آشنایی مختصر با زندگی حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ

روز چهارم شعبان المعظّم، روز ولادت حضرت ابالفضل العبّاس ـ علیه السّلام ـ. است که از 2 جهت شریف و مهم است، چون هم روز شریفی است و هم در ماه شريفى قرار دارد.س

درباره ماه شعبان، ماه رجب و شعبان، ماه‌هایِ آمادگی برای صعود معنوی

شروع کار برای همگان مهم است و برای همه اوّلین‌ها مهم است. ماه شعبان نیز جزء اوّلین هاست چون همان‌طوری که هرکسى براى کارش يک اوّلى دارد، مثلاً:
• کشاورزها، اوّل کارشان پاييز است که زمين را شخم مى‌‏کنند؛
• کارمندان دولت اوّل سالشان فروردين ماه است؛

هرکسى هم برای شخصیّت خودش يک اوّل سالی دارد، کسانى که اهل عبادت و سير و سلوک، مناجات، تقوا و نيايش و راز و نياز هستند، اوّل سالشان ماه مبارک رمضان است. منتها براى رفتن به سوى ماه مبارک رمضان که اوّل سال عبادی است باید از ماه رجب و ماه شعبان خودشان را آماده مى‏‌کنند:

يعنى ماه مبارک رمضان مثل مکه است، ماه رجب و شعبان مثل ميقات است که لباس‏‌هاى احرام مى‏‌پوشند و خودشان را براى مکه آماده مى‌‏کنند.

در ماه رجب 2 امام بزرگوار متولد مى‏‌شوند:

1. امام جواد ـ علیه السّلام ـ؛

2. امام علی ـ علیه السّلام ـ.

 

و در ماه شعبان هم 4 ولى خدا متولد مى‌‏شوند:

1. امام حسين ـ علیه السّلام ـ سوّم شعبان متولّد مى‌‏شود که آن را روز پاسدار مى‏‌نامند؛

2. چهارم شعبان، اباالفضل العباس ـ علیه السّلام ـ متولّد مى‌‏شود؛

3. پنجم شعبان، امام چهارم ـ علیه السّلام ـ متولّد مى‌‏شود؛

4. یازدهم شعبان، ولادت حضرت علی‌اکبر ـ علیه السّلام ـ متولّد می‌شود؛

5. در نيمه شعبان حضرت مهدى ـ عجل الله فرجه ـ متولّد شدند.
اصولًا ماه رجب و شعبان ماه عبادت است و این 2 ماه با این مناسبت های مهم و اعمال مهمی که دارند. پس ماه شعبان مهم است چون فضا را برای سیر صعودی روحی و جسمانی ماه مبارک رمضان که ماه ابتدائی عبادی است، آماده می‌کنند.

درباره میلاد حضرت ابالفضل العباس ـ علیه السّلام ـ

گفتیم که یکی از این مناسبت‌های ماه شعبان، میلاد حضرت ابالفضل العباس ـ علیه السّلام ـ است، ما در اين مجال مختصر چند خاطره ناب از حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ و همچنین درباره پرچم‌داری و سقایّت ایشان خواهیم نوشت.

اوّل، آشنایی مختصر با زندگي حضرت عباس‏ ـ علیه السّلام ـ

نام مادر ایشان ام‌البنين ـ علیها السّلام ـ است. 4 پسر داشت که هر 4 پسرش در کربلا شهيد شدند که يکى مشهور به اباالفضل و 3 پسر ديگرش هم مشهور نيست.

اين زن علاوه بر اين‌که مادر شهيد بود يک زن شجاع، دانشمند، شاعر، سخنران، فاضل هم بود. يعنى کمالات فکرى و فرهنگى زيادى داشت و یک زن معمولی نبود بلکه یکی از زنان مؤمن و کامل دینی بود و از پدری مانند امیرالمؤمنین و از زنی مانند ام‌البنین ـ علیها السّلام ـ باید چنین حضرت ابالفضل العباسی ـ‌ علیه السّلام ـ به دنیا می‌آمد.

حضرت امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام درباره چرایی ازدواج با حضرت ام‌البنین ـ علیها السّلام ـ چنین مى‌‏فرمود: «من مادر او را که مى‌‏خواستم بگيرم، گفتم: "من يک زنى شجاع مى‌‏خواهم."»

اگر مادر شجاع باشد، بچه‌‏اش هم شجاع است. «محمد حنيفه» پسر حضرت على ـ علیه السّلام ـ بود که از زن ديگرى بود، پسر على ـ علیه السّلام ـ بود ولى ترسو بود. يک روز در جبهه حضرت امير ـ علیه السّلام ـ با پشت شمشير به پشتش زد. گفت:
«برو کنار! "ادرکک عرق من اُمّک" مادرت ترسو بود که تو هم ترسو شدى.» (شرح نهج‌‏البلاغه، ج 1، ص 233)

نکته / عدم مشورت با ترسوها:

اگر انسان با آدم ترسو مشورت کند، هيچ وقت به جايى نم‌ى‏رسند. و لذا حديث داريم با آدم ترسو هيچ وقت مشورت نکنيد:

نه آدم پولدار مى‌‏شود، اگر بترسد تجارت کند.

نه آدم راننده مى‏‌شود اگر بترسد پشت فرمان برود.

با آدم ترسو مشورت نکن. حضرت امير ـ علیه السّلام ـ فرمود: «از هر چيز که مى‌‏ترسى، در دلِ آن برو و دل را به دريا بزن.»

دوّم آشنایی با صفات حضرت ابالفضل العباس ـ علیه السّلام ـ

1 و 2. شجاعت و زیبایی

گفتیم حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ از مادرى شجاع متولّد شد. امّا غیر از شجاعت صفات عالیّه دیگری نیز داشت، اباالفضل ـ علیه السّلام ـ خيلى خوش قيافه، خوش جاذبه و خوش اندام بود. به طوری‌‌که به او ماه و قمر بنى هاشم مى‏‌گفتند.

3. عبادت حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ

فقط زیبایی صرف، از محسنات حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ نیست؛ بلکه زیبایی به همراه عبادت است که شخصی را متشخص می‌کند و او را دل‌نشین می‌کند و مقامی بلند به او می‌دهد و این همه جوان را عاشقش می‌کند و باعث می‌شود که آنان الگوی خود را ابالفضل قرار ‌دهند. بله، حضرت با اين‌که جوان بود به خاطر سجده‌‏هاى طولانى، جاى مهر به پيشانى‌‏اش بود. در کربلا حضرت وقتى شهيد شد، قاتلى که به او ضربت زده بود، بعداً پشيمان شد، گريه مى‏ کرد و مى‌‏گفت:

«جوانى را کشتم که جاى سجده در پيشانى‏اش پيدا بود.»

4. خانواده علم، ذوق، شمشیر و شهادت

يک روز حضرت اميرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ به بچه‏‌اش اباالفضل العباس ـ علیه السّلام ـ این‌طور فرمودند:
«بگو: احد»
گفت: «احد»
گفت: «بگو: اثنين».
گفت: «نه! با زبانى که يک گفتم ديگر دو نمى‏‌گويم.»
حضرت امير ـ علیه السّلام ـ از شيرينى اين بچه خنديد.
 

زينب کبرى ـ علیها السّلام ـ هم دختر بچّه کوچولو بود. گفت:
«بابا من را دوست دارى؟»
فرمود «بله! تو را دوست دارم.»
گفت: «خدا را هم دوست دارى؟»
امام فرمود: «بله خدا را هم دوست دارم.»
زينب گفت: «نه نمى‌‏شود. در يک دل دو تا دوستى جمع نمى‌‏شود.» بعد خود حضرت زينب گفت: «تو خدا را دوست دارى، منتها چون ما بچه هستيم، به ما محبت دارى و شفقت دارى و دوستى اصلى مال خداست.»
اين‌‏ها خانواده علم، ذوق، شمشير، شهادت و جرأت هستند.
 

امام ـ علیه السّلام ـ درباره اباالفضل مى‏‌فرمايد:
«با علم، از کودکى مانوس بودند.»
ولى واقعاً خانواده‌ی علم، اهل بيت ـ علیه السّلام ـ هستند. 2 نفر را نزد امام رضا ـ علیه السّلام ـ آوردند. امام رضا ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«به شرق و غرب برويد، عالم‌‏تر از ما سراغ نخواهيد داشت.»
هرکس مى‏‌خواهد مقام اباالفضل را ببيند، بايد از اين جمله امام صادق ـ علیه السّلام ـ ببيند که در زیارت‌نامه ایشان مى‏‌فرماید:
«سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيَائِهِ الْمُرْسَلِينَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِينَ وَ جَمِيعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّيقِينَ» (تهذيب‏الأحکام، ج 6، ص 65)
یعنی اى اباالفضل! مقامی‌ دارى که حقّش اين است که خدا و تمام فرشته‌‏ها و تمام انبياء و تمام شهدا و صديقين بر تو درود بفرستند. اين زيارت سندش معتبر است.

همين‌که حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ به دنيا آمد، قنداقه او را به دست حضرت امير ـ علیه السّلام ـ دادند. حضرت امير ـ علیه السّلام ـ از همان روزهاى اوّل دست‏‌هاى اباالفضل ـ علیه السّلام ـ را مى‌‏بوسيد و گريه مى‌‏کرد. و مى‌‏فرمود:
«اين دست‌‏ها در کربلا قطع مى‌‏شود.»

داستان / یا باب الحوائج

یکی دیگر از صفات عالیّه حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ در اصطلاح عرف جامعه امروزی، «باب الحوائج» هم هست. يکى از علمای‌ شوشتر، شاگرد شيخ انصارى ـ رحمه الله ـ بود ـ شیخ انصاری که يکى از علمای 100 سال پيش است، تمام علمای 100 سال پيش تا الان کتاب‏‌هاى شيخ انصارى را خوانده‌‏اند، تا فقيه شدند. او عالمی‌ است که از علم او 100 سال است که همه علما استفاده کرده‌‏اند و می‌کنند. ايشان از مراجع تقليد مهمِ آن زمان نجف بوده. ـ‌ آن عالم شوشتری نقل می‌کند که شیخ انصاری ـ رحمه الله ـ شاگردى داشت که مشکل مسکن داشت و مى‏‌خواست خانه بخرد. مدّت‌ها کربلا و حرم حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ مى‌‏رفت و حاجتش داده نمى‌‏شد. مى‌‏گفت:

«يک روز ديدم يک عرب بيابانى آمد، و يک بچّه‌‏اى که دستش شل بود را به حرم آورد. گفت:

"يا اباالفضل دست بچه‏ام را خوب کن."

و بچه هم دستش خوب شد. عالم نجف يک نگاهى کرد و گفت:

"يا اباالفضل! چه شده است؟ ما که هميشه مى‏‌آييم هيچ! ولی اين یک لحظه‌ای آمد و گرفت و رفت؟ من که ديگر حرم نمى‌‏آيم"

از حضرت قهر کرد و دنبال درسش، از کربلاء به نجف رفت. تا وارد نجف شد، استادش علامه آيت الله شيخ مرتضى انصارى ـ رحمه الله ـ 2 تا کيسه پول داد و گفت:

"اين پول را بگير برو خانه بخر و با اباالفضل قهر نکن."

حالا رابطه بين شيخ انصارى ـ رحمه الله ـ و اباالفضل ـ علیه السّلام ـ چيست؟ خودشان مى‏‌دانند، ولى مثل اين‌که اباالفضل حواله را داده بود که شيخ انصارى ـ رحمه الله ـ پرداخت کند.

نکته / قهر کردن با خدا؟

اصولاً ما هيچ وقت نبايد با خدا قهر کنيم. ما که از خدا طلبى نداريم. مَثَل ما، مِثْل نوشتن کلمه ادب است. آيا حرف "دال" حقّ دارد بگويد:

«چرا به من ظلم کردى! چرا کمر من خم است؟»

جواب داده می‌شود:

«جناب "دال" تو اصلاً نبودى‏ و من تو را نوشتم.»

بله اگر مثلًا يک کمالى داشت و کمال گرفته شده بود، مى‏‌توانست شکايت کند. امّا يک چيزى که از اوّل نبوده است، پس طلبى وجود ندارد.

نمی‌توان این‌طور گفت:

«خدايا! چرا من "يک سير" استعداد دارم، ولی بو على سينا "يک کيلو" استعداد دارد؟»

جواب داده می‌شود:

«مگر تو از من طلبى داشتى؟ من مى‏‌توانستم تو را سوسک خلق کنم.»

خلاصه تلخ و شيرينى دنيا مخلوط با همديگر است.

داستان/ تلگراف به خدا

به هر چه که خدا به ما می‌دهد، رازی باشیم و به جای تأسف برای نداشته‌هامان، قدر داشته‌هامان را بدانیم و از آن‌ها کمال استفاده را ببریم، شاید روزی بیاید و همین‌ها را هم نداشته باشیم، قصّه تلگراف يادتان نرود. تلگراف کرد به خدا که خدايا يک کاميون اسکناس بفرست، جواب آمد:

«يک کاميون اسکناس با 3 تا پسر هروئينى معتاد برات مى‌‏فرستم.»

پشیمان شد و خواسته‌اش را کمتر نمود و تلگراف کرد: «خدايا يک گونى اسکناس بفرست.»

جواب آمد: «يک گونى اسکناس با 1 دختر کچل، مى‏‌فرستم.»

ديد حرفی برای زدن ندارد، دوباره تلگراف کرد: «خدايا يک سک اسکناس بفرست.»

جواب آمد: «يک سک اسکناس با تنگى سينه مى‌‏فرستم.»

گفت: «خدايا همان روزى 100 تومان، 200 تومان را بفرست بيايد.»

جواب آمد: «مى‏فرستم، ولى فضولى موقوف.»

داستان/ فضول

بهتر اين است که ما بنده خدا و تسليم باشيم و برای خدا تعیین تکلیف نکنیم، کسى راه مى‌‏رفت و مى‌‏گفت:

«12، 12، 12، 12»

شخصی رسيد و گفت:

«چرا مى‏‌گويى 12؟»

گفت: «13، 13، 13، مى‌‏خواستم ببينم فضول، کيست. ديدم تو هم يکى از آن‌‏ها هستى، پس 13، 13، ...»

5. شجاعت حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ در قبل از کربلاء

اباالفضل ـ علیه السّلام ـ فقط در کربلا شجاع نبود:

  • نمونه اوّل: در جنگى حضرت امير ـ علیه السّلام ـ صورتش را بست که ناشناس باشد. ميدان رفت. يک جنگى کرد و جمعيّت زيادى را به هلکت فرستاد. گفتند: «چه کسى بود؟» در آخر فهميدند که حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ بود.

  • نمونه دوّم: روزى که مى‏‌خواستند بدن مقدس امام حسن ـ علیه السّلام ـ را دفن کنند، قرار بود کنار پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دفن کنند. نگذاشتند و به بدن مقدّس امام حسن ـ علیه السّلام ـ تيراندازى کردند. اباالفضل ـ علیه السّلام ـ شمشير کشيد و اگر امام حسين ـ علیه السّلام ـ جلويش را نگرفته بود، جمعيّتى را به درک مى‏‌فرستاد.

مسئولیت‌های مهمِ حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ در کربلا

اباالفضل ـ علیه السّلام ـ هم پرچم‌دار و علم‌دار بود و هم سقا و آب رسان:

1) سقای دشت کربلا، ابالفضل؛ اهمیّت سقاییّت

قديم يک رسم خوبى بود. هر کسى خانه مى‏‌ساخت دم درب منزلش گاهى یک تخته می‌گذاشت و یک صندلی مانند درست مى‏‌کرد تا پيرمردى یا شخصی، بنشيند و خستگى‌‏اش را بیرون کند. الآن ديگر اين‌طور نيست. قديمى‌‏هاى ما خيلى آثار خوبى داشتند. يک فرهنگ اصيلى داشتيم. قديمى‌‏ها در کوچه‌‏ها خيابان‌‏ها سنگال مى‏‌گذاشتند. چقدر خوب است يک نفر خيّر بيايد و براى هر دبيرستان و هر درمانگاهى آب سرد کن، بسازد. چون قرآن مى‏‌گويد:

«آب مايّه حيات است»

پس آب رسانى يعنى حيات رسانى.

پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود:
«بهترين اعمال اين است که آدم، جگر تشنه‌‏اى را سيراب کند.»

هرکس يک ليوان آب به تشنه‌‏اى بدهد، انگار برده‏‌اى را آزاد کرده است و هرکس از راه دور آب برساند، انگار يک نفر را زنده کرده است.

نمونه‌هایی از اهمیّت آب‌رسانی و سقاها

ابوطالب ـ علیه السّلام ـ در مکه، مسئول آب‌رسانى وسقایی بود؛

هاشم ـ علیه السّلام ـ جد پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از "زمزم" يعنى از مکه، آب را به منى مى‏‌برد تا به حاجى‌‏ها آب بدهد؛

آب رسانى به حجاج، مقام رسمی‌ بود؛

امام حسين ـ علیه السّلام ـ کوچک بود که تشنه‌‏اش شد و يك‌باره گفت: «آب» پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ تا ديد حسين مى‏‌گويد: «آب» سريع بلند شد و به بچه‏‌ها آب داد؛

اباالفضل ـ علیه السّلام ـ هم در سخت ترين شرايط آب داد و ماجراى آب رسانى و مشک آب را از وعظا شنيده‌‏ايم، پس آب دادن مهم ترين کارها و با ارزش ترين کارهاست.

2) علم‌دار، ابالفضل؛ اهمیّت پرچم‌داری

يکى از کارهاى اباالفضل ـ علیه السّلام ـ پرچم‌دارى است. پرچم دارى در تاريخ اسلام از اهمیّت خاصی برخوردار بوده و پرچم را دست هر کسى نمى‌‏دادند. درجنگ خيبر پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود:

«من بايد پرچم را دست کسى بدهم که لايق باشد و او خدا و پيغمبر را دوست دارد و خدا و پيغمبر هم او را دوست دارد.»

ايران قديم پرچمی‌ داشت به نام درفش کاويانى که 1 ميليون قيمتش بود.

پرچم‌داران بزرگ اسلام و دیگر پرچم‌ها و پرچم‌داران

پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ ما اوّلين بار پرچم را به دست حمزه سيد الشهدا ـ علیه السّلام ـ داد.

بعد از شهادت حمزه ـ علیه السّلام ـ در همه جنگ‏‌ها غير از جنگ تبوک، پرچم‌دار على ابن ابى‌طالب ـ علیه السّلام ـ بود.

سوّمين پرچم‌دار بزرگ اسلام، حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ بود.

در جنگى پيغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ پرچم را به «مصعب بن عمير» (3) داد و به خاطر اين‌که پرچم را محکم گرفته بود، دستش را زدند. داد به دست ديگرش و خلاصه اين‌که هر دو دستش را قطع کردند.

در جنگ صفين 6 نفر پرچم را گرفتند و هر 6 نفر هم شهيد شدند.

در زمان رسول خدا ـ علیه السّلام ـ هرجنگى يک پرچمی‌ داشت. مثلًا در جنگ بدر پرچم سرخ بود و در جنگ احد و خيبر سفيد بود.

پرچم علويان سفيد بود و پرچم بنى عبّاس سياه بود.

علم‌داری دین با نماز

در روايات مى‌‏خوانيم که نماز پرچم دين است. يعنى هر وقت ديديد نماز نخوانديد معلوم مى‏‌شود که پرچم دينتان افتاده است.

3) مسئولیت‌پذیری و وفای ابالفضل نسبت به امام زمانش

یک قصّه از حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ درباره مسئولیت‌پذیری ایشان بعد از یک مقدمه:

بعضى‏‌ها هستند که خويش و قومی‌ در خارج دارند، برايشان دعوتنامه مى‏‌فرستند که "بلند شو و بيا و دست از انقلاب بکش" یعنی دعوت طاغوتيان ازحزب‌اللهى‌ها و  منحرف کردن آن‌ها از مسیر حقّ.
طاغوتی‌های زمان حضرت ابالفضل ـ علیه السّلام ـ نیز برای حزب‌اللهی‌ها دعوت‌نامه فرستاند، عصر تاسوعا بود، شمر پشت خيمه‏‌ها آمد و داد زد، ولی کسی پاسخی نداد؛ امام حسين ـ علیه السّلام ـ فرمود:

«اگرچه فاسق است ولى جوابش را بدهيد.»

اباالفضل رفت و گفت:

«بله!»

شمر ملعون با اباالفضل ـ علیه السّلام ـ خويش و قوم دور بود. شمر گفت:

«بيا آن‌طرف دکان، دستگاه، آسایش، رفاه، پول و همه چيز هست.»

و به حضرت امان نامه داد. اباالفضل ـ علیه السّلام ـ فرمود:

«خدا تو را و امان نامه‌‏ات را لعنت کند.»

 

شب عاشورا امام حسين ـ علیه السّلام ـ به اباالفضل ـ علیه السّلام ـ گفت:

«اگر مى‌‏خواهى بروى، برو!»

حضرت اباالفضل ـ علیه السّلام ـ فرمود:

«خدا من را زنده نگذارد، که بعد از تو باشم.»

حضرت اباالفضل آب را مى‌‏آورد و ياد بچه‏‌هاى امام حسين ـ علیه السّلام ـ مى‌‏افتد و خودش نمى‏‌خورد. اين به چه معناست؟ يعنى شما اگر به چيزى رسيدى و ديدى باطل است برگرد. حالا آب که باطل نبود، حضرت چنین کرد ولی چون در آن حسین نبود رها شد؛ این که باطل نبود، حضرت رو به آن نکرد باطل که جای خود را دارد.

 

خدايا به آبروى امام حسين رزمندگان ما را به کربلا برسان.

خدايا به وفاى اباالفضل ـ علیه السّلام ـ ما را وفادار جمهورى اسلمی‌ قرار بده.

خدايا به آبروى اباالفضل ـ علیه السّلام ـ به ما آبرو بده و آبروى ما را روز به روز بيشتر کن.

خدايا به پرچم‌دار کربلا، پرچم اسلام را در سراسر جهان مستقر بفرما.

خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار.

والسلام عليکم و رحمهالله و برکاته (2)

 

پی‌نوشت

1. شیخ مفید درباره پرچم‌داری حديثى را از يحيى بن عماره (بسندش) از ابو البخترى روايت کرده که او گفت: (در زمان جاهليت و پيش از اسلام) رايت (پرچم بزرگ) و لواء (پرچم کوچک) قريش هر دو در دست قصى بن کلاب (جد اعلاى رسول خدا ص) بود، و پس از او رايت هم چنان در دست فرزندان عبد المطلب بود که هر کدام در جنگى که پيش مى‏آمد آن را برميداشت، تا آنگاه که خداوند پيغمبر را (ص) به نبوت برانگيخت، پس رايت دارى قريش و منصبهاى ديگر به رسول خدا (ص) رسيد و آن حضرت آنها را در بنى هاشم قرار داد، و در جنگ ودان (که نام دهى است ميان مکه و مدينه، و در سال دوم هجرى در آنجا جنگى ميان مسلمين و کفار در گرفت که بصلح و سازش پايان يافت، و بنام آن ده آن را جنگ ودان ناميدند) رسول خدا (ص) رايت را بدست على بن ابى طالب عليه السّلام داد، و آن نخستين جنگى بود در اسلام که پيغمبر (ص) بدان جنگ آمد و رايت در آن برداشتند، و پس از آن همچنان رايت در جنگها بدست على عليه السّلام بود، در بدر و آن جنگ هولنک، و نيز جنگ احد (رايت در دست على بود) و تا آن روز لواء در ميان قبيله بنى عبد الدار بود، و آن روز رسول خدا (ص) آن را بدست مصعب بن عمير (يکى از جوانان جنگجو و فدکار اسلام) داد، و او در آن جنگ شهيد شد، و لواء بزمين افتاد، قبائل عرب همه چشم بدان دوختند (و هر کدام ميخواستند لواء را بدست گيرند و اين منصب بدانها واگذار گردد) پس رسول خدا (ص) آن را برداشت و بدست على عليه السّلام داد، و در نتيجه آن روز هر دو منصب (نگهدارى رايت و لواء) بآن حضرت واگذار شد، و آن دو تا بامروز در ميان بنى هاشم است. (ترجمه الارشاد شیخ مفید، رسولى محلاتى، ج‏1، ص:71)

2. تمام این متن مربوط به برنامه درس‌هايى از قرآن است که توسط آقای قرائتی در تاریخ 13 / 1 / 1366 اجرا گردید؛ البته به صورت آزاد به متن اضافه و یا کم شد.

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

محمّدصادق اسکندری هستم.

27 ساله از شهر مقدّس قم

فوق‌دیپلم فقه و اصول و علاقه‌مند به نهادینه‌سازی مفاهیم ارزشی

پیشنهاد من: حرکتی گسترده و رو به جلو در در جادّه‌ی خدامحور

رایانامه من: mese@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 1246 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 14 / 04 / 1394