قصّه من آفتاب قصّه‏‌ها است         ‏ گر  ز پشت ابرها ظاهر شود1

طلوع خورشيد

حضرت حجّت‌‏الاسلام و المسلمين استاد اسدالله داستانى بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ (ابوی مدیرعامل) در سال 1325 شمسى به دنيا آمد. با ميلاد او زندگى خانواده‌‏اش بركت پيدا كرد و آنان از فقر شديدى كه سال‏‌ها گرفتارش بودند، رهايى يافتند.2

پدر و مادرش او را «اسدالله» ناميدند تا هم ياد حضرت اميرالمؤمنين، اسدالله الغالب ـ عليه‏‌السّلام ـ، هميشه در خانه‏‌شان جارى باشد و هم او با نام آن حضرت، بزرگ و به صفات او مزيّن گردد.

وادى طلوع‏

او در روستايى زيبا كه در دامنه كوه ميشاب (معروف به ميشو) قرار و «بِنيس» نام دارد، متولّد شد. اين روستا در بخش شمال شرقى شبستر و در حدود 60 كيلومترى غرب تبريز واقع شده است.

از اين روستا علماى بزرگى به نام‏‌هاى علّامه برهان‏‌الدّين ابراهيم بن حسن، شيخ حسن باله، ملّاقباد، ملّاعلى ممتحن، و حاج ميرزا اسدالله بِنيسى (معروف به حاج‌‏آخوندآقا) برخاسته و جهان را با نور دانش و عرفان خويش منوّر كرده‏‌اند.

تبار نور‏

اجداد استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ از علما بودند و به فرموده خود او نسبتش به علّامه برهان‌‏الدّين می‌‏رسد. او دانشمندى بلندمرتبه بود كه در زمان خويش در ادبيّات عرب، فنون شعر، و عرفان همتا نداشت. 4 كتاب از او برجا مانده كه مهم‌‏ترين آن‌‏ها «تفسير قرآن مجيد از اوّل قرآن تا سوره يوسُف» می‌‏باشد. وى در اوايل قرن دهم هجرى قمرى در راه سفر به مكّه معظّمه همراه با پسرش به شهادت رسيد.3

 جدّ پدرى او، باباحسن، كه انسان وارسته‌‏اى بود، به خاطر فقر شديد مالى نتوانست راه اجدادش را ادامه دهد و پدرش، حاج اسماعيل آقا، نيز به همين مشكل گرفتار بود.

جدّ مادرى‌اش، حاج على كاظمى قانع (كاظم‌‏زاده) هم انسان پاكدلى بود. او پيش از آن كه به سفر حج مشرّف شود، از همه، حتّى حيوانات منزلش، حلاليّت می‌‏طلبيد. پدر استاد ـ قدّس سرّه ـ در اين‏‌باره گفته است كه او پس از اعمال حجّش به من گفت: «حاج‏‌اسماعيل! من در جوانى به مسائل مذهبى، چندان مقيّد نبودم. با  خدا عهد كردم كه مرا به راه راست هدايت فرمايد و زيارت خانه خودش را بر من قسمت كند؛ آن‏‌گاه اگر مرا  بخشود و حجّم را قبول كرد، جانم را در مكّه بگيرد.»؛ سپس وصيّت‏‌هايش را گفت و پس از ذكر شهادتين جان به  جان‏‌آفرين تسليم كرد و در شعب ابوطالب دفن شد.

پدر وی، حاج اسماعيل آقا، نیز مرد بزرگوارى بود كه استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ بارها درباره‏‌اش می‌‏فرمود: «من پدرم را يک ساعت هم روى زمين نديده‏‌ام؛ او هميشه در عالم بالا و معنويّت و ذكر و دعا است.»

او در دامان پدرى بزرگ شد كه هر شب به نماز شب برمی‌‏خاست؛ مردى كه هميشه قرآن می‌‏خواند و وقتى به آيه‌‏هاى عذاب می‌‏رسيد، گريان می‌‏شد و هنگامى كه آيه‌‏هاى نعمت و بهشت را تلاوت می‌‏كرد، در چهره‌‏اش گل تبسّم می‌‏شكفت و می‌‏گفت: «اّللّٰهُمَّ! ارْزُقْنٰا؛ خداوندا! اين نعمت را به ما ارزانى كن!»

نُخستين  استاد معنوى استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ كه «ميرزا اسدالله» نام داشت و معروف به «حاج‏‌آخوندآقا» بود،  درباره حاج اسماعيل آقا فرموده است: «من از هر جهت به او اعتماد دارم تا آن‏‌جا كه حاضرم پشت سرش نماز  بخوانم.» هنگامى كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ نابينا می‌‏شود، او در ضمنِ كار طاقت‏‌فرسایِ سفال‏‌سازى، به بچه‌‏هاى بِنيس قرآن یاد می‌داد.

 

پگاه خورشيد‏

آثار نبوغ از زمان كودكى استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ در او نمايان بود. جدّ مادری‌‏اش در همان زمان درباره او گفته بود: «او با بزرگ‌‏ترها نشست و برخاست می‌‏كند و حرف‌‏هاى بزرگ‌‏تر از خود می‌‏زند. اين‏‌گونه بچه‌‏ها معمولا آدم بزرگ و سرشناسى می‌شوند و در رديف نابغه‌‏هاى تاريخ قرار می‌‏گيرند.»

او در دامان پدرى بزرگ شد كه هر شب به نماز شب برمی‌‏خاست؛ مردى كه هميشه قرآن می‌‏خواند و وقتى به آيه‌‏هاى عذاب می‌‏رسيد، گريان می‌‏شد و هنگامى كه آيه‌‏هاى نعمت و بهشت را تلاوت می‌‏كرد، در چهره‌‏اش گل تبسّم می‌‏شكفت و می‌‏گفت: «اّللّٰهُمَّ! ارْزُقْنٰا؛ خداوندا! اين نعمت را به ما ارزانى كن!»

در اثر تربيت چنين پدرى و پاکی روح بلندش، فضايل اخلاقى فراوانى از او ظاهر می‌‏شد. او در كودكى، مردى را از كوره آتش نجات داد و نيز آبرويش را فداى جوانى ساخت كه در آستانه مرگ بود.

در آن زمان، پهلوانى به نام «صفدر» در بِنيس زندگى می‌‏كرد. هنگامى كه به او خبر می‌‏رسد استاد ـ قدّس سرّه ـ با پسرى بزرگ‏‌تر از خود كشتى گرفته و او را به زمين زده است، به او می‌‏گويد: «تو يک پهلوانى. من در مدّت خيلى كم، همه فنون پهلوانى را به تو ياد می‌‏دهم و تو را جانشين خودم می‌‏كنم. من از تو شيرى می‌‏سازم كه افتخار آذربايجان گردد و صداى نعره‌‏اش به همه جاى دنيا برسد!» پس از اتمام درس‌‏هاى پهلوانى، استاد ـ قدّس سرّه ـ با اين كه هنوز به بلوغ نرسيده بود، با همتايان خود در بنيس و روستاهاى اطراف كشتى می‌‏گرفت و با عنايات الاهى كه در جای‌جای زندگی‌‏اش مشهود بود، هميشه پيروز می‌‏شد.

مردم بِنيس، به ويژه بزرگانش، آن‏قدر او را دوست می‌‏داشتند كه حاضر بودند حتّی جانشان را فداى او سازند.

او در يادگيرى علوم، پيشرفت عجيبى داشت تا آن‌جا كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ درباره‏‌اش می‌‏فرمود: «او در آينده از نوابغ خواهد شد.»

جرعه‏‌هاى معرفت‏‏

استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ خواندن و نوشتن را در محضر پدرش آموخت و در ضمن كمک به پدرش در كار سفال‌‏سازى و آموزش فنون پهلوانى، در مكتب حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ شركت می‌‏كرد و قرائت قرآن و... را از او فرامی‌‏گرفت.

او در يادگيرى علوم، پيشرفت عجيبى داشت تا آن‌جا كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ درباره‏‌اش می‌‏فرمود: «او در آينده از نوابغ خواهد شد. ما خيلى بايد از او حمايت كنيم و اسباب رشد فكرى او را فراهم سازيم و هر چه از دستمان برمی‌‏آيد، درباره او انجام دهيم.»

پس از مدّتى، در دبستان بِنيس، كلاس درس شبانه براى بزرگسالان برقرار شد. پدرش او را در آن جا ثبت‌‏نام كرد و او در مدّت 4 ماه، كلاس‏‌هاى اوّل و دوم را گذراند؛ سپس در مدّتى كوتاه از پدرش ترجمه قرآن و كتاب‌‏هاى گلستان، توضيح‌‏المسائل، و تنبيه‌‏الغافلين را فراگرفت.

آن‌گاه به تهران آمد و شبانگاهان با همه خستگی‌‏اش از كار روزانه، در كلاس‏‌هاى آموزشگاه رجايى شركت می‌‏كرد.

چند روزى از آغاز تحصيلش در تهران نگذشته بود كه در امتحانات داوطلب آزاد كلاس ششم شركت كرد و با معدّل بالا قبول شد و همين باعث شد كه از طرف مجلّه اطّلاعات با او مصاحبه كنند و 20 جلد كتاب به او جايزه دهند.

وی تا پايان دبيرستان، تحصيلات خود را ادامه داد.

حيات دوباره‏

چند علّت باعث شد كه استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ از همه علاقه‌‏ها و انگيزه‌‏هايش دل بكند و به راهى نورانى و مقدّس قدم بگذارد. اين اسباب عبارتند از:

1. اجداد او اهل علم بودند و از بزرگان بِنيس محسوب می‌‏شدند؛ اگرچه پدر و پدربزرگش به خاطر فقر مالى زياد نتوانستند راه اجدادشان را ادامه دهند؛

2. در زمانى كه او به عنوان پهلوان آذربايجان مشهور ‏شده بود، خانواده و خويشاوندانش به او اجازه نمی‌‏دادند كه به تنهايى از بِنيس خارج شود؛ چون می‌‏ترسيدند كه رقيبان و دشمنانش در بيرون روستا او را آزار دهند. در همين مدّت، او به اين نتيجه دست يافت كه هنر واقعى، آن نيست كه يک نفر بتواند پشت همه را به خاک بمالد، دل عدّه‌‏اى را بشكند، كينه و دشمنى بيافريند، آزادى واقعى را از خود سلب كند، و خطرات فراوانى را براى خود فراهم كند و انسان نبايد وقت گرانبهايش را در چنين كاری صرف نمايد؛

3. استادش، حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ، به او می‌‏فرمود: «من پسرى ندارم كه او را به حوزه علميّه بفرستم و تو را كه همنام من هستى، به اندازه فرزندانم دوست دارم. از تو می‌‏خواهم كه به حوزه علميّه قم بروى تا بتوانى با دانشى كه به دست می‌‏آورى، به همه جهان خدمت كنى.» و هميشه او را تشويق می‌‏كرد كه به حوزه علميّه هجرت كند؛

4. او علاقه زيادى به علم داشت. هر كتاب و روزنامه‌‏اى كه مردم از شهرها به بِنيس می‌‏آوردند، آن‏ را می‌‏گرفت و مطالعه می‌‏كرد، گهگاه شعر می‌‏سرود، و هر وقت عالمى را می‌‏ديد، حالتى روحانى به او دست  می‌داد و خود را در عالمى ديگر احساس می‌‏كرد.

 

 

همه اين‏ها دست به دست هم دادند و او آموزش كتاب «جامع‌‏المقدّمات» را كه نُخستين كتاب درسى حوزه حساب می‌‏شد، در محضر حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ آغاز كرد تا اين كه ايشان وفات كرد و وی در بهار سال 1350 وارد حوزه علميّه قم شد.

در همان شب اوّل ورودش به شهر مقدّس قم، در خواب ديد كه حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ شادمانه جلو در مسجد بِنيس ايستاده و منتظر رسيدن او است. هنگامى كه به خدمت ايشان رسيد، حاج‌‏آخوندآقا ـ قدّس سرّه ـ  آغوشش را گشود و بوسه‌‏بارانش كرد و فرمود: «عاقبت‌‏به‌‏خير باشى اسدالله! مرا به آرزويم رسانيدى.» و با اصرار فراوان، او را پيش از خود داخل مسجد كرد، در محلّ مخصوص اهل علم نشانيد، از او خواست كه به منبر برود و سخنرانى كند، و به وی فرمود: «سه روز ديگر، تحصيل را در محضر فلان استادان آغاز كن.»

او از فرداى همان شب به فرموده استادش عمل كرد و درس‌‏هاى روح‌‏بخش حوزه علميّه را تا پايان ادامه داد و با پشتكار عجيب و توفيقات فراوان الاهى توانست مقامات علمى گوناگونى را به دست آورد.

نوريان مر نوريان را طالبند

مهم‏‌ترين استادان او در درس‏‌هاى مقدّماتى و سطح حوزه عبارتند از:

1. علاّمه مدرّس افغانى ـ قدّس سرّه ـ؛

2. حضرت آيت‏‌الله شيخ احمد پايانى ـ قدّس سرّه ـ؛

3. حضرت آيت‌‏الله شيخ قدرةالله وجدانی‌‏فخر ـ قدّس سرّه ـ؛

4. حضرت آيت‌‏الله مصطفى اعتمادى ـ دامت بركاته ـ.

استادان ايشان در درس‌‏هاى خارج حوزه عبارتند از:

1. حضرت آيت‏‌الله العظمى سيّد محمّدرضا گلپايگانى ـ قدّس سرّه ـ؛

2. حضرت آيت‏‌الله العظمى سيّد محمّد وحيدى شبسترى ـ قدّس سرّه ـ؛

و ... .

گنجينه‏‌هاى نور

استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ در 13سالگى با چوپان بِنيس كه «رشيد» نام داشت، به كوه ميشاب (معروف به ميشو) سفر كرد و جلوه‏‌هاى معرفت‌‏زاى ميشاب را به شعر كشيد. اين مجموعه ‏شعر آذرى را كه «طبيعتْ‌ گلشنى يا ميشوداغى» نام دارد، آقاى حضرتى (نعيمى) به شعر فارسى برگردانيده و در مقدّمه‌‏اش نوشته است: «در گوشه‌‏اى از اين اثر می‌‏توان نمونه‌‏اى از سبک استاد شهريار را در ديوان "حيدربابايه سلام" مشاهده كرد.» اين نُخستين كتاب استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ بود.

او سال‏‌هايى پياپى پس از تعقيبات نماز صبح، نوشتن را آغاز می‌‏كرد و بركت عجيبى در نوشتارش احساس می‌‏شد تا آن كه صدها كتاب و اثر از خود به يادگار گذاشت.4

در زلال روحانى‏

او با عبادت، قرآن، و دعا انس عجيبى داشت. يک بار در مدّت حدود 9 ساعت پياپى، همه قرآن را قرائت كرد و بارى ديگر 1000 ركعت نماز در چند ساعت متوالى خواند.

به نزديكانش سفارش می‌كرد كه مناجات‏‌هاى خمسةعشر را فراموش نكنند و هر روز صبح، يک مناجات از اين 15 مناجات را بخوانند.

او آن‏ قدر به ادعيه حضرات معصومين ـ عليهم السّلام ـ عشق می‌‏ورزيد كه به خواندنشان بسنده نمی‌‏كرد؛ بلكه در جلسات صبح‏‌هاى جمعه كه در خانه‏‌اش برگزار می‌‏شد، براى مردم آن‌‏ها را شرح می‌‏داد و در اين جلسات، دعاى توسّل خوانده می‌‏شد و بيماران شفا می‌‏گرفتند و حاجتمندان به حاجت خود می‌رسيدند.

 

برق عشق آمد و بر خرمن جان آتش زد

هر كسى با استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ آشنا می‌‏شد، در همان ساعات نُخست آشنايى می‌‏فهميد كه او دلباخته چهارده معصوم ـ عليهم ‏السّلام ـ به ويژه حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام ـ است.

هنگامى كه در کنار حرم وصیّ بلافصل خاتم‌الانبیاء ـ علیهما السّلام ـ مينی‌‏بوس كاروانشان ایستاد و در آن را گشودند، جذبه حضرت چنان او را در بر گرفت كه خود را چهاردست و پا به زمين انداخت و روى زمين، خود را می‌‏كشيد تا اين كه به رواق حضرت علی ـ عليه ‏السّلام ـ رسيد و در اين ميان، چند بار عمامه‌‏اش از سرش افتاد و خود متوجّه نشد.

استاد ـ قدّس سرّه ـ به او فرمود: «قول می‌‏دهى كه انگور مورد نياز جشن عيد غدير ما را فراهم كنى؟» و او گفت: «آرى.» استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ به آن حشره رو كرد و فرمود: «اى حشره! اگر اين مرد راست می‌‏گويد، شماها از اين باغ برويد و با اين باغ كارى نداشته باشيد!»

او يک روز پيش از عروج ملكوتی‌‏اش كه در خانه بسترى بود، به يكى از بستگـانـش فـرمـود: «منظومه اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام ـ را برايم بخوان!» و اين، سخن معنوى آخرش بود.

عرشى خاكسار

روزى در شهر شهريار، مردى او را به باغش برد و به او گفت: «چند سال است كه حشره‌‏هايى به باغ‌‏هاى انگور اين منطقه هجوم می‌‏آورند و اكثر محصولات باغ‌‏ها را از بين می‌‏برند.»؛ سپس يكى از آن حشره‏‌ها را در كف استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ نهاد و از او خواست كه ضرر آن‌‏ها را از باغش دفع كند.

استاد ـ قدّس سرّه ـ به او فرمود: «قول می‌‏دهى كه انگور مورد نياز جشن عيد غدير ما را فراهم كنى؟» و او گفت: «آرى.» استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ به آن حشره رو كرد و فرمود: «اى حشره! اگر اين مرد راست می‌‏گويد، شماها از اين باغ برويد و با اين باغ كارى نداشته باشيد!»

روز عيد غدير آن سال، آن مرد با يک وانت بار انگور از راه رسيد و به ايشان گفت كه امسال به باغ ما هيچ حشره‌‏اى آسيب نرسانيد!

«تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل!»

پرتوافشانى خورشيد

استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ با اين كه در علوم مختلف اسلامى تبحّر داشت، ولى همه‌‏ساله در داخل يا خارج قم منبر می‌‏رفت و مردم را با سخنان شيرين و شيواى خود از چشمه‌‏سار 14 معصوم ـ عليهم ‏السّلام ـ سيراب می‌‏كرد.

در خانه او هميشه به روى مردم باز بود و هر كس هر نياز يا پرسشى در هر وقت شبانه‌‏روز داشت، می‌‏توانست به خدمتش برسد و عرض حاجت كند.

وى در منزل خويش در صبح‌‏هاى جمعه، جلسه درس اخلاق و قرائت دعاى توسّل، در اعياد حضرات معصومين ـ عليهم‌ السّلام ـ مجلس جشن، و در روزهاى شهادت ايشان مجلس عزا برگزار می‌‏كرد.

 

 

اكنون نيز اين جلسات در صبح‌‏هاى جمعه، نيمه شعبان، و عيد سعيد غدير برگزار می‌‏شود و راقم اين سطور،  اسماعيل داستانى، در خدمت ارادتمندان اهل بيت ـ عليهم ‏السّلام ـ می‌‏باشد.

در گذار خدمت‏

از فعّاليّت‏‌هاى اجتماعى استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ تأسيس «دارالبحث اسلامى قم» بود كه به پرسش‌‏هاى مذهبى جوانان داخل و خارج كشور پاسخ می‌‏داد.5

همچنين وى «مؤسّسه باقيات‏‌الصّالحات» را تأسيس كرد كه در راه تبليغ مذهب تشيّع و كمک به نيازمندان كوشا بود.

از كارهاى ديگر او تأسيس «نشر طاهر» بود كه آثارش را چاپ می‌‏كرد و اكنون نام آن، «انتشارات علّامه بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ» می‌‏باشد.

وى در منزل خويش در صبح‌‏هاى جمعه، جلسه درس اخلاق و قرائت دعاى توسّل، در اعياد حضرات معصومين ـ عليهم‌ السّلام ـ مجلس جشن، و در روزهاى شهادت ايشان مجلس عزا برگزار می‌‏كرد.

همسر وفادار و فداكار او نيز سا‌ل‌‏ها با او در خدمت به مردم شريک بود. او با زحمات طاقت‌‏فرسايش از ميهمانان وى پذيرايى می‌‏كرد و با ايجاد آرامش و تربيت صحيح فرزندان، او را در نوشتن و برگزارى جلسات يارى می‌نمود.

غروب خورشيد

قلب نورانى استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ حدود ساعت 1 بعد از ظهر سه‌‏شنبه، 12 / 3 / 1383، از كار ايستاد و وى تبسّم‌‏كنان مولا و محبوبش، حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه ‏السّلام ـ را كه عمرى از او دم زد و نوشت، ملاقات كرد.

چه خوش است وقت مـرگـم بـه كـنـار مـن نـشـيـنـى!

چه خوش است جـان سـپـارم، تـو به چشم خود ببينى!

كه رســـم در آن زمـــانْ مـــن بـــه كــمــال آرزويـــم

 تــو ولايـــتـــم پــــذيـــرى، بــه شـفــاعـتـم گـزيـنـى ‏

و آن ‏گاه به لقاى پروردگارش كه سال‏‌ها مخلصانه در راهش خدمت كرده بود، شتافت.

عاشقان حق به حق، جان می‌‏دهند     بهرشان جان‏‌دادن آسان است و بـس‏
بـهـر اين دلدادگـان، روى زمــيـــن‏     تـنگ و نازيبا و زنـدان اسـت و بـس‏
عاشقان را مـــرگ بــاشـد مـوهبت‏     رحـلـت عاشق، درخشان است و بس‏
در زمــان مـرگ، شــادان مـی‌‏شـود     چـون روانه سوى رحمان است و بس

پيكر پاک ايشان در روز چهارشنبه، 13 / 3 / 1383، از بيت ايشان تا حرم مطهّر حضرت معصومه ـ عليها السّلام ـ با حضور حضرت آيت‏‌الله العظمى مدنى تبریزی ـ دامت بركاته ـ، علما، و مردم سوگوار تشييع شد و مرجع مذكور بر پيكر ايشان نماز خواند.

ضريح خورشيد

استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ در گلزار شهدا، روبه‌‏روى قبر حضرت علىّ بن جعفر ـ عليهما السّلام ـ، در طبقه فوقانی قبر مادر عزيزش كه 11 سال پيش از ايشان رحلت كرده بود، دفن شد.

در مراسم سوگوارى ايشان، رئيس دفتر مقام معظّم رهبرى، چند تن از مراجع، نمايندگان مراجع، استادان حوزه و دانشگاه، طلاّب داغديده، و عموم مردم شركت كردند.

روح بزرگوارش شاد و يادش جاودانه باد!

هر زمانى ز مـن اى خـسـته‌‏دلان! ياد كنيد‏     بـا هـمـان يـاد، دل و جــان مــرا شــاد كنيد
قصدم اين بود كنم خدمت دين و ميـهـن‏‏     ايـن دو از همّت خــود بـيـش‌‏تـر آبــاد كنيد
شيعه‏‌بودن به على، فطرت و آيين من است‏     پـور خـود را بـه سـوى مذهبش ارشاد كنيد
بـه «بنيـسـى» كـه دگر نيست ميان مردم‏     رحمـتى خوانده و از او به خوشى يـاد كنيد

خوشه‏‌هاى آفتاب‏

از استاد بِنیسی ـ قدّس سرّه ـ 4 فرزند به جا مانده است:

1. دخترى با فضل فراوان كه معلّم قرآن و معارف الاهى است؛

2. «طاهر» كه ناشر كتب ايشان است؛

3. «حبيب» كه طلبه و استاد علوم رايانه‌‏اى می‌‏باشد؛

4. حقير كه درس طلبگى می‌خوانم.

ندارم غصّـه‌‏اى گـر مـن بميرم          كه از نسلم چهار استاد ماند

فایل صوتی این بخش را می‌توانید از لینک زیر دریافت نمایید.

 

در سایه‌سار خورشید

 

پی‌نوشت‌ها:

1. همه اشعار اين مقاله از استاد بِنيسى ـ قدّس سرّه ـ است.

2. بسيارى از مطالب اين متن، برگرفته از كتاب زيباى «شيرخداى آذربايجان» است.

3. دانشمندان آذربايجان، ص 16؛ ريحانةالادب، ج 2، ص 252؛ سخنوران آذربايجان، ج 1، ص 129 و 130، و تذكره شعراى آذربايجان، ج 1، ص 129؛ برگرفته از: مفاخر آذربايجان، عقيقى بخشايشى، نشر آذربايجان، تبريز، چاپ اوّل، پاييز 1375، ج 3، ص 1309 و 1310.

[4. فهرست این آثار در قسمت «آثار استاد بِنیسی» قرار داده شده است.]

[5. اینک این کار را این وبگاه دنبال می‌کند. رجوع کنید به: ارتباط با حاج‌آقا بِنیسی]

معرفی نویسنده، اشتراک‌گذاری مطلب، دعوت از دوستان، نظردهی و مشاهده نظرات بازدیدکنندگان


اسماعیل داستانی بِنیسی هستم.

33 ساله از شهر مقدّس قم

درس خارج حوزه و علاقه‌مند به فهم و تبلیغ آموزه‌های دینی

پیشنهاد من: انس با خدا، قرآن کریم و اهل‌بیت - علیهم السّلام -

رایانامه من: benisi@chmail.ir

اشتراک‌گذاری این مطلب در وبگاه‌های اجتماعی:

afsaran

cloob

Google Bookmarks

Google Buzz

Digg

yahoo

Technorati

delicious

FriendFeed

دعوت از دیگران برای مشاهده مطلب

  

نظر شما

 

تعداد بازدید از این مطلب: 4690 عدد

تعداد کلّ نظرات بازدیدکنندگان برای این مطلب: 1 عدد
نظرات تأییدشده بازدیدکنندگان: 1 عدد

قربانی


0


0

توفیقات بیش‌تر شما و خانواده محترم را از درگاه ایزدمنان خواستارم. التماس دعا



 

 

آخرین به‌روز‌رسانی: 14 / 04 / 1394