيم.
◊ حديث دوّم؛ گفت: اين هم براى نهضت سواد آموزى است. حديث داريم پيغمبر مى‏‌فرمود: در هرخانه‌‏اى يک باسواد است، معلّم شود و در هر خانه‌‏اى كه بى‏‌سواد است، بى‏‌سواد شاگرد شود و اين به او درس بدهد، و الّا اگر او استادى نكند، او هم شاگردى نكند، «عاقِبَتَهُما» هردو را تحت تعقيب قرار مى‌‏دهم. آموزش فرد به فرد و تن به تن. ايشان چند جلد كتاب نوشتند مكاتيب‏‌الرّسول، نامه‌‏هايى كه پيغمبر فرستاده و نامه‌‏هاى ائمه. چند جلد كتاب است، نامه‏‌هاى امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ را ديروز كتابش را ديديم، 200 صفحه نامه به اطراف نوشته بود.
شخصى از منحرفين قلم مى‌‏زد. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ فرمود: يک نفر نيست برود جواب اين را بدهد. بالاخره به يك نفر گفت: بيا، تو برو به او بگو: چنين، چنين، چنين، چنين، اين رقمى با او بحث كن و رفت با او بحث كرد، هستند آدم‏‌هايى كه الآن هم قلم دست گرفتند چيزهايى مى‏‌نويسند. اگر يک افراد مصلحى بروند بگويند: آقا اين كه مى‏‌نويسى به اين دليل درست نيست، به اين دليل درست نيست، به اين دليل درست نيست. اين حرف‌‏ها را نگو. خيلى وقت‌ها انسان روى هوا افراد را هوا مى‏‌كند. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ يک چيزهايى ياد او داد و گفت: برو اين چيزها را به او بگو. رفت و به او گفت و طرف گفت: اين حرف‏‌ها، حرف‏‌هاى درستى است. من تا به حال از كسى نشنيدم. ولى اين حرف‌‏ها از تو نيست، يک كسى به تو گفته بيايى به من بگويى. حرف‌‏ها منطقى است، من چون حرف‌‏ها منطقى است، قلم را كنار گذاشتم و ديگر چيزى نمى‌‏نويسم.
مبارزه پنهانى امام عسكرى عليه حكومت‏
زمان شاه علماى قم و علماى شهرهاى ديگر را كه تبعيد مى‌‏كردند، بايد هر روز خودشان را به كلانترى معرفى مى‏‌كرد، مى‌‏رفت امضا مى‏‌كرد و مى‌‏آمد. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ هم روزهاى دوشنبه و پنج‏شنبه بايد در دارالخلافه حاضر شود و بگويد: من از شهر بيرون نرفتم. يعنى اين رقمى اين‌ها تحت نظر بودند. يک روز امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ يک عصايى را به يک نفر داد و گفت: اين عصا را در فلان منطقه، به فلانى بده. اين همانطور كه مى‌‏رفت يک حيوانى در كوچه راهبندان كرده بود، اين عصا را به حيوان زد، چوب 2 تا شد و نامه‌‏ها بيرون ريخت. بعد امام فرمود: چرا زدى؟ گفت: آخر من نمى‌‏دانستم. فرمود: آخر ما در شرايطى زندگى مى‏‌كنيم كه نمى‌‏توانيم نامه اين طرف و آن طرف كنيم. من داخل اين عصا را سوراخ كرده بودم، نامه را داخل عصا جاسازى كرده بودم، كه اين عصا را به فلانى بدهى. يعنى امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ در قالب جاسازى در درون عصا، به يارانش دستور مى‌‏داد. يعنى امامان ما در چه خفقانى زندگى مى‌كردند. ما نمى‏‌فهميم. محسن قرائتى كه يك ميلياردم امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ سواد ندارم، الآن دوربين دستم‏ است براى ميليون‌ها نفر حرف‏ مى‌‏زنم. نمى‌فهميم! اين‌هايى كه با انقلاب كج مى‏‌آيند نمى‌‏فهمند. نمى‏‌فهمند كه چطور بود. 2 ركعت نماز در پادگان نمى‌‏شد خواند. مطهّرى‏‌ها گرفتار بودند، ولى افراد ديگر ... گفت: سگ‏‌ها را رها كرده بودند و سنگ‏‌ها را بسته بودند. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ مى‌خواست نامه بنويسد، بايد در عصا بگذارد. اين شرايط خفقان بود.
امام فرمود: اگر شنيدى كسى به ما توهين مى‌‏كند، اعتنا نكن. چون وقتى اعتنا مى‏‌كنى مى‌‏فهمند شيعه هستى، حسّاس مى‏‌شوند. حتّى اگر به ما ناسزا گفتند، شما به روى خودت نياور. بنشين و ساكت باش. چون اگر غيظ كنى ... اصلًا دليل اينكه امام كاظم ـ علیه السّلام ـ كه شهيد شد، جنازه‌‏اش را 3 روز، روى پل بغداد گذاشتند. اين بود كه گفتند: 3 روز روى پل بغداد بگذاريم، مردم كه مى‌‏آيند، هركس جيغ زد، مى‏‌فهميم اين شيعه است، برويد او را بگيريد. براى شناسايى شيعه، چون شيعه تحمّل نمى‏‌كند كه جنازۀ امام روى پل باشد و تشييع نشود. اين رقمى شناسايى كردند، گاهى به ما جسارت مى‏‌كنند، كه شما حسّاس شوى، وقتى حسّاس شدى، شما را تحت تعقيب آوردند.
بخشش خمس، امرى مصلحتى براى حفظ شيعه‏
حتّى يكبار امام كاظم ـ علیه السّلام ـ خمس را يک سال بخشيد. امام كاظم ـ علیه السّلام ـ زندان بود، مردم مى‏‌خواستند خمس برسانند گرفتار مى‌‏شدند. از آن‌ها بازرسى مى‏‌شد، لو مى‌‏رفتند. يكسال امام كاظم ـ علیه السّلام ـ فرمود: من خمس را بخشيدم. اصلًا به كسى خمس واجب نيست ندهيد. براى حفظ جان مردم! امام هفتم كه شهيد شد، امام رضا ـ علیه السّلام ـ، امام شد. مردم يک استانى نامه نوشتند اى امام رضا ـ علیه السّلام ـ، پدر شما خمس را بخشيد، خواهش مى‏‌كنيم شما هم ببخش! گفت: مگر خمس بخشيدنى است؟ مال چه كسى است من ببخشم؟ گفتند: پدرت بخشيد! گفت: پدرم بخشيد كه شما گير نكنى. ولى خمس بخشيدنى نيست. آن يكسال به دليل مصلحتى كه بود، آخر گاهى وقت‌‏ها مى‌‏گويند: اين مصلحت نظام چيست؟ ما يا حلال داريم يا حرام. ديگر مصلحت نظام چيست؟ مصلحت نظام اين است. خمس واجب است و بخشيدنى نيست. امّا اگر به خاطر پرداخت خمس عده‌‏اى گير مى‏‌كنند، مصلحتاً مى‌‏گوييم: شما امسال خمس را ندهيد. ما از خير خمس مى‏‌گذريم كه شما گرفتار نشويد. اين را مصلحت مى‏‌گويند.
گاهى وقت‌‏ها مى‌‏گويند: آقا فلانى و فلانى و فلانى و فلانى و فلانى و فلانى و فلانى كه مجرم هستند. چرا اين‌ها را نمى‏‌گيرند؟ بابا يک مصلحت‌‏هايى هم هست. اميرالمؤمنين ـ علیه السّلام ـ حدود 30 كار را مى‌‏خواست بكند و به خاطر مصلحت نكرد. يكى از اين 30 تا اين نماز تراويح بود. نماز تراويح از نظر شيعه حرام است. اميرالمؤمنين ـ علیه السّلام ـ فرمود: نماز واجب را مى‌‏توان با جماعت خواند. نماز مستحبى را نمى‏‌شود با جماعت خواند. نماز تراويح از نظر شيعه حرام است. اميرالمؤمنين ـ علیه السّلام ـ فرمود: حرام است. اوه ... راهپيمايى راه انداختند. وا خليفتا! وا خليفتا! فرمود: خوب برويد بخوانيد. اگر جامعه دارد به خاطر يک نماز مستحبى گسسته مى‏‌شود ... گاهى وقت‏‌ها مى‌‏گويند: آقا مگر حكومت اسلامى نيست؟ مى‏‌گوييم: چرا. مى‏‌گويد: پس چرا مثلًا وضع حجاب اينطور است؟ پس چرا نمى‌‏دانم در اداره اينطور است. پس چرا فلانى، نمى‏‌دانم بگويم يا نه، بگذاريد بگويم. قرآن راجع به خدا مى‌‏گويد كه: «لَهُ الْمُلْك»3 يعنى حكومت براى خداست. بعد مى‌گويد: «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدير»4 خدا هم حكومت دارد، هم هركارى بخواهد مى‌‏تواند بكند. ما «لَهُ الْمُلْك» هستيم. امّا «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدير» نيستيم. حكومت دست ما است ...
يک كسى خدمت امام آمد. خوشمزه است گوش بدهيد. گفت: آقا فلان نمايندۀ شما در فلان منطقه هست، ولى اين غلط شد، اين غلط شد، اين غلط شد، اين چه نماينده‌‏اى است شما دارى؟ اين نماينده را بردار. امام يک خرده نگاه كرد، ديد اين دارد از نمايندۀ امام شكايت مى‌‏كند. امام فرمود: خوب حرفتان تمام شد؟ گفت: بله. گفت: من قوى‏‌تر هستم يا نماينده‌‏ام؟ گفت: آقا شما امام هستى! او نمايندۀ شما است. گفت: خوب پس زور من از او بيشتر است؟ گفت: بله. گفت: حسينيۀ جماران بزرگتر است يا منطقۀ ايشان؟ گفت: منطقۀ او يک استان است. حسينيۀ جماران يک حسينيه است. گفت: من كه امام هستم و زورم از او بيشتر است، در يک منطقۀ كوچک، حسينيۀ جماران دارم حرف مى‌‏زنم. يک كسى الكى وسط حرف من تكبير مى‏‌گويد. و حال آنكه آنجا جاى تكبير نبود. حالا بگو: من چه كنم؟ بگويم: بيرونش كنيد. بيايم پايين در سرش بزنم. سخنرانى‏‌ام را قطع كنم. اينطور نيست كه حالا چون من امام هستم، همۀ نفس‌‏ها در اختيار من باشد. من امام هستم، در يک حسينيۀ كوچک حرف من را به هم مى‌‏زند، الكى تكبير مى‏‌گويد، هيچ‏كارى هم نمى‌‏توانم بكنم. يعنى‏ «لَهُ الْمُلْك» هستم‏ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدير» نيستم.
يک دادستانى بود خيلى حرف‏‌هاى انقلابى مى‌‏زد. اعدام بايد گردد؛ ما برخورد قاطعانه مى‌‏كنيم؛ اوه ... چقدر گرد و خاك مى‌‏كرد. اينكه در سخنرانى‏‌هايش گرد و خاك مى‏‌كرد، و خيلى شعارهاى تند و قاطعيّت و انقلابى و ... انقلابى هم بود. يک مدّتى يک پستى در قوّۀ قضاييه به او دادند. ديدند فلانى را گرفت، امّا كارش ندارد. گفتند: به! اين هم قوۀ قضاييه ... من نزد او رفتم. گفت: آقا من خودم از اين شعارهاى داغ مى‏‌دادم. امّا وقتى قاضى شدم، حساب قاضى با غير قاضى ... مى‏‌گفت: ما يک زن و مرد نامحرم را زير لحاف پيدا كرديم. لخت زير لحاف! او را بيرون آورديم، مى‏‌گويد: ثابت كنيد من خلاف كردم. شلاقم بزنيد. مى‌گفت: نتوانستيم ثابت كنيم. مى‏‌گفت: لخت بودنش را ديديم. زير لحافش را هم ديديم. امّا نمى‏توانستيم ثابت كنيم كارى كرده‌‏اند. دو تا سيلى به او زديم، دو سه شلاقش مى‏‌زنيم، آزادش مى‏‌كنيم، مى‏‌گويند: اين هم دادستان بى‌‏عرضۀ ما. مى‏‌گفت: حالا چه خاكى بر سرم كنم. همۀ مردم مى‌‏گويند: بى‌‏عرضه، ولى دين جلوى مرا گرفته است. تا ثابت نشود، من نمى‏‌توانم.
گاهى وقت‏‌ها آدم حرف كه مى‌‏زند يک طور حرف مى‌‏زند، در عمل طور ديگر مى‌‏شود. قرآن مى‌‏گويد: برادرهاى يوسف گفتند: يوسف را در چاه پرت كنيم. ولى وقتى كنار چاه آمدند، نگاه به يوسف كردند، 13 ساله پرتش كنند، دلشان نيامد. قرآن مى‏‌گويد: «يَجْعَلُوهُ فى غَيابَتِ الْجُبِّ»5 اوّل مى‌‏گويد: «أَلْقُوه» بعد مى‌‏گويد: «يَجْعَلُوهُ» يعنى طرح اين بود كه او را پرت كنيم. عمل اين شد كه نه پرتش نكنيم، او را ببريم در چاه بگذاريم. يعنى گاهى وقت‌‏ها آدم در نقشه يک چيزى مى‏‌گويد، در عمل چيز ديگرى از آب درمى‌‏آيد. همۀ اين‌هايى كه زنشان را طلاق مى‏‌دهند، روز اوّل قربان هم مى‌‏رفتند. بعد از يک مدّت مى‏‌گويد: چه خاكى بر سرم شد. دو سه ماه رفتند و آمدند. خواستگارى، بستنى خوردند، سينما رفتند، نمى‏‌دانم نشستند گفتند، خيلى با دقّت گزينش كردند. در عين حال اينطور نيست كه شناخت ما كامل باشد. اينطور نيست كه هركارى را بخواهيم، بتوانيم بكنيم. امام فرمود: در حسينيۀ جماران جلوى يک نفر را من نمى‌‏توانم بگيرم، حالا چطور نمايندۀ من در يک استان جلوى همۀ مفاسد را بگيرد؟ خيلى‏‌ها به من مى‌‏رسند مى‏‌گويند: آقاى قرائتى! تو كه در تلويزيون هستى چرا چنين شد، چرا چنين شد؟ مى‏‌گويم: آقا من در تلويزيون هستم، 30 سال است در تلويزيون هستم. امّا پياز را كيلويى يک قِران نمى‏‌توانم ارزان كنم. اصلًا پياز فروش كلاه سر خودم هم مى‌‏گذارد. اينطور نيست من كه در تلويزيون هستم بتوانم همۀ مفاسد را ... البته تا آنجايى كه مى‌‏شود بايد كار كرد. ولى اينطور نيست. اين را مى‏‌خواهم بگويم كه اينطور نيست كه حضرت امير هم آنچه مى‏‌خواست بشود، بشود.
شخصيت‏هاى مهمّ شيعه در فشار بودند. امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ با اينكه خودش هم در فشار بود، در عين حال براى هر كدام يک نامه مى‌‏نوشت، دلدارى مى‌‏داد. حالا يک دو سه دقيقۀ ديگر كه مانده است، دو سه حديث هم از امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ بگويم.
خطر رياست طلبى در سخن امام عسكرى
امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ فرمودند: «وَ إِيَّاكَ وَ الْإِذَاعَهَ وَ طَلَبَ الرِّئَاسَهِ فَإِنَّهُمَا يَدْعُوَانِ إِلَى الْهَلَكَه»6 حواست جمع باشد. سراغ افشاگرى نروى. ما گاهى وقت‏‌ها مثلا يک مسئولى مى‏‌گويد: عيب‌‏هايش را نگه داريد، يک زمانى به درد ما مى‏‌خورد. فتوكپى‌‏اش را تكثير مى‏‌كنيم پخش مى‏‌كنيم. مى‌‏گويد: واى به حال كسى كه اسنادى را نگه دارد، كه روز مبادا اين‌ها را تكثير كند و واى به حال كسى كه دنبال رياست برود. اگر رياست آمد، «الْحَمْدُ لِلَّه»! تو سراغ رياست نرو. سوزن نبايد عقب نخ برود. اگر نخ عقب سوزن آمد يك وظيفه‌‏اى پيدا مى‏‌كند. سوزن وقتى نخ باشد، وظيفه‌‏اش اين است كه در پارچه‏‌ها شيرجه برود. ولى وقتى ندارد، آرام مى‌‏نشيند. تو سراغش نرو. «وَ طَلَبَ الرِّئَاسَهِ» سراغ رياست نرو. مثل مقام معظّم رهبرى، ايشان من يادم است كه چقدر از جامعۀ مدرّسين و علما و شهرستان‌‏ها اصرار كردند به امام كه ايشان رئيس جمهور شود. امام فرمود: نه! چون آخوندها انقلاب كردند، نمى‏‌خواهيم آخوند رئيس جمهور شود كه بگويند: اين‌ها براى رياست خودشان دست و پا مى‌‏زدند. ولى خوب بنى صدر آمد رفت و رجايى آمد شهيد شد. ديگر بالاخره بعد از دو تا رئيس جمهور كت و شلوارى گفتند: باز مقام معظّم رهبرى. براى رهبرى خودشان مفصّل در جلسۀ خبرگان صحبت كرد كه من را رهبر نكنيد. ولى خبرگان گفتند: ما بهتر از تو بين خودمان و خدا، بين خودمان و خون شهدا بهتر از تو سراغ نداريم. ايشان نه سراغ رئيس جمهورى رفت، نه سراغ رهبرى. امّا آدم‏‌هايى هستند كه مى‌‏گويند: اگر رئيس جمهور نشوم مملكت را به آتش مى‌‏كشم. فرق مى‏‌كند كسى كه فرار مى‏‌كند از رياست، طبق وظيفۀ شرعى رييس‌‏اش مى‌‏كنند. يا كسى كه دلش براى رياست لک مى‌‏زند. مى‌‏گويد: الّا و لابد من بايد رئيس شوم. حضرت فرمود: اخلاص مشكل است. شرک دقيق‏تر از اين است كه‏ «دَبِيبِ النَّمْل»7 مورچه حركت كند، «عَلَى الْمِسْحِ» روى روسرى‏ «الْمِسْحِ الْأَسْوَدِ» روسرى زن سياه باشد، در شب تاريك خوب گوش بدهيد. مورچۀ سياه روى روسرى سياه در شب تاريك، اصلًا آدم مى‌‏فهمد؟ مى‏‌گفت: خيلى ‏وقت‏ها آدم به سراغ غير خدا مى‏‌رود و متوجه نمى‏‌شود كه كارش الهى نيست. يعنى شرک خيلى خفى است. بايد مواظب باشيم.
نصيحت پنهانى، نه افشاى عيوب مردم‏
اگر انتقاد مى‌‏كنيد يواشكى بكنيد. «مَنْ وَعَظَ أَخَاهُ سِرّاً»8 اگر طرف شما عيبى دارد، يواشكى به او بگوييد. «وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلَانِيَه ..» عيب مردم را تنگ گوشش بگو. داد نزنيد. مثل آينه، آينه وقتى مقابلش ايستادى به تو مى‏‌گويد: اينجا سياه است. آينه وقتى عيبت را مى‏‌گويد داد نمى‌‏زنى. مى‏‌گويد: مؤمن مثل آينه است. «الْمُؤْمِنُ مِرْآهُ الْمُؤْمِن»9 يعنى آينه داد نمى‌‏زند. تو هم عيب مردم را يواشكى به خودش بگو. پشت سرش نگو. داد هم نزن!
هركس حق را كنار بگذارد، ذليل مى‌‏شود اگرچه عزيز است. عزيزى كه حق را كنار بگذارد، ذليل مى‏‌شود. ذليلى كه حق را محكم بگيرد، عزيز مى‌‏شود. از سخنان امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ است. 2 كمال است كه بهتر از اين‏‌ها نيست. «خَصْلَتَانِ لَيْسَ فَوْقَهُمَا شَىْ‏ءٌ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ وَ نَفْعُ الْإِخْوَان»10 ، يكى ايمان به خدا، يكى كمک رساندن به برادران دينى. در آستانۀ عيد است، كمک برسانيم. با لباس، با بيان، يا اگر زندان است آزادش كنيم. يا و يا و يا ... بالاخره شما سال تحويل، مثلًا فرض كنيد كه يا خارج مى‌‏رويد، يا كربلا مى‏‌روند، يا عمره مى‌‏روند. يا سوريه مى‏‌روند يا شهرهاى بزرگ مى‏‌روند. حالا ايشان لااقل دو كيلو شيرينى در خانه‌‏اش داشته باشد. اگر بچه به پدر و مادرش پررويى كند، «جُرْأَهُ الْوَلَدِ عَلَى وَالِدِهِ فِى صِغَرِهِ تَدْعُو إِلَى الْعُقُوقِ فِى كِبَرِهِ»11 بچه‌‏اى كه در كوچكى در صورت پدر و مادرش پرخاش كند، اين بزرگ شود عاق والدين مى‏‌شود. كوچولوها بايد مواظب باشيم.
قرآن نسبت به باقى مردم مى‏‌گويد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان»12 عدل يعنى عدالت و تعادل. اگر كسى به شما چيزى گفت، مى‌‏توانى بگويى خودت هستى. احمق! خودتى. نفهم، خودتى! ابتر! «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» خودش ابتر است. گفتند: ما ايمان بياوريم؟ اين‌هايى كه ايمان آوردند خل هستند. فرمود: «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ»13 خودش خل است. اگر كسى گفت: خل هستى، مى‌‏شود گفت: خودت خُلى، ابترى ... اما اگر پدر به بچه‏‌اش گفت: احمق! بچه نمى‌‏تواند بگويد: بابا خودت احمقى! نسبت به مردم‏ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان»، نسبت به مردم عدل و احسان است. امّا نسبت به والدين‏ «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً»14 عدل ديگر نيست. يعنى چه؟ يعنى اگر به شما گفتند: نفهم! مى‏‌شود گفت: خودت نفهمى! امّا اگر پدر و مادر به بچّه‌‏شان گفتند: نفهم، نمى‌‏شود گفت: خودت نفهمى! يكبار ديگر مى‏‌گويم. خدا در قرآن نسبت به مردم مى‏گويد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان»، عدل يعنى مقابله به مثل. گفت: نفهم، بگو: نفهم. ابتر، ابتر! خُل، خُل! عدل يعنى عدالت، تعادل، مقابله به مثل. نسبت به مردم مقابله به مثل بكن، امّا نسبت به والدين، وَ بِالْوالِدَيْنِ عدل و إِحْساناً نيست‏ «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً»! يعنى نسبت به پدر و مادر اگر سيلى هم به تو زدند، سرت را پايين بيانداز و هيچ نگو. جرأت بچّه در كوچكى، باعث عاقّ والدين در بزرگى مى‏‌شود.
«مَا مِنْ بَلِيَّهٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِيهَا نِعْمَهٌ تُحِيطُ بِهَا»15 هر بلايى در درونش يک خيرى هست، يعنى همين دردها خيرش اين است كه علم داروسازى در انسان داد. سرما مى‏‌خورى، گرمكن درست مى‏‌كنى. گرما مى‏‌خورى، ابزار سرد كن درست مى‌‏كنى. همين دشمن و صدام بعثى كه به ما حمله كرد در اين 8 سال بسيار قواى مسلّح ما دست به ابتكار زد. همين محاصره‌‏هاى اقتصادى آمريكا و ممنوعيّت‏‌هايى كه هست، بيشتر استعدادهاى ما را شكوفا مى‏‌كند. يعنى هر بلايى يک خيرى در درونش هست. مثل درد زايمان! درد زايمان درونش يک نوزاد سالم هم هست. زخمت كشاورزى درونش ميوه هست. زحمت تحصيل درونش افتخار است. وقت ما تمام شد.
امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ كه بود؟ امام يازدهم. 28 ساله، شهيد شد، عمود از نور كه خدا در اختيارش گذاشته است، با توجّه به اين عمود درون افراد را مى‌‏دانستند. با آنكه خودشان در محاصره بودند، گاهى به خانۀ اصحاب مى‏‌آمدند و جلسۀ سرّى مى‌‏گرفتند. گاهى نامه‌‏ها را در عصا جاسازى مى‏‌كردند و پيام مى‌‏دادند. گاهى در شهرها نماينده محسوب مى‏‌كردند. گاهى به افراد شيعۀ دانه درشتى كه تحت فشار بودند، دلدارى مى‏‌كردند. لابه لاى حرف‏‌هايشان پيام مى‏‌دادند. 200 صفحه نامه‌‏اش فقط دست آيت‏‌الله احمدى ميانه‏‌اى رسيده است. پدر عزيز امام زمان ما است. خدايا روز به روز بر معرفت ما، مودت ما، اطاعت ما نسبت به خودت و قرآنت و پيغمبرت و اهل بيت پيغمبر بيفزا. ما را از ياران باوفاى پسرش حضرت مهدى قرار بده.
«والسّلام عليكم و رحمه الله و بركاته»
برنامۀ درسهايى از قرآن سال 89 در تاريخ [19/ 12/ 89] موضوع امام حسن عسكرى ـ علیه السّلام ـ

پی‌نوشت:
1. منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل عليهم السلام(فارسى)، ج‏3، ص: 1905
2.(كافى/ ج 1/ ص 387)
3.(تغابن/ 1)
4.(تغابن/ 1)
5.(يوسف/ 15)
6.(بحارالانوار/ ج 50/ ص 296)
7. (بحارالانوار/ ج 69/ ص 298)
8.(بحارالانوار/ 71/ ص 166)
9.(بحارالانوار/ ج 71/ ص 268)
10.(بحارالأنوار/ ج 75/ ص 374)
11.(بحارالانوار/ ج 75/ ص 374)
12.(نحل/ 90)
13.(بقره/ 13)
14.(بقره/ 83)
15.(بحارالانوار/ ج 75/ ص 374) معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


محمّدصادق اسکندری هستم.

27 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم فقه و اصول و علاقه‌مند به نهادینه‌سازی مفاهیم ارزشی

پیشنهاد من: حرکتی گسترده و رو به جلو در در جادّه‌ی خدامحور

رایانامه من: mese@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 640 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393