عشق شعله

خاطرات آقای احمد خانی از مرحوم حضرت استاد بنیسی ـ قدّس سرّه ـ

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

به نام خداوند خوبی‌ها

 

اين نوشته‏‌ها متعلّق به كسى است كه از كودكى خاطرات شيرينى از مرحوم استاد اسدالله داستانى در ذهن خود دارد. اگرچه هيچگاه نتوانستم فرزند صالح و خوبى برايشان باشم، امّا هر چه كه دارم از عنايت و التفات آن بزرگوار است‏.

بی‌‏شک سنگين‌‏ترين مسئوليّت‌‏ها در اين عالم بر عهده مردانى است كه از مِىِ معارف حق بيش‌تر نوشيده‌‏اند، هر كه مِى و مستى بيش‌تر در گلو كُنَد، در بازار عشق او آواره‌‏تر، بى‏‌خانمان‌‏تر و گريان‌تر است‏. آدميان آميخته نيازهاى طبيعى و قوّه ادراک خود هستند و هر كه جانب عقل و درايت را و رضايت او را در پيش گيرد در نزد همه محبوب‏‌تر است.

كودكى بودم، در عالم كودكى خود منتظر شعله‏‌اى بودم تا روحم و فكرم را راهنمايى كند. دنبال الگو می‌‏گشم، كسى كه او را ببينم و سعى كنم مثل او شوم، كسى كه آدمی‌‏تر زندگی کند و افعالش متعالی‌‏تر باشد.

در اين احوال، پُشت ويترين مغازه‏ا، چشمم به كتابى افتاد كه در پشت آن، نقش كودكى بود كه روى بازوى او آيه‌‏اى از قرآن نوشته شده بود.1 تلاشم براى فهم آن بی‌‏نتيجه بود؛ ولى گويا تصوير با آدمى صحبت می‌كرد. در نقّاشى، تصوير از عشق و روحانيّت موج می‌‏زد. دوست داشتم درون تصوير بروم و به عالم آن تصوير ملحق شوم. با زحمت نام نويسنده را خواندم. نوشته شده بود: بی‌‏نی‌‏سى2. به ناگاه يادم آمد، آرى او را می‌‏شناختم، مهربانيش را، لبخندش را.

او طرف‌‏هاى ما نبود؛ بلكه جايى بود كه فقط پدرم می‌‏توانست مرا ببرد.

او را دوست داشتم؛ چراكه در اطراف من كسى نبود كه مانند او با بچّه‌‏ها صحبت كند. به آن‌ها توصيه كند، عشق بورزد، و نوازش كند.

اين عالَم من بود؛ ولى او فقط محبوب من نبود؛ چراكه مردم از مردى صحبت می‌‏كردند كه هر جمعه در خانه‌‏اش منتظر آن‌ها می‌‏نشست، با خوشرويى برايشان صحبت می‌‏كرد، به آن‌ها موعظه می‌‏كرد، در مقابل تلاش آن‌ها كتاب هديه می‌‏داد، هم‌نفس با آن‌ها دعاى توسل می‌‏خواند.

شايد تصوير چنين شخصى امروزه آسانتر از آن موقع باشد؛ چراكه امروزه مراسمات مذهبى و نشست علما و مردم بيشتر شده؛ امّا من از روزى صحبت می‌‏كنم كه ميزبان، طلبه‏‌اى نوخانمان بود و مهمان مردمى كه تازه از آبادى خود به شهر مهاجرت كرده بودند.

آرى او را عاشق شغل خود؛ يعنى هدايت ديگران يافتم. هميشه می‌‏فرمود: «كارى را بكنيد كه علاقه داريد.» به نظر می‌‏رسد خودشان بيش از همه عامل به اين حرف بودند.

كتاب‌‏هايش فراوان است؛ امّا هيچكدام تأليف نوشتار ديگران نيست؛ بلكه هر موضوع را با تلاش و تهجّد و تحقيق به رساله‌‏اى3 تبديل و آن را براى انتشار در ميان مردم قومش تقديم می‌‏كرد.

گويا او دقايق عمرش را مانند منبرى می‌‏ديد كه حتّى‏ در هنگام استراحت به فكر ارائه بهتر آن بود. بارها می‌‏فرمود كه «ديشب از رختخواب بلند شدم و فلان شعر يا مطلب را سرودم يا نوشتم».

بی‌‏شک علماى مجاهد زياد بوده‏‌اند؛ ولى هر كدام به صفتى متّصف بوده‏‌اند4 به نظر می‌‏رسد ويژگى بارز ايشان، مردمی‌‏بودن و به فكر مردم بودن ايشان بود.

ايشان عالم ترک‌‏زبان بودند؛ پس حضور ايشان در ميان اين مردم قوّت قلبى بود كه در كشورشان چون ايشان سنگ صبورشان باشد. تركان ايران به علّت تمايز زبانى و فرهنگ قومى با فارس‌‏زبانها مخصوصاً روستانشين‏‌هاى آنها با بی‌‏مهرى‌هاى فراوان روبه‌رو بودند و بنده هم مستثنى‏ نبوده‌‏ام و امروز اگر به تحصيل خود ادامه داده‌‏ام از ثمره وجود ايشان بوده؛ چراكه افرادى چون ما بايد يا منبّت‌‏كار يا بَنا باشند، نه محصّل. اين چيزى بود كه می‌‏فهميديم؛ ولى حضور ايشان باعث اعتماد به نفس ما بود.

آرى اگر عالمى به حق و جانانه زندگى كند، منشأ خير و هدايت است. با صحبت‌کردن با ایشان، به این نتیجه رسیدم كه عالمى مردم‌‏دوست، مردم‏دار، و خادم اهل بيت بودند.

اين نقل قول من حسن ختام عرايضم باشد: ايشان در بقيع هنگام زيارت گويا شخص سُنى از وى می‌خواهد كه نام خليفه‌‏ها را در صلواتشان ذكر كنند. گويا ايشان سه بار صلوات مى‏‌فرستند. فرد با عصبانيّت می‌‏گويد: «هذا كلب على ـ علیه السّلام ـ.» فرمود: از اين جهت در درگاه على ـ علیه السّلام ـ به خود می‌‏بالم. آرى، او مُحبِ على ـ علیه السّلام ـ بود.5

پی‌نوشت‌ها:
1. مقصود او كتاب «تولّد فرزند اسرارآميز»، چهارمين جلد از سرى كتاب‏‌هاى «امام زمان خود را بشناسيم» است كه در اوايل انقلاب اسلامى ايران، در شُمارگان فراوان، چاپ و ناياب شد.
2. بينيس يكى ديگر از نام‌‏هاى زادگاه حضرت پدرم ـ قدّس سرّه ـ، روستاى «بِنيس»، است. بنده گُمان می‌‏كنم كه ايشان به خاطر آسان‌‏تر خوانده‏‌شدن اين واژه، در برخى از كتاب‌‏هايى كه براى كودكان و نوجوانان نوشته بود، خود را با اين نام معرّفى كرده است.
3. يعنى: نگاشته مستقل.
4. يعنى: هر يک، صفتى خاص داشتند كه مردم بيش‌‏تر با آن صفت، او را می‌‏شناختند و به هم معرّفى می‌‏كردند.
5. حضرت پدرم ـ قدّس سرّه ـ، خود، ماجَرا را چنين نقل می‌‏فرمود كه روزى پس از انجام‌‏دادن اعمال مسجدالنّبى ـ صلى الله عليه و آله ـ داشتم با فشار ازدحام جمعيّت از آن‏جا خارج می‌‏شدم كه به كنار ضريح مقدّس حضرت رسول اكرم ـ صلّى الله عليه و آله ـ رسيدم و با صداى بلند عرض كردم: «السّلام عليک يا رسول ‏اللّه!» يكى از نيروهاى وهّابى كه بر روى سكّوى جلو ضريح همراه نيروهاى ديگر ايستاده بود و مراقب بود كه كسى دستش را به ضريح متبرّك نكند ـ چون آن‌‏ها اين كار را كفر می‌‏دانند ـ، بازوى چپ مرا با دستش گرفت و گفت: «صلّ و سلّم على ابی‌‏بكر و عمر»؛ يعنى: به ابوبكر و عمر (هم كه طبق نقل در كنار حضرت مدفونند) سلام كن. من دوباره رو به ضريح عرض كردم: «السّلام عليک يا رسول ‏اللّه!» دوباره سخنش را با تأكيد بيش‏ترى تكرار كرد. دفعه سوم عرض كردم: «السّلام عليک يا اميرالمؤمنين!» عصبانى شد و در حالى كه شانه‌‏ام را فوق‌‏العاده فشار می‌‏داد، به يكى از آن نيروها گفت: «هذا الشّيخ كلب علىّ»؛ يعنى: اين شيخ، سگ على است. ازدحام مردم مرا از دست او رهانيد و سخنى كه او گُمان می‌‏كرد مرا آزار خواهد داد، چنان در كام من مزه داد كه به پيامبر خدا ـ صلّى الله عليه و آله ـ عرض كردم: «آقاجان! شاهد باشيد كه دشمنتان مرا سگ على ناميد. شما هم نوكرى من نسبت به آن حضرت را تأييد فرماييد.»


معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 651 عدد

هنوز نظری درباره این مطلب ارسال نشده است.

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 14 / 04 / 1394