آشنايی مختصر با زندگی امام باقر ـ عليه السّلام ـ

کلّیاتی درباره آن حضرت ـ علیه السّلام ـ

پنجمین امام؛

هفتمین معصوم؛

اسم ایشان، «محمّد» که در میان 14 معصوم ـ علیهم السّلام ـ اسم 4 معصوم، «محمّد» می‌باشد و با محمّد شروع می‌شوند و با محمّد تمام می‌شوند: معصوم اوّل نبی اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ، معصوم هفتم، معصوم یازدهم، و معصوم چهاردهم ـ علیهم السّلام ـ؛

کنیه‌شان، «ابو جعفر»؛

از مهم‌ترین القاب ایشان، «باقر»، «شکر» و «هادی»؛

«باقر» از مشهورترين لقب‏هاى آن حضرت است، که آن لقب را حضرت رسول الله ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ به ایشان دادند و خطاب به جابر ابن عبدالله انصاری فرمودند:

«اى جابر! اميد است که تو در دنيا بمانى تا ملاقات کنى فرزندى از من که از اولاد حسين خواهد بود، که او را محمّد نامند، "يبقر علم الدّين بقرا"، او مى‏شکافد علم دين را شکافتنى، پس هرگاه او را ملاقات کردى سلام مرا به او برسان‏.» (الارشاد مفيد، ج 2، ص 159)

دوران امامت همزمان با دوران بنی‌امیّه و بنی‌مروان ملعون؛

متولد، اوّل رجب (به نقل دیگر سوّم صفر) سال 57 ه.ق در مدینه، 4 سال قبل از کربلا؛

شهادت، روز دوشنبه 7 ذى‌حجه سال 114 در مَدیَنه مشرّفه؛

سن مبارک، 57 سال پر برکت؛

قاتل، به دستور هشام بن عبد الملک و بدست ابراهيم بن وليد بن عبد الملک بن مروان به‌وسیله زهر؛

قبر مقدّس آن حضرت در بقيع بوده و ایشان یکی از 4 امام بزرگوار و غریب بقیع یعنی: امام حسن، امام سجاد، و فرزندشان امام صادق ـ علیهم السّلام ـ می‌باشند و از ابتداء تا قبل از تخریب وهابیت خائن به قرآن این قبر بارگاه داشته و مورد احترام بوده و در روایت آمده که حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ برای بزرگداشت مقام و عظمت ایشان در حجره‌ای که حضرت به شهادت رسیده بودند، هر شب چراغ روشن می‌کردند.»؛

پدرشان، حضرت امام زین‌العابدین، سیّدالساجدین، قهرمان کربلا، علی ابن الحسین ابن علی، حضرت سجاد ـ علیه السّلام ـ؛

مادرشان، دختر امام حسن مجتبی ـ علیه السّلام ـ، ام عبدالله، فاطمه بنت حسن ابن علی ـ علیهم السّلام ـ که امام صادق ـ علیه السّلام ـ درباره ایشان فرمود: «کانت صديقه لم يدرک فى آل الحسن ـ عليه السّلام ـ مثلها؛ جدّه‌‏ام صدّيقه بود و در آل حسن ـ عليه السّلام ـ زنى به درجه و مرتبه او نرسيد.» (الکافى، ج 1، ص 469)؛

درباره فرزندان آن حضرت، بنابر آن‌چه شيخ مفيد و طبرسى و ... نقل نموده‌اند، ایشان 7 فرزند دختر و پسر از 3 زن داشته‌اند:

از امّ فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابى بکر (که به دست امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ بزرگ شد و در راه ایشان به شهادت رسید):

1. ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق ـ عليه السّلام ـ؛

2. عبد اللّه که به‌دست بنی‌انیه ملعون شهید شدند؛

از امّ حکيم بنت اسيد بن مغيره بن اخنس بن شريف ثقفى‏:

3. ابراهيم که در ایّام حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند؛

4. عبيد اللّه که ایشان هم در ايّام حيات پدر بزرگوارشان وفات کردند؛

از امّ ولد:

5. على؛

6. زينب؛

 7. امّ سلمه.

امام باقر و داستان عجیب

تیراندازی دقیق و پرقدرت امام، مناظره بسیار جالب با هشام درباره ولایت و پاسخ قاطع و محکم امام، پاسخ به سؤالات عجیب و معاما‌گونه عالم مسیحی مثل پاسخ به این معما: «2 برادر دوقلو که در یک ساعت با هم می‌مرند، چگونه می‌شود که یکی از آنان 100 سال بزرگ‌تر از دیگری است؟»، و نمونه‌ای از معجزات حضرت، و مطالب خواندنی دیگر همه در 1 روایت:

به مناسبت ولادت با سعادت این امام عزیز، یک روایت طولانی را از کتاب منتهی الآمال شیخ عبّاس قمی می‌آوریم که در آن نکته‌ها و مطالب بسیار ویژه و خواندنی دارد:

سيّد ابن طاووس ـ رضى اللّه عنه ـ که از عالمان بزرگ شیعه است، این روایت را با سند معتبر از حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ نقل نموده که امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود:

سخنرانی امام صادق ـ علیه‌السّلام ـ و آشفتگی هِشام

«در سالى از سال‌‏ها هشام بن عبد الملک برای حجّ به مکّه آمده بود، و من هم در آن سال در خدمت پدرم به حجّ رفته بودم.

روزى در جمع مردم گفتم:

"حمد مى‏‌کنم خداوندى را که محمّد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ را به راستى به پيغمبرى فرستاد، و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد، پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق او، و پسنديدگان خدا از بندگان او، و خليفه‌‏هاى خدا در زمين. پس سعادتمند کسى است که متابعت ما کند، و شقى و بدبخت کسى است که مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى کند."

پس برادر هشام اين خبر را به او رسانيد و در مکه مصلحت نديد که متعرّض ما شود، امّا بعد از آن که او به دمشق [مرکز خلافت بنی‌امیّه] رسيد و ما هم به سوى مَدیَنه برگشته بودیم، ما را به دمشق احضار نمود و پيکى به سوى عامل مَدیَنه فرستاد که پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستاد.

سفری پر ماجرا در دمشق

وارد دمشق شديم 3 روز ما را راه‌ ندادند، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد، چون داخل شديم هشام بر تخت پادشاهى خود نشسته و لشکر خود را مسلّح و مکمّل 2 صف در برابر خود بازداشته بود، و «آماج‌خانه» (يعنى محلّى که نشانه تير در او نصب کرده بودند) در برابر خود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مى‏‌انداختند.

در «ساخت‌خانه» او داخل شديم، پدرم جلو مى‌‏رفت و من هم پشت سرش مى‏‌رفتم، چون به نزديک [او] رسيديم به پدرم گفت:

"با بزرگان قوم خود تير بينداز."

پدرم گفت: "من پير شده‌‏ام و کنون از من تيراندازى نمى‏‌آيد، اگر مرا معاف دارى بهتر است."

هشام سوگند ياد کرد:

"به حقّ آن خداوندى که ما را به دين خود و پيغمبر خود عزيز گردانيده تو را معاف نمى‏‌گردانم."

پس به يکى از مشايخ بنى اميّه اشاره کرد که کمان و تير خود را به او بده تا بيندازد.

9 تیر در یک هدف

پس پدرم کمان را از آن مرد گرفت.

تیر اوّل

1 تير از او بگرفت و در زه کمان گذاشت و به قوّت امامت کشيد و بر وسط نشانه زد،

تیر دوّم

پس تير ديگر بگرفت و بر جای تير اوّل زد که آن را تا پيکان به دونيم کرد و در ميان تير اوّل قرار گرفت،

تیر سوّم

پس تير سوّم را گرفت و بر جای تير دوّم زد که آن را نيز به دونيم کرد و در ميان نشانه محکم شد.

تیر چهارم، پنجم تا نهم

تا آن که 9 تير چنين پياپى افکند که هر تير بر فاق تير سابق آمد و آن را به دونيم کرد! و هر تير که آن حضرت مى‌‏افکند بر جگر هشام مى‏‌نشست و رنگ شومش متغيّر مى‌‏شد. تا آن که در تير نهم بى‌‏تاب شد و گفت:

"نيک انداختى اى ابو جعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى، چرا مى‏‌گفتى که من بر آن قادر نيستم؟"

و از آن تکليف پشيمان شد و عازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افکند و تفکر مى‏‌کرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم.

چون ايستادن ما به طول انجاميد، پدرم در خشم شد، و چون آن حضرت در خشم مى‌‏شد نظر به سوى آسمان مى‏‌کرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مى‏گرديد، چون هشام آن حالت را در پدرم مشاهده کرد، از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و من از عقب او رفتم.

چون به نزديک او رسيد برخاست و پدرم را دربرگرفت و در دست راست خود نشانيد، پس دست در گردن من در آورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد، پس رو به سوى پدرم گردانيد و گفت:

"پيوسته بايد که قبيله قريش بر عرب و عجم فخر کنند که مثل تويى در ميان ايشان هست، مرا خبر ده که اين تيراندازى را کى تعليم تو نموده است و در چه مدّت آموخته‌‏اى؟"

پدرم فرمود:

"مى‌‏دانى که در ميان اهل مَدیَنه اين صنعت شايع است و من در حداثت سنّ چند روزى مرتکب اين بودم و از آن زمان تا حال ترک آن کرده‌‏ام و چون مبالغه کرديد و سوگند داديد امروز کمان به دست گرفتم."

هشام گفت:

"مثل اين کمان‏دارى هرگز نديده بودم، اى ابو جعفر! در اين امر مثل تو هست؟"

حضرت فرمود:

"ما اهل بيت رسالت علم و کمال و اتمام دين را که حقّ تعالى در آيه: {اَلْيَوْمَ کمَلْتُ لَکمْ دِينَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْکمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِيناً} (سوره مائده، آيه 3)، به ما عطا کرده است از يکديگر ميراث مى‌‏بريم و هرگز زمين خالى نمى‌‏باشد از يکى از ما که در او کامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند."

آغاز مناظره امام با هشام درباره ولایت

علّت برتری اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در قرآن

چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غضب شد و روى نحسش سرخ شد و ديده راستش کج شد، و اين‌‏ها علامت غضب او بود و ساعتى سر به زير افکند و سکت شد، پس سر برداشت و با پدرم گفت:

"آيا نسب ما و شما که همه فرزندان عبد منافيم يکى نيست؟"

پدرم فرمود:

"چنين است و لکن حقّ تعالى ما را مخصوص گردانيده است از مکنون سرّ خود و خالص علم خود به آن‌چه ديگرى را به آن مخصوص نگردانيده است."

هشام گفت:

"آيا چنين نيست که حقّ تعالى محمّد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ را از شجره عبد مناف به سوى کافّه خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سياه و سرخ، پس از کجا اين ميراث مخصوص شما گردانيده است؟ و حال آن که حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ بر همه خلق مبعوث است. خدا در قرآن مجيد مى‌‏فرمايد: {وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ} (سوره آل عمران، آيه 180) پس به چه سبب ميراث علم مخصوص شما شد و حال آن که بعد از محمّد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ پيغمبرى مبعوث نگرديد، و شما پيغمبران نيستيد.

پدرم فرمود:

"از آن‌جا که خدا ما را مخصوص گردانيده که به پيغمبر خود وحى فرستاد که {لا تُحَرِّک بِهِ لِسانَک لِتَعْجَلَ بِهِ.} (سوره القيامة، آيه 16) و امر کرد پيغمبر خود را که مخصوص گرداند ما را به علم خود و به اين سبب حضرت رسالت ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ برادر خود علىّ بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ را مخصوص مى‏‌گردانيد به رازى چند که از ساير صحابه مخفى مى‌‏داشت و چون اين آيه نازل شد {و تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ} (حفظ مى‌‏کند آن‏ها را گوش‌هاى ضبطکننده و نگاه‏‌دارنده؛ الحاقة، آيه 12)، پس حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ فرمود: يا على! من از خدا سؤال کردم که آن‏ها را گوش تو گرداند و به اين جهت علىّ بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ مى‌‏فرمود: حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ 1000 باب از علم تعليم من نمود که از هر بابى 1000 باب ديگر گشوده مى‌‏شود، چنان‌چه شما راز خود به مخصوصان خود مى‏‌گوييد و از ديگران پنهان مى‏‌داريد، هم چنين حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ رازهاى خود را به على ـ عليه السّلام ـ مى‏‌گفت و ديگران را محرم آن‏ها نمى‌‏دانست، هم چنين علىّ بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ کسى از اهل بيت خود را که محرم آن اسرار بود به آن رازها مخصوص گردانيد، و به اين طريق آن علوم و اسرار به ما ميراث رسيده است."

علم غیب اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ

هشام گفت:

"على دعوى اين مى‌‏کرد که من علم غيب مى‌‏دانم و حال آن که خدا در علم غيب احدى را شريک و مطّلع نگردانيده است، پس از کجا اين دعوى مى‌‏کرد؟"

پدرم فرمود:

"حقّ تعالى بر حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ کتابى فرستاد و در آن کتاب‏ بيان کرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چنانچه فرموده است:

{وَ نَزَّلْنا عَلَيْک الْکتابَ تِبْياناً لِکلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ} (در سوره نحل، آيه 89 و 46 مائده‏) {وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ} (نحل، آيه 89) و باز فرموده است: {و کلّ شى‏ء احصيناه فى امام مبين} (سوره يس، آيه 12) و فرموده است که: {ما فَرَّطْنا فِي الْکتابِ مِنْ شَيْ‏ءٍ} (سوره انعام، آيه 38) پس حق تعالى وحى فرستاد به سوى پيغمبر خود که هر غيب و سرّ که به سوى او فرستاده البتّه على ـ عليه السّلام ـ را بر آن‏ها مطّلع گرداند، و حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ امر کرد على ـ عليه السّلام ـ را که بعد از او قرآن را جمع کند و متوجّه غسل و تکفين و حنوط او شود و ديگران را حاضر نکند، و با اصحاب خود گفت که حرام است بر اصحاب و اهل من که نظر کنند به سوى عورت من مگر برادر من على که او از من است و من از اويم، و از او است مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم بود، و او است ادا کننده قرض من و وفکننده به وعده‌‏هاى من.

پس با اصحاب خود گفت که: علىّ بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ بعد از من قتال خواهد کرد با منافقان بر تأويل قرآن چنانچه من قتال کردم با کافران بر تنزيل قرآن.

و نبود نزد احدى از صحابه جميع تأويل قرآن مگر نزد على ـ عليه السّلام ـ ، و به اين سبب حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ فرمود که: داناترين مردم به علم قضا علىّ بن ابى طالب ـ عليه السّلام ـ است، (يعنى: او بايد که قاضى شما باشد).

و عمر بن خطّاب مکرّر مى‏‌گفت: اگر على نمى‌‏بود، عمر هلاک مى‏شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى‏‌داد و ديگران انکار مى‏‌کردند!"

پایان مناظره با تسلیم شدن خلیفه در برابر منطق مستدّل حضرت

پس هِشام ساعتى طويل سر به زير افکند، پس سر برداشت و گفت:

"هر حاجت که دارى از من طلب کن."

پدرم گفت:

"اهل و عيال من از بيرون آمدن من در وحشت و خوفند، استدعا دارم که مرا رخصت مراجعت دهى."

هشام گفت:

"رخصت دادم در همين روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد و وداع کرد، و من نيز او را وداع کرده و بيرون آمديم."

سؤالات عجيب و معامایی راهب و پاسخ حضرت باقر العلوم ـ عليه السّلام ـ

چون به ميدان «بيرون‌خانه» او رسيديم در منتهاى ميدان جماعت کثيرى ديديم که نشسته‏‌اند، پدرم پرسيد که ايشان کيستند؟

حاجب هشام گفت:

"قسّيسان و رهبانان نصارى‏‌اند در اين کوه عالمى دارند که داناترين علماى ايشان است و هر سال يک مرتبه به نزد او مى‌‏آيند و مسائل خود را از او سؤال مى‌‏کنند و امروز براى آن جمع شده‌‏اند."

پس پدرم به نزد ايشان رفت و من نيز با او رفتم، پدرم سر خود را به جامه پيچيد که او را نشناسند و با آن گروه نصارى به آن کوه بالا رفت، و چون نصارى نشستند پدرم نيز در ميان ايشان نشست و آن ترسايان مسندها براى عالم خود انداختند و او را بيرون آوردند و بر روى مسند نشاندند و او بسيار معمّر شده بود و حواريّون اصحاب عيسى را بعضى دريافته بود و از پيرى ابروهاى او بر ديده‏‌اش افتاده بود، پس ابروهاى خود را به حرير زردى بر سر بست و ديده‌‏هاى خود را مانند ديده‏‌هاى افعى به حرکت در آورد، و به سوى حاضران نظر کرد.

و چون خبر به هشام رسيد که آن حضرت به دير نصارى رفت، کسى از مخصوصان خود فرستاد که آن‌چه ميان ايشان و آن حضرت مى‏‌گذرد او را خبر دهد.

چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد، گفت:

"تو از مايى يا از امّت مرحومه (مورد رحمت قرار گرفته و یعنی امّت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ؟"

حضرت فرمود:

"بلکه از امّت مرحومه‏‌ام."

پرسيد:

"از علماى ايشان، يا از جهّال ايشان؟"

فرمود:

"از جهّال ايشان نيستم."

پس بسيار مضطرب شد و گفت:

"من از تو سؤال کنم يا تو از من سؤال مى‏کنى."

پدرم فرمود:

"تو سؤال کن."

نصرانى گفت:

"اى گروه نصارى، غريب است که مردى از امّت محمّد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ به من مى‌‏گويد که از من سؤال کن، سزاوار است که مسأله چند از او بپرسم،"

اوّلین سؤال، نه شب و نه روز؟

پس گفت:

"اى بنده خدا! خبر ده مرا از ساعتى که نه از شب است و نه از روز؟"

پدرم فرمود:

"ما بين طلوع صبح است تا طلوع آفتاب."

گفت:

"پس از کدام ساعت‌‏ها است؟"

پدرم فرمود:

"از ساعات بهشت است و در اين ساعت بيماران ما به هوش مى‏‌آيند، و دردها سکن مى‌‏شود، و کسى را که شب خواب نبرد در اين ساعت به خواب مى‏‌رود و حقّ تعالى اين ساعت را موجب رغبت رغبت کنندگان به سوى آخرت گردانيده و از براى عمل کنندگان براى آخرت دليل واضحى ساخته و براى انکار انکار کنندگان و متکبّران که عمل براى آخرت نمى‌‏کنند حجّتى گردانيده."

سؤال دوّم، خوراک بهشتی!

نصرانى گفت:

"راست گفتى، مرا خبر ده از آنچه دعوى مى‌‏کنيد که اهل بهشت مى‏‌خورند و مى‌‏آشامند و از ايشان بول و غايط جدا نمى‏‌شود، آيا در دنيا نظير آن هست؟"

حضرت فرمود:

"بلى جنين در شکم مادر مى‌‏خورد از آنچه مادر او مى‌‏خورد و از او چيزى جدا نمى‌‏شود."

نصرانى گفت:

"تو نگفتى که من از علماى ايشان نيستم؟!"

حضرت فرمود:

"من گفتم از جهّال ايشان نيستم."

نصرانى گفت:

"مرا خبر ده از آن‌چه دعوى مى‏‌کنيد که ميوه‏‌هاى بهشت بر طرف نمى‌‏شود هر چند از آن تناول مى‏‌کنند باز به حال خود هست آيا در دنيا نظيرى دارد؟"

حضرت فرمود: "بلى نظير آن در دنيا چراغ است که اگر صد هزار چراغ از آن بيفروزند کم نمى‌‏شود و هميشه هست."

سؤال بعدی، دوقلوهایی که 100 سال اختلاف سنی داشتند!

نصرانى گفت: "از تو مسأله‏‌اى سؤال مى‌‏کنم که نتوانى جواب گفت."

حضرت فرمود:

"سؤال کن."

نصرانى گفت:

"مرا خبر ده از مردى که با زن خود نزديکى کرد و آن زن به 2 پسر حامله شد و هر 2 در 1 ساعت متولّد شدند و در 1 ساعت مردند و در وقت مردن يکى 50 سال از عمر او گذشته بود و ديگرى 150 سال زندگانى کرده بود؟"

حضرت فرمود:

"آن دو فرزند عزير و عزر بودند که مادر ايشان به ايشان در 1 شب در 1 ساعت حامله شد و در 1 ساعت متولّد شدند و 30 سال با يکديگر زندگانى کردند پس حقّ تعالى عزير را می‌رانيد و بعد از 100 سال او را زنده کرد و 20 سال ديگر با برادر خود زندگانى کرد و هر 2 در 1 ساعت فوت شدند."

پایان معماها با تسلیم‌شدن راهب

پس آن نصرانى برخاست و گفت:

"از من داناترى را آورده‏ايد که مرا رسوا کند؟ به خدا سوگند که تا اين مرد در شام است ديگر من با شما سخن نخواهم گفت، هر چه خواهيد از او سؤال کنيد."»

و به روايت ديگر:

«چون شب شد آن عالم به نزد آن حضرت آمد و معجزات مشاهده کرد و مسلمان شد، چون اين خبر به هشام رسيد و به او گفتند، خبر مباحثه حضرت امام محمّد باقر ـ عليه السّلام ـ با نصرانى در شام منتشر شده و بر اهل شام علم و کمال او ظاهر گرديده او جايزه‏اى براى پدرم فرستاد و ما را به زودى روانه مَدیَنه کرد.»

و به روايت ديگر:

"آن حضرت را به حبس فرستاد، به آن ملعون گفتند:

"اهل زندان همه مريد او گرديده‌‏اند"

حوادث بازگشت، ورود به مَدیَن

پس به زودى حضرت را روانه مَدیَن کرد، و پيش از ما پيک مسرعى فرستاد که در شهرها که در سر راه است ندا کنند در ميان مردم که 2 پسر جادوگر ابو تراب! محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد که من ايشان را به شام طلبيده بودم ميل کردند به سوى ترسايان، و دين ايشان را اختيار کردند، پس هر که به ايشان چيزى بفروشد يا بر ايشان سلام کند يا با ايشان مصافحه کند خونش هدر است.

چون پيک به شهر مَدیَن رسيد، بعد از آن ما وارد شهر شديم و اهل آن شهر درها بر روى ما بستند و ما را دشنام دادند و ناسزا به علىّ بن ابى طالب ـ صلوات اللّه عليه ـ گفتند و هر چند ملازمان ما مبالغه مى‌‏کردند، در نمى‏‌گشودند و آذوقه به ما نمى‌‏دادند.

معامله با یهود و نصارا می‌کنیم، امّا با اهل بیت رسول‌الله نه!

چون ما به نزديک دروازه رسيديم پدرم با ايشان به مدارا سخن گفت و فرمود:

"از خدا بترسيد ما چنان نيستيم که به شما گفته‌‏اند، و اگر چنان باشيم، شما با يهود و نصارى معامله مى‌‏کنيد چرا از مبايعه ما امتناع مى‌‏نماييد؟"

"آن بدبختان گفتند که، شما از يهود و نصارى بدتريد (نعوذ باللّه) زيرا که ايشان جزيه مى‌‏دهند و شما نمى‌‏دهيد."

هر چند پدرم ايشان را نصيحت کرد سودى نبخشيد و گفتند:

"در نمى‌‏گشاييم بر روى شما تا شما و چهارپايان شما هلک شويد."

حضرت چون اصرار آن اشرار [را] مشاهده نمود پياده شد و فرمود:

"اى جعفر! تو از جاى خود حرکت مکن."

و کوهى در آن نزديکى بود که بر شهر مَدیَن مشرف بود، حضرت بر آن کوه بر آمد و رو به جانب شهر کرد و انگشت بر گوش‌هاى خود گذاشت و آياتى که حقّ تعالى در قصّه شعيب فرستاده است و مشتمل است بر مبعوث گرديدن شعيب بر اهل مَدیَن و معذّب گرديدن ايشان به نافرمانى او، بر ايشان خواند، تا آنجا که حقّ تعالى مى‌‏فرمايد: {بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَکمْ إِنْ کنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.} (سوره هود، آيه 85) پس فرمود:

"ماييم به خدا سوگند که بقيّه خدا در زمين."

پس حقّ تعالى باد سياهى تيره بر انگيخت که آن صدا را به گوش مرد و زن و صغير و کبير ايشان رسانيد، و ايشان را دهشت عظيم عارض شد، و بر بام‌‏ها بر آمدند و به جانب آن حضرت نظر مى‏‌کردند.

پس مرد پيرى از اهل مَدیَن پدرم را به آن حالت مشاهده کرد و به صداى بلند ندا کرد در ميان شهر:

"از خدا بترسيد اى اهل مَدیَن که اين مرد در موضعى ايستاده است که در وقتى که حضرت شعيب قوم خود را نفرين کرد، در اين موضع ايستاده بود، و به خدا سوگند که اگر در به روى او نگشاييد مثل آن عذاب بر شما نازل خواهد شد."

پس ايشان ترسيدند و در را گشودند و ما را در منازل خود فرود آوردند و طعام دادند و ما روز ديگر از آن‌جا بيرون رفتيم.

پس والى مَدیَن اين قصّه را به هشام نوشت، آن ملعون به او نوشت که آن مرد پير را به قتل رسانيد.»

و به روايت ديگر:

«آن مرد پير را طلبيد و پيش از رسيدن به هشام به رحمت الهى واصل گرديده. پس هشام لعين به والى مَدیَن نوشت که پدرم را به زهر هلک کند، و پيش از آن که اين اراده به عمل آيد، هشام به درک اسفل جحيم واصل شد.»

وصيت حضرت امام محمّد باقر ـ علیه السّلام ـ

روزى حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ را طلبيد و فرمود:

«جمعى از اهل مدینه را حاضر کن.»

چون ايشان را حاضر کردم فرمود:

«اى جعفر! چون من به عالم بقاء رحلت کنم، مرا غسل بده و کفن بکن و در 3 جامه (که يکى رداى حبره بود که نماز جمعه در آن مى‏‌کرد، و يکى پيراهنى که خود مى‏‌پوشيد) عمامه بر سرم ببند و عمامه را از جامه‌‏هاى کفن حساب مکن، و براى من زمين را شقّ کن به جاى لحد، زيرا که من فربهم و در زمين مَدیَنه براى من لحد نمى‌‏توان ساخت، و قبر مرا 4 انگشت از زمين بلند کن، و آب بر قبر من بريز، و اهل مَدیَنه را گواه گرفت.»

چون بيرون رفتند گفتم:

«اى پدر بزرگوار! آنچه مى‌‏فرمودى به عمل مى‌‏آوردم و به گواه گرفتن احتياج نبود.»

حضرت فرمود:

«اى فرزند! براى اين گواه گرفتم که بدانند تويى وصىّ من و در امامت با تو منازعه نکنند.»

پس گفتم:

«اى پدر بزرگوار! من امروز تو را از همه روز صحيح‌‏تر مى‏‌يابم و آزارى در تو مشاهده نمى‌‏کنم.»

حضرت فرمود:

«آن دو کس که در آن مرض مرا خبر دادند که صحّت مى‌‏يابم در اين مرض به نزد من آمدند و گفتند: "در اين مرض به عالم بقاء رحلت مى‏‌نمايى."»

و به روايت ديگر فرمود:

«که اى فرزند! مگر نشنيدى که حضرت علىّ بن الحسين ـ عليه السّلام ـ مرا از پى ديوار ندا کرد که اى محمّد! بيا و زود باش که ما انتظار تو مى‌‏بريم.»

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

محمّدصادق اسکندری هستم.

27 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم فقه و اصول و علاقه‌مند به نهادینه‌سازی مفاهیم ارزشی

پیشنهاد من: حرکتی گسترده و رو به جلو در در جادّه‌ی خدامحور

رایانامه من: mese@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 1681 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 17 / 12 / 1393